<
هویت من >
امروز زوتر از مدرسه خارج شد، میخواست قبل از تعطیل شدن
کلاس ها و شلوغ شدن کوچه و خیابون های اطراف
از اون محیط دور شه، چند وقتی بود که گرفتار یه سردرگمی غیر قابل حل شده
بود، وارد مسیر اصلی به سمت کانال که شد هنوز هوا روشن بود اما چراغ بعضی از مغازه
ها و خونه های اطراف تک و توک روشن شده
بود، گوشه کنار پیاده رو هنوز کمی از برف هفته گذاشته باقی بود، سعی میکرد حواسشو
بیشتر جمع کنه تا بدونه داره کجا میره، اما همین چند دقیقه ای که از هیاهوی کلاس و
مدرسه دور شد کافی بود تا بازهم درگیر آشفتگی های ذهنش بشه، درگیر سوالی که این چند وقته مرتب از خودش میپرسید، راجع به
هویتی که براش نامعلوم و غریب بود، اینکه آیا به جز همسر بودن هویت دیگه ای داره؟
آیا مادر بودن تنها هویتی که داره؟ آیا آموزگار بودن اون هویتی که راضیش میکنه؟
آیا زمانی که کار سیاسی میکردهم تنها
هویتی که میخواست داشته باشه و حفظ کنه همون بود؟ آیا زمانی که درگیر زندان شده
بود فکر میکرد بتونه یه روزی بدون هویت همیشگی یه فعال و زندانی سیاسی زندگی رو ادامه بده؟ مگر این نبود که هیچ وقت قبول
نکرد حتی در شرایط سخت مالی و امنیتی بعد از زندان ازکشور خارج بشه؟ چون فکر
میکرد این کار مساوی با از دست رفتن هویتی که با تمام وجود در ذهن سیاسیش بخاطر
زندان رفتن ساخته، و به هر قیمتی بهش چسبیده تا همیشه با این هویت دیده شه و راضی
از این دیده شدن باشه، و غیر از این هیچ هویت و موجودیتی برای خودش قائل نبود، و
از دست دادن این هویت براش معنی مرگ اجتماعی داشت، پس چی شد؟ الان که نقش و هویت
یک همسر و مادر و یک معلم و داره و در حال ادامه زندگیه، پس چرا فکر میکرد باید
همیشه با این هویت معنی بشه ؟مگر معنی زندگی فقط همین هویت پر آزار خاطره زندان و
درگیری های سیاسی نبود براش؟ باد سردی به صورتش میخورد درحال لرزیدن بود که حس کرد
چیزی به سمت عقب میکشید ش و در همون لحظه یه صدای آشنا از پشت سر شنید که میگفت،
خانم داشتید می افتادید پائین، وقتی برگشت صورت معصوم یکی از شاگردهاش دید که گوشه
ی چادرش و گرفته توی دستای لطیفش و داره با نگرانی نگاهش میکنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر