۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

تطهیر یا تکفیر

تطهير يا تکفير، حمیدرضا(ماهان) محمدی
چند روزی بود که سانحه منجر به فوت مادر و همسر پيمان (امير رضا) عارفی ، بهانه ای شد برای ايجاد موجی از تنش و التهاب و هيجان و دليلی برای مشغول شدن بخشی از فضای ارتباط مجازی و همين امر باعث شد تا اين اتفاق که به واقع متاثر کننده بود به کمک بعضی مجموعه های خبری شناخته شده به فکاهی وحشت تبديل شود و فرصتی بسازد برای بعضی تسويه حساب های قديمی و عصبی. اما حالا که تا حدودی التهاب ها فرو کش کرده شايد امکانی باشد تا کمی با حوصله و بيرونی تر به اتفاق افتاده نگاه کنيم و دليل اين همه آشفتگی ها را ببينيم. شايد برای رسيدن به قدری از حقيقت، بررسی چگونگی قرارگرفتن سوژه اصلی اين اتفاق ها يعنی امير رضا عارفی در چنين شرايطی راه بهتری باشد.

پيمان (امير رضا) عارفی در سال ۸۸ به اتهام ارتباط ،عضويت،همکاری با راديويی بنام تندر دستگير و پس از محاکمه در دادگاه علنی نمايشی ابتدا به اعدام محکوم شد که اين حکم پس از شکسته شدن به پانزده سال حبس و تبعيد در زندان مسجد سليمان تغيير پيدا کرد، و درسال ۸۹ به محل تبعيد گاه منتقل شد.
برای روشن شدن موضوع اتهامی نياز بيشتری به توضيح محتويات پرونده اميررضا عارفی نيست چرا که پرداختن به اين موضوع و ازاين زاويه چيزی به جز سردرگمی و جدل بی نتيجه حاصل نميکند، اما شايد ذکر چند نکته و مورد و تا اندازه ای توضيح بعضی مسائل ناديده و ناگفته کمک کند تا قدری به حقيقت نزديک شويم.
۱- دليلی که به موجب آن اميررضا عارفی ابتدا به اعدام و سپس به پانزده سال حبس و تبعيد محکوم شد همان ماده مندرج در قانون مجازات اسلامی است که ديگر تبعيد شدگان هم به استناد همين ماده محکوم و در حال مجازات شدن هستند، يعنی ماده ی ۱۸۶، يعنی محارب شناخته شدن در صورت ارتباط و همکاری با گروههايی که بصورت مسلحانه بر عليه نظام جمهوری اسلامی اقدامی انجام ميدهند. اما همينجا سه سوال مطرح است ۱- آقای عارفی اساسا دست به سلاح برده يا اقدامی با سلاح گرم برعليه جمهوری اسلامی انجام داده؟ جواب اين سوال در شکسته شدن حکم آقای عارفی و تبديل آن به محکوميت حبس و تبعيد است. ۲- اساسا گروه يا تشکيلاتی مشخص و تعريف شده که حداقل اعضای مرکزيت آن معلوم باشند و شناخته شده و دارای کارت عضويت و ارتباط سلسله مراتبی که هويت جمعی سياسی بسازد و نام آن انجمن پادشاهی باشد وجود خارجی داشته يا دارد؟ يا تنها صدايی است که از طريق راديويی بنام تندرشنيده ميشود؟ ۳- آيا استناد به عملی تروريستی که درفروردين سال ۸۷ موجب کشته شدن تعدادی انسان بی دفاع شد ميتواند دليل کافی برای وجود تشکيلاتی سياسی و حرفه ای باشد يعنی توضيحی که در بالا داده شد؟ يا تنها رفتاری عصبی و تلافی جويانه بوده از جانب عده ای جوان ناراضی و فريب خورده توسط عوامل جاسوسی سرويس های امنيتی مخالف جمهوری اسلامی؟ و نه گروه و دسته و حزب و تشکيلات سازمان يافته موضوع بحث ماده ۱۸۶ تا هرفرد ديگری با اين اتهام محکوم به اعدام و تبعيد شود.
۲- گروه يا تشکيلاتی که از آن با نام انجمن پادشاهی ايران ياد ميشود از سال ۸۲ فعاليت تبليغی رسانه ای خود را از طريق شبکه تلويزيونی ماهواره ای بنام " يور تی وی " از لندن شروع کرد که تا اواخر سال ۸۵ و مفقود شدن مجری آن در همان مسير حرکت ميکرد هر چند بدنبال جذب افراد مستعد برای اعمال تروريستی بود تا شايد از اين طريق به رسميت شناخته شود و جديت خود در ادعای مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی را اثبات کند اما با اشراف امنيتی وزارت اطلاعات و تمرکز طرح اين دستگاه امنيتی برای جلوگيری از هر اتفاقی پيش از انتخابات سال ۸۴ وعدم توانايی دريافتن قربانی مناسب ، از هر اقدام و عمل تروريستی جلوگيری شد. و از آن به بعد هم اين تلويزوين منحل و تعطيل شد و از همان نام سياسی هم چيزی باقی نماند که موضوع بحث مواد ۴۹۹ و ۱۸۶ مجازات اسلامی باشد.هر چند اگر فضای جامعه بعد از انتخابات ملتهب ميشد بعيد نبود که ازهمان افراد دستگير شده هم قربانيانی ساخته شودبرای ايجا فضای امنيتی، هرچند دليل تروريستی و مسلحانه ای وجود نداشت اما همان ابراز عقيده و اتهام اهانت به مقدسات کفايت ميکرد تا افرادی به اعدام محکوم شوند. دراينباره و با طرح اين چند سوال بدنبال جواب به افکاری هستم که اصرار بر وجود چنين تشکيلاتی چه درزمان ذکر شده و چه از آن به بعد تا سال ۸۸ دارند، و آن اينکه چرا وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در سال ۸۳ در مورد بازداشت تعداد زيادی از افراد که بصورت نامرتبط و بيشتر انفرادی و بعضا خانوادگی و تنها از طريق تماس تلفنی با اين شبکه در اتباط بودند اطلاع رسانی نکرد؟ چرا از خنثی سازی طرح انفجار در مرقد آيت الله خمينی در سال ۸۴ که قرار بود توسط جوانی ساده دل و فريب خورده انجام شود چيزی نگفت؟ جوانی که با اشراف کامل و تعقيب و مراقبت ماموران وزارت اطلاعات به عراق رفت و در پايگاه سيماک تحت آموزش بمب سازی توسط نظاميان آمريکايی قرار گرفت و به سه پوند" تی ان تی " برای اين اقدام مجهز شد.چرا وازرت اطلاعات جمهوری اسلامی که وزارت ارتباطات يکی از ظابطينش محسوب ميشود با اولين تماس مشکوک مانع ادامه ارتباط افراد با اين جريانات نمی شود؟ آيا بايد باور کنيم اين دستگاه امنيتی دراين باره ضعف دارد يا سياستی تعريف شده را دنبال ميکند؟
۳- راديو تندرکه بوسيله فردی بنام جمشيد و با همکاری شخصی که خود را خواهر فولادوند (دردانه فولادوند) معرفی ميکند، و مدعی ميراث داری و ادامه راه همان نام سياسی و باورها و سرنگونی جمهوری اسلامی است درفروردين ماه سال ۸۷ با همان شيوه خنثی شده در سال ۸۴ توسط عده ای از جوانان شهر شيرازعامل انفجارتروريستی حسينه ره پويان وصال در همين شهر شد.جوانانی که تنها از طريق گفته های اين راديو به سمت انجام عملی خشونت بارترغيب و هدايت شد ند، و نه هيچ تشکيلات مشخص و معلومی که حتی بتواند يا بخواهد پس از فرستادن اين قربانيان به مسلخ حداقل حمايتی از آنها انجام دهد. چرا که اين صدا تنها بدنبال ايجاد ناامنی در کشور به هرقيمتی بود و مشروعيت بخشيدن به هويت سياسی موهوم خود بر روی خون عده ای انسان بی دفاع در آن حسنيه و عده ای ديگر بر بالای دارمجازات نا آگاهی و فريب خوردگی.
۴- موج جديد ديگری از اين قربانيان در اوخر سال۸۷ و اويل ۸۸ شناسايی و دستگير شدند، افرادی که دقيقا به همان صورت قبلی به اين بازی هولناک کشيده شده بودند و باز هم تور امنيتی دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی پيش از انتخابات وارد عمل شد تا هم اطلاعات احتمالی را در رابطه با برنامه های سرويس های جاسوسی امريکا و اسرائيل در ارتباط با انتخابات جمع آوری کند و هم قربانيانی آماده برای آويختن از چوبه داردر زمان لازم در اختيار داشته باشد.
۵- انتخابات و فضای پر فشار و ناامن موجوديت جمهوری اسلامی را بشدت تهديد ميکرد و موج اعتراضات آنچنان گسترده شد که در ۳۰ سال حاکميت اين نظام بعد ازسال ۵۷ بی سابقه بود. بازداشت ها از افراد شناخته شده فعال سياسی حزبی و تشکيلاتی و حکومتی گرفته تا افراد عادی و معترضان خيابانی را در برگرفت. تعدادی از اين دستگير شدگان برای اجرای نمايش محاکمه انتخاب شدند و بعد از آن زمان مناسب برای وارد کردن قربانيان پروار شده در ۲۰۹ به اين نمايش بود. اما صدور حکم اعدام فقط مختص قربانيانی نشد که به اتهام ارتباط با همان نام فراموش و نابود شده محاکمه شدند بلکه شامل تعدادی از معترضين بی پناه ديگر که بعدها به کف خيابانی معرف شدند هم بود و سناريو تکميل شد، اما فقط با صدور حکم های سنگين و اعدام برای آنان که هيچ وابستگی حزبی و تشکيلاتی خاص نداشتند وتنها جرمشان سنگی بود که در دست داشتند، ولی از همين ميان هم همان قربانيان شبح انجمن پادشاهی به دار نمايش ايجاد رعب و وحشت آويخته شدند. چرا که هيچ فشار تبليغی محکوم کننده ای برای جمهوری اسلامی در بر نداشتند.( آرش رحمانی پور، محمد رضا علی زمانی). هرچند جمهوری اسلامی به همين اندازه از قربانی اکتفا نکرد و طی سال ۸۹ در سه نوبت ديگر نه نفر بنام های (شيرين علم هولی، فرهاد وکيلی، فرزاد کمانگر، علی حيدريان، مهدی اسلاميان) (علی صارمی، علی اکبر سيادت) ( جعفر کاظمی و محمد علی حاج آقايی) راهم اعدام کرد.
حالا و با توجه به چند نکته ای که گفته شد اين چند سوال مطرح ميشود. ۱- آيا گفتن از برچيده و منحل شدن شبکه تلويزيونی و يا نام سياسی انجمن پادشاهی ايران در سال ۸۵ تبرئه کردن تروريست است ؟ آيا شهات به نبود هيچ ماهيت و هويت سياسی که ساختاری منسجم و تعريف شده داشته باشد و دارای طرح و برنامه خاص برای کنترل به اصطلاح اعضايش، تائيد مشی مسلحانه و ترور است؟ ايا گفتن ازوجود شيادانی که داعيه مهين دوستی دارند ودر کمين برای صيد قربانيان و استفاده از آنها برای برهم زدن امنيت کشورهستند تبرئه کردن اين افراد ازگناه کرده هايشان است؟ آيا گفتن از ساده انديشی افراد فريب خورده که گمان ميکردند اين راه به آزادی اند يشه ختم ميشود برائت جستن از فرهنگ و تفکر اهانت به باورهای مخالف نيست؟ آيا گفتن ازطرح و برنامه سرويس های جاسوسی مخالف جمهوری اسلامی برای آموزش اين قربانيان به شيوه های بمب سازی و بمب گذاری که در کشورهای همسايه انجام ميشود وبه منظور ايجاد نا امنی در کشور، تطهير گناه و ناديده گرفتن عمل تروريستی سال ۸۷ در شيراز است؟ آيا گفتن ازعدم ايجاد مانع برا ی خروج اين افراد از جانب دستکاه امنيتی جمهوری اسلامی در حاليکه پيش از خروج، اين افراد در شبکه تعقيب و مراقبت اين دستگاه بوده اند مبرا کردن بانيان اعمال ترويستی است؟ آيا گفتن از بسته بودن فضای سياست ورزی کشور که فرصت طرح پرسش و نقد محترمانه و بدور از عصبيت را از بين برده، و موجب فراهم شدن بستری برای روئيدن جريانات هرزه شده و بدست آوردن قربانی ازاين بازار داغ سياست زدگی توسط اين جريان ها ودستگاه های امنيتی هر دو سمت اين بازی غير انسانی، بی گناه دانستن افراد قربانی از نتيجه ی عمل است؟ آيا گفتن از اينکه جزم انديشی و نگاه بدون مدارا اعتقاد حاکم دليلی ميشود برای وازدگی و سرخوردگی و فرصتی برای قربانی سازی از سوی قدرت های در حال جنگ خاموش، قهرمان سازی و مظلوم نمايی است؟ آيا توصيه به عدم اصرار برای اثبات وجود جريان موهومی به نام انجمن پادشاهی که باعث ايجاد ماهيت و هويت سياسی برای راديويی بنام تندر می شود که درحال حاضر هم بدنبال جذب قربانيان مورد نياز خود است و هرلحظه احتمال فاجعه ديگری را ياد آوری ميکند محکوم کردن اعمال تروريستی در سال ۸۷ نيست؟ آيا توصيه به دوری از فرهنگ و شيوه و رفتار و گفتار اهانت آميز به باورهای مخالف حتی اگر در حال ظلم باشد در شرايطی که برای گوينده هيچ تهديد امنيتی وجود ندارد کتمان حقيقت است؟ آيا صدايی که سال ها بدنبال راهی بوده تا از درون زندان مانعی باشد برای قربانی شدن ديگران، تکفير گرا است؟ يا آنکه اصرار به حذف جزمی و متعصبانه دارد؟
اما آنچه اتفاق افتاده همين نيست وذکر چند نکته ديگر برای روشن ترشدن نقش دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی در اين وقايع برای رسيدن به بعضی از اهداف تعيين شده امنيتی ضروريست. ۱- جمع آوردی و بدست آوردن هرنوع اطلاعاتی در ارتباط با فعاليت سرويس های امنيتی کشورهای متخاصم با جمهوری اسلامی در منطقه و کشورهای همجوار از طريق تعقيب و مراقبت قربانيان و هدايت بدون مانع آنها به کشورهای مورد نظر .۲- ايجاد فضای رعب و وحشت در کشور از طريق محاکمه و تبعيد و اعدام اين قربانيان در زمان مورد نياز. ۳- سرکوب هر نوع فعاليت و اقدام سياسی درون ساختاری و تشکل های شناخته شده واحزاب خودی و اعتراضات مردمی ناوابسته به بهانه ايجاد فرصت برای اقدامات تروريستی. ۴- ساکت کردن هر صدای بشر دوستانه و متهم کردن هرگونه دفاع و فعاليت حقوق بشری چه از اين قربانيان و چه از دستجات سياسی و عقيدتی ديگر به اتهام دفاع از تروريسم. ۵- فرافکنی گناه تعمد درتعلل اين دستگاه برای متوقف کردن نفوذ کلام منتقدان تندرو وهمچنين عدم کنترل و اشراف کافی برفاجعه حسينيه ره پويان شيراز و پنهان کردن ضعف اين دستگاه عريض و طويل امنيتی چه وزارت اطلاعات و چه اطلاعات سپاه پاسداران. ۶- داشتن امکان و فرصت هميشگی برای سرکوب مخالفان داخلی که از شيوه های کاملا مدنی و مبتنی بر دوری از خشونت با محوريت رفتار دموکراتيک به طرح مطالبات خود اقدام ميکنند و ايجاد فضای رعب و وحشت و نشان دادن عدم تزلزل در اقتدار مشروع.
اميد است آنچه گفته شد امکانی فراهم کند تا کمی با تامل بيشتر به شرايط حقيقی افرادی مانند پيمان (اميررضا) عارفی نگاه کنيم، و به قضاوت بنشينيم به ويزه آنچه در حال حاضر وجود دارد و نه با پيش فرض های جزمی وعصبی که جزخرابی حاصلی ندارند. امير رضا عارفی در تبعيد و زندان با شرکت در انتخابات نشان داد که باور دارد تنها راه ممکن برای تغيير، شناخت و درک ضرورت ها و از راه مسالمت آميزو پرهيز از هرگونه خشونت است، همسر او در کنار مردمی قرار گرفت که برای دوری از تغيير خشونت بار تن به قاعده بازی جمهوری اسلامی داده اند تا از اين راه بگويد باور دارد که خشونت و اهانت راه مناسبی برای رسيدن به خواست ها نيست، و درکنار مادر امير رضا صبورانه منتظر تغيير شرايط برای آزادی او ميماند. همسر و مادری که چرخه محروميت را کامل کردند. تبعيد يعنی محروميت از حداقل نزديکی، خوزستان يعنی محرويت و گرمای سوزان، مسجد سليمان يعنی شهرستانی کوچک در دل اين محروميت سوزان، مادر و همسر پيمان عارفی بودن يعنی محروميت از هر امکان رسانه و اطلاع رسانی و ابزار دفاع حقوقی، زن بودن در جامعه ايران يعنی محروميتی مضاعف، کشته شدن در راه بازگشت از ملاقات يک زندانی تبعيدی ، يعنی دربی پناهی و بی کسی جان باختن، البته که اگر اين مادر و همسر در خيابان کناری زندان اوين براثر سانحه اتومبيل جان باخته بودند ديگر تا اين اندازه درد سنيگين به نظر نمی رسيد البته که اگر پيمان در اوين بود دوستان همدل و همدرد زياد داشت. در اينجا و با طرح اين چند سوال به هيچ وجه بدنبال قياس نيستم، اما بد نيست ببينم، نگاه تراژيک به وقايع چگونه ميتواند داری تضاد و تشابه باشد،آيا اگر امام حسين به مانند امام هشتم شيعيان با انگور مصموم شده بود بازهم تا اين اندازه مرگش، شهادتش جانسوز ميشد ؟ آيا اگر او در مدينه به شهادت ميرسيد و نه تشنه لب در صحرای سوزان کربلا باز هم تا اين اندازه شهادت و مرگش درد آور بود؟ آيا اگر اهل بيت او به اسارت و تبعيد نمی رفتند و کودک چند ماهه به شهادت نمی رسيد بازهم آن واقعه تا اين اندازه متاثر کننده بود؟ آيا اگر او در بستر وفات ميافت و در کربلا و در جنگ با يزيد و ظلم شهيد نمی شد، بازهم تا اين اندازه راهش ماندگار ميشد؟

در پايان و بدليل اينکه ظاهرا تصور عمومی از ياد و خاطره ای بنام انجمن پادشاهی بدليل سياست های پيچيده دستگاه امنيتی و قوه قضائيه جمهوری اسلامی دچار سوتفاهم اساسی نگران کننده ای شده. به عنوان اولين فرد دستگير شده به اتهام ارتباط با اين شبکه تلويزيونی در سال ۸۳ و مطلع ترين در مورد ماهيت کاذب اين نام . تاکيد ميکنم اين نام يا شبکه تلويزيونی در اوخر سال ۸۵ و با طرح مستقيم وزارت اطلاعات که مجری آن، يعنی فرود فولادوند را به مرزهای بين ايران و ترکيه هدايت و سپس سر به نيست کرد، منحل و برچيده شد و هر آنچه از آن به بعد صورت گرفت همان بود که توضيح داده شده راديو تندر، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و سرويس های جاسوسی امنيتی آمريکا و اسرائيل.
و در خاتمه و تنها برا ی روشن شدن مواضع فعلی ام اين چند بند را هم اضافه ميکنم.

۱ -باور دارم با توجه به تاريخ تحولات سياسی اجتماعی حداقل يکصد سال گذشته ، نظام سياسی -اجتماعی ايران به سمتی درحال حرکت که ديگه نيازی به هيچ نوع حکومت مطلقه يا نمادين – چه سلطنتی و چه دينی نخواهد بود .
۲- باور دارم استحاله نظام سياسی فعلی ايران تنها از طريق تغيير گام به گام و به دور از هرگونه خشونت گری و دخالت هر نوع جريان نظامی يا شبه نظامی ميسر ميشه.
۳- باور دارم هر اقدامی که منجر به تغيير سريع جمهوری اسلامی بشه، بطوری که امنيت فعلی کشور رو دچار ضعف يا از هم پاشيدگی بکنه تغييری فاجعه باره.
۴- باور دارم هرگونه تغيير سياسی در ايران بهتره توسط افراد و مردم حاضر در بطن جامعه ايران صورت بگيره، اما اين به معنی عدم در نظر گرفتن حق اظهار نظر برای افراد در بيرون از مرزهای کشور نيست هر چند همين اندازه از اظهار نظر هم اگر همراه با اطلاعات کافی و مطمئن و به روز نباشه خطر ناک و نا مسئولانه ست و باعث ايجاد ناامنی و اغتشاش در روند حرکت تغيير بر بستر حقيت موجود ميشه.
۵- باور دارم بعضی افراد در قشر فعال سياسی و روشنفکر جامعه ايران با قضاوتی مبنی برعدم امکان ارتقا کيفی با افراد دربدنه جامعه و نقش های اجتماعی اون ها روبرو هستن، چرا که اين قضاوت با نگاه خود برتر بين هميشگی اين افراد همخوانی کامل داره،هر چند در ظاهر در تلاش برای تغيير و ارتقا سطح آگاهی در جامعه بنظر ميرسند .
۶- باور دارم خود برتر بينی حاصل از دانستن بيشتر، يکی از عوامل قضاوت مطلق در ارتباط با طرف مقابل و آفت جامعه ايران بخصوص در بين فعالين سياسی است.
۷- باوردارم آريستوکراسی ( نخبه سالاری) امری ضروری و انکار ناپذير در جامعه متمدن بشريه ، اما نه در خدمت خود برتربينی و خودکامگی و کدخدا پروری.
۸- باور دارم تفکر روبه رشد حتی بسيار کند بسمت ايجاد بنای جمهوريت بهترين گزينه برای ساختار سياسی ايران در شرايط زمان حاضر است.
۹- باور دارم يکی از معنای دموکراسی در منش آن، می تواند ايجاد ظرفيت در خود برای قرار گرفتن در جای طرف مقابل و بعد قضاوت در مورد خود باشد.
۱۰- باور دارم رويکرد نقد محترمانه و بدور ازعصبيت و با حداقل پيش فرض در مورد عقايد و نظرهای مخالف يکی از اصلی ترين مولفه های تغيير و گذر بدون خشونت از کهنه گی هاست.
۱۱- باور دارم ارتجاع يعنی پايند بودن به قوانين و فرمان هايی که ناقض حقوق بشرهستند و استفاده از اين دستورها برای اداره کردن جامعه يا هر رفتار فردی در ارتباط با ديگران
۱۲- باور دارم مرجعيت بيرونی يعنی تربيت و آموزش مبتنی و منطبق با روابط جهانی و پر انعطاف برای تغيير با ضرورت های همگانی.
۱۳- باور دارم تروريسم با هر نام و دليل و درهر پوشش ايدئولوژکی محکوم و منفور است.
۱۴- باور دارم همان اندازه که ارتجاع دينی خطرناک و ضد بشری است، ارتجاع ملی و باستانگرا هم پر خطر
۱۵- باور دارم تنها سکولاريسم راه عبور به دموکراسی نيست و بافته اجتماعی برای رسيدن به ظرفيت مدارا و تساهل و تسامح نياز به فهم و برقراری لائيسيته دارد.
۱۶- باور دارم رقابت اساس و جوهر هستی و صورت عينی شده تضاد ماهيتی نظام آفرينش، اما نه برای هدايت بسمت حذف ديگری بلکه امکانی است برای لذت بردن ازشکوفايی خلاقيت خود و ديگری.
۱۷- باور دارم سياست يعنی، علم و مهارت ايجاد امکان استفاده عادلانه از بسترهای موجود اجتماعی و اقتصادی.
۱۸- باور دارم اعتراض بطور طبيعی حق هر موجوديه ، و اما مشخصا در حيات آگاهانه انسانی اعتراض بدون تجاوز و تخريب و آسيب جانی به طرف مقابل .
۱۹- باور دارم اين گفته ها درهر لحظه امکان تغيير دارند اما تابع ضرورت تامين و حفظ منافع و امنيت جمعی. گزنفون ؛ تنها احمق ها هستند که برسر حرف خود ميمانند و آنرا تغيير نمی دهند.
۲۰- باور دارم تنها اصل بدون تغيير خود تغييره.
(اما اين باورها منکر نگاه انتقادی من به تمام مبانی اسلام نيست و هنوزهم مواضع و باورهايم در اين ارتباط همان اعلام عقيده و ارسال آن در سال ۸۳ به تمام ارکان جمهوری اسلاميست. اما چه در اين زمان وچه در آينده با نگرش نقد محترمانه و بدور از اهانت و عصبيت و خشونت.)
«گمان مبر که به پايان رسيده کار مغان
هزاران باده ناخورده در زگ تاک است هنوز»
حميدرضا( ماهان) محمدی
منتشر شده درگویا نیوز بتاریخ  5/دیماه /1392
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/12/172691.php

 

صدای قلم

تاریخ انتشار: ۰۸ مهر ۱۳۹۲, ساعت ۳:۲۳ بعد از ظهر
صدای قلم
برای سید ضیاء نبوی، که صدای قلمش از آموزش و انسانیت و اخلاق میگوید، که صدای قلمش حق ادامه تحصیل است، صدایش گفتگو و نفی خصومت است 

تغییر و اتفاق های چند ماه گذشته و بخصوص یکی دو هفته پیش از شروع مهر ماه و سال تحصیلی و مسائل دانشجوهای محروم از تحصیل انقدر مهم به نظرمی رسید که هر قدر سعی کردم چند روزی هم که شده برای خودم و به خودم فکر کنم و از اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران دور باشم و بی خبر از این هیاهوها، که کاری هم در ارتباط با آنها نمی توانم انجام دهم ممکن نشد.

مهر
بطورخیلی عجیب و دوست داشتی زمانی که به روزهای آخر شهریور میرسیم و همانطور که هوا در حال خنک شدن است، حس ماه مهرو شروع پائیزو بازگشائی کلاس های درس که برای هر رده سنی میتواند هیجان آور باشد البته بجز تنبل ها ، من را دچاریک دلتنگی دوست داشتنی و درعین حال تاسف بار می کند، تآسف از اینکه بهترین فرصت و لحظات قشنگ زندگی برایم چه زود و بی ثمر گذشت، زمانی که می تواند امکانی را بسازد تا انسان حداقل از بودنش راضی باشد، زمان وفرصتی برای آموزش و بیشتردانستن.

آموزش
درس و تحصیل اولین چیزهایی را که در ذهن تداعی می کند شاید کلاس و آموزگاز و کتاب وهمکلاسی و برای بعضی ها هم تنبیه های جور واجور اما معمولآ با یادگیری تازه ها باشد و برای عده ای هم فهم بیشتراز زندگی و درکی بهتر از بودن وآگاهی داشتن، آگاهی ای که میتواند شاد کننده باشد، تا جائی که انسان را به حبس بکشد، حبسی ازتنهائی درعین باجمع بودن، تنهائی لذت بخشی در میان افرادی که دیوارها و میله های زندان را میسازند.

آگاهی
بو و نسیم ماه مهر تداعی تغییری بسیار لطیف وآرام در رنگ ها و پدیدارهای تازه است، تازه هایی که آنقدر شکل گیری و بوجود آمدنشان تدریجی و هماهنگ و نرم صورت می گیرد که اگر دلتنگی ای را هم همراه داشته باشند دوست داشتنی و خوشحال کننده است، بوی مهر بوی تغییر و شکوفائی در جلوه های طبیعت، مدتیست درنمای انسانی همراه با خزان برای وجودهایی شده که مدت ها به انتظارآمدن ماه مهر و شروع کسب دانش و آگاهی برای فهم بیشتراین زیبایی ها و تغییرها می نشینند تا اگر چه در زندانِ بیشتر دانستن تاوان فهم و درک متفاوت از زندگی را میدهند اما راضی از این زندان و زنده بودن باشند تا این همان اثبات اهمیت نهاد آموزش در آگاهی رسانی باشد.

زندان
ماه مهرو نسیم ونوازش پائیزبر خاطرات و فضای درس و مشق و یادگیری، چند سالیست که با حس و یاد آوری دیگری هم همراه شده، «زندان». حس و تجربه زندان برای نقش یک دانش آموز برای ذهنی که به طلب کسب علم و ادامه تحصیل می بایست مدتی را هم برای کارآموزی و گذراندن بعضی واحد های بسیار سخت و تخصصی دردانشگاهی بنام زندان ادامه تحصیل دهد. دانشگاه و واحدهایی که برای آن افرادی در نظر گرفته شده که زیاد یاد گرفته اند و زیاد یاد می دهند و قلمی دارند که زیاد می نویسد و فهم و اندیشه ای تازه و باور به باروری و تغییر گام به گام طبیعت دارند، و تا جائی دراین دانشگاه و دربند کهنه گی ها پیش می روند که در اتاق بازجوئی به عنوان استادی درپی راه حلی برای رسیدن به درکی مشترک با زندانبان ها و بازخواست کنندگان اندیشه هایشان می گردند، بازجوهایی که می خواهند بدانند اینان چرا در پی آگاه شدن هستند.

بازجومهرماه هرچند شروع تازه گی هاست و آمدن بوی کاغذ و قلم و همکلاسی، اما برگ ریزان پائیزی طبیعت با آن رنگهای بی مانندش مدتیست همراه با ستاره باران دانش خواهان شده و خزان آگاه شدگی از خواندن و نوشتن در اتاق های بازجوئی. بازجوهائی که یادگیری ازاین آموزگاران در بند برایشان اتفاق و شانسی در زندگی بوده تا بیاموزند رسم انسان منشی را از کسانی مثل سید ضیاء نبوی که در داغی لحظات استنتاق چرا پا فشاریش برای ادامه تحصیل به دنبال اشترک ها می گردد تا یاد دهد چرا آنجا در حال بازجویی او هستند و چطور می شود در کنار هم بود ن را تجربه کرد اما نه دراتاق بازجوئی و یا مقابل میز محاکمه در دادگاه عدالتی که حکم به انجماد اندیشه می دهد با قلمی که الفبائی آموخته برای نوشتن مجازاتِ خواندن و نوشتن دانش طلبی .

قلم
ماه مهر، کاغذ و قلم، خواندن و نوشتن، اما اینبار این خواندن و نوشتن و قلم در کلاس درس نیست بر روی میز قاضی و در دادگاه برای محاکمه کسیست که متهم به داشتن این دارائی هاست یعنی آگاهی و قلمی که دانا و تواناست. اینجا و در این دادگاه مقابله قلم هاست دریک سو قلمی است که نوشته ای دارد بنام کیفرخواست تا مجازات کند قلمی را که صدایش نوشتن آموزش برای آزادیست، در یک سو صدای قلمیست که به قضاوت نشسته فکری را که از قضاوتش نا امید میشود آن زمان که قاضی محکمه را انسانی اخلاقی و متشرع دانسته. صدای قلمیست که به قضاوت مجازات این فکر می نشیند تا نا امیدش کند از این که بدنبال گفتگو برای حل مشکل و اثبات گناه نا کرده اش است. به دنبال کلامیست تا بگوید اندیشه و دانائیش هرچه هست نابود گرنیست، اندیشه اش هر چه هست سازمان یافتگی ایدئولوژیک جمعی ندارد هویتی مستقل است از ماهیتی پژوهشی وفراتراز جزمیت، ماهیتی بدور از خشم و عصبیت و قضاوت و پیش داوری ایدئولوژیک انتقام جویانه امنیتی. برروی میز قضاوت وعدل، قلمیست که صدایش محکومیت پانزده ساله است برای سید ضیاء نبوی، که صدای قلمش از آموزش و انسانیت و اخلاق میگوید، که صدای قلمش حق ادامه تحصیل است، صدایش گفتگو و نفی خصومت است، صدایش صدای مدارا وتآمل وشکیبائی فهیم وهوشمندانه است، صدای قلمی است که تنها به دنبال عدالت وانصاف انسانی در قدرت قضاوتگریست، صدای قلمیست که تلاش می کند تلنگری باشد بر وجدان قلم هائی که به قضاوت و محاکمه اندیشه و گفته انسانها می نشینند به اقتضاء امنیت موقعیت خود و نه برای دفاع از عدالت و انسانیت. براستی که صدای این قلم صدای مهر است.
گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان هزاران باده ناخورده در رگ تاک است هنوز
منتشر شده در جرس بتاریخ 8/ مهرماه / 1392
http://www.rahesabz.net/story/76226/
 

توصیف ژیلا بنی یعقوب

هفت سال زندان بدون مرخصی
تند و تند حرف می زند، انگار بیشتر از آنکه خوشحال باشد، مبهوت است، خوب حرف می زند اما گاهی تمرکزش را از دست می دهد.
او حرف می زند و نخستین بار است که تو در دیدار با یک زندانی تازه آزاد شده(یا به مرخصی آمده)احساس همیشگی را نداری.نمی دانی چرا قلبت بارها می ریزد، اصلا نمی دانی احساس ات را چگونه توصیف کنی؟با کدام واژه؟ریختن قلب می تواند احساس ات را منتقل کند؟فقط می دانی این شگفت انگیزترین ملاقات ات با یک زندانی تازه ازاد شده است.
او حرف می زند و تو قلب ات بارها فشرده می شود، فرو می ریزد، بغض می کنی، سعی می کنی جلو اشکهایت را بگیری...سعی می کنی او نفهمد که تو دقیقا چه حسی داری.
بعد از هفت سال به مرخصی آمده است، هفت سال!چرا تا همین دیروز نمی دانستی هفت سال پشت دیوارهای زندان بودن یعنی چه؟ تا دیروز نفهمیده بودی چرا همه نظام های حقوقی دنیا و حتی قوانین ایران مرخصی را از حقوق اولیه زندانی دانسته و در این مورد زندانی سیاسی هرگز مستثنی نشده است.
حتما باید ماهان * را می دیدی تا بفهمی؟از او بشنوی که به تو می گوید یادم رفته چطور باید با مردم ارتباط برقرار کنم؟بشنوی که به تو می گوید بعد از هفت سال قدرت تطبیق با محیط آزاد را ندارم.
ماهان می گوید که آنقدر در یک فضای محدود و دیوارهای بلند اوین بوده است که قدرت انطباق با آزادی عمل را از دست داده است.
ماهان به تو می گوید :سه روز است که به خانه آمده و در این سه روز بارها و بارها به حمام رفته و دوش گرفته و بیش از حد به دست شویی رفته.می گوید:چقدر لذت بخش است بدون نوبت به حمام و دستشویی رفتن...
ماهان تند و تند حرف می زند، انگار همه ی هفت سال را می خواهد توی چند ساعت برایت بگوید.تو به او می گویی برو مسافرت!لازم است برایت بعد از این همه سال...
ماهان با حیرت نگاهت می کند.
و مادرش با آهی می گوید :مسافرت؟!دیروز پانزده دقیقه سوار ماشین شده و حالش به هم خورده است...
توی ماشین محکم سرش را میان دستهایش گرفته و به خانواده اش گفته :انگار زیر پایش خالی می شود، به خانواده اش گفته ماشین را نگه دارید، پیاده ام کنید، تحملش را ندارم!
به دوستانت نگاه می کنی که در اطرافت نشسته اند و همه مبهوت اند...همه وحشت زده اند، همه احساس غریبی دارند، چشم ها بارها تر می شود ، بغض ها بارها می شکند...
ماهان در این سه روز که به مرخصی آمده، از هیجان زیاد اصلا نتوانسته بخوابد و هر بار هم چند دقیقه خوابش برده، با احساس اینکه زمان آمارگیری(شمارش زندانی ها)زندان است از خواب پریده است...
ماهان به مادرش می گوید :فقط من را به جاهایی ببرید که بتوانم 150 متر قدم بزنم بدون اینکه به یک دیوار برخورد کنم.همین!
تو یادت می اید که در کتاب خاطرات یک زندانی ده شصت خوانده ای که حتی در آن سالها چند بار به زندانی ها اجازه داده بودند در باغ بزرگ اوین به پیک نیک بروندو حالا سالهاست که ماهان ارزوی گردش در یک فضای 150 متری را داشته و لابد بقیه زندانی ها هم همین طور.
ماهان حرف می زند و تو به احمد زیدآبادی فکر می کنی، ماهان حرف می زند و تو به مسعود باستانی فکر می کنی، ماهان حرف می زند و تو به بهاره هدایت فکر می کنی و نسرین ستوده، ماهان باز هم حرف می زند و تو به بهمن فکر می کنی، نکند! نکند آنها وقتی از زندان بیایند، مثل ماهان تحمل هوای آزد را نداشته باشند، آن هم نسبتا ازاد!وحشت می کنی...
ماهان یک هفته دیگر در مرخصی می ماند و قبل از اینکه خودش را با شرایط تازه تطبیق بدهد باید به زندان بازگردد و تو از خودت می پرسی چرا زندانی را از مرخصی محروم می کنند؟
ای کاش! مسوولان سوای از اتهام یک زندانی، چه سیاسی چه عادی، حقوق اولیه تصریح شده در قانون از جمله مرخصی را به او بدهند.
* حمیدرضا محمدی معروف به ماهان
وبلاگ ژیلا بنی یعقوب
منتشر شده در سایت کمیته گزارش گران حقوق بشر بتاریخ 26/خرداد ماه / 1390
http://chrr.biz/spip.php?article14933
 

۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

مصاحبه با خانم مسیح علینژاد

انتشار: ۰۱ دی ۱۳۹۲, ساعت ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
گفتگو با ماهان محمدی
انجمن پادشاهی وجود ندارد، وزارت اطلاعات ما را به قربانگاه فرستاد 

«بعد از هفت سال وقتی برای اولین بار از زندان به مرخصی آمدم فقط هیجان زده بودم، بعد از مدتی که از مرخصی‌ام گذشت، می‌دیدم که هر چیزی‌‌ همان جایی است که باید باشد، و فقط من یک مدت نبوده‌ام. نوروز و بهارهایی را که در زندان گذرانده‌ام، همه تصویر تاریکی برایم دارند، تاریک‌تر از تمام روز‌ها و شب‌هایم….»
این را ماهان محمدی می گوید که هفت سال بدون مرخصی در زندان اوین بود به اتهام ارتباط با انجمن پادشاهی.
این روزها پیمان ( امیررضا عارفی) را با همین اتهام ارتباط با انجمن پادشاهی به زندان مسجد سلیمان تبعید کرده اند و بعد از کشته شدن همسر و مادرش در سانحه رانندگی در مسیر ملاقات ظاهرا اعلام کردند که تنها با قید وثیقه ای سنگین با مرخصی پیمان عارفی برای وداع وداعِ آخر با همسر و مادرش موافق هستند.
«حمید رضا محمدی» یکی از زندانیان سابق ایران است که همبندی‌های وی و اعضای خانواده‌اش او را «ماهان» صدا می‌کنند. ماهان برای گذران یازده سال محکومیت خود به اتهام اقدام علیه امنیت کشور از طریق ارتباط با انجمن پادشاهی ایران، در اوین به سر می‌برد. او وقتی در سال ۱۳۸۳ وارد زندان اوین شده بود ۳۵ سال داشت و اما در خرداد سال ۹۰ که به مرخصی آمد مردی چهل و دو ساله بود.
علت سختگیری با زندانیانی که منسوب به انجمن پادشاهی می کنند چیست؟ این انجمن اصلا کجا تشکیل شده، مرام نامه و اساسنامه اش چیست و آیا وجود خارجی دارد؟ اینها پرسش هایی بود که وقتی ماهان محمدی تازه از زندان به مرخصی آمده بود از او پرسیده بودم که آن زمان نمی توانست جزییات ماجرا را شرح دهد اما حالا که برای همیشه از زندان آزاد شده است، در گفتگویی مفصل تر که با او انجام داده ام می توانید آنچه را که بر او و زندانیانی با احکام مشابه همانند پیمان عارفی، حامد روحی نژاد و دیگران گذشت بخوانید:

مسیح علی نژاد:آقای محمدی اتهام شما را ارتباط با «انجمن پادشاهی» عنوان کردند الان که از ایران خارج شدید می توانید خودتان توضیح دهید که ماجرای عضویت شما و این انجمن چه بود؟

اگر بخواهم بهتر و معین به این سوال جواب بدهم باید اینطور شروع کنم؛ عضویت در این گروه یعنی ماده ۴۹۹ و تبلیغ علیه نظام یعنی ماده ۵۰۰ و اهانت به مقدسات یعنی ماده ۵۱۳ که به استناد این موارد اتهامی در نوبت محاکمه به یازده سال وشش ماه حبس محکوم شدم. اما من به هیچ وجه اتهام عضویت با این جریان یا بهتر است بگویم شبکه تلویزیونی را قبول نکردم. چرا که این اتهام از اساس بدون تطبیق با تعریف عضویت در گروههای غیر قانونی و معاند جمهوری اسلامی در ماده ۴۹۹ بود به این معنا که چگونه ممکن است شبکه تلویزیونی -ماهواره ای را بتوان بعنوان یک گروه یا تشکیلات سیاسی با تعریف مشخص حزبی به حساب آورد زمانی که تنها با قطع برنامه های این شبکه دیگر هویت سیاسی باقی نخواهد بود که بتوان در آن عضو شد و آن را شامل اعضاء دیگر دانست. اما هرچه بود چون در زمان دستگیری من طرح ترور یا بمب گذاری یا اقدام مسلحانه ای در کار نبود یا اگر هم چیزی بود در نطفه خفه شد و دلیلی نشد برای استناد به ماده ۱۸۶ و محارب شناخته شدن افرادی که در آن زمان دستگیر شدند، به همین دلیل من و مابقی افرادی که در آن سال ها ( ۸۳،۸۴) به اتهام ارتباط و عضویت در این شبکه تلویزیونی دستگیر شدند نه به اعدام محکوم شدند و نه به تبعید.

چند نفر را در زندان می شناختید که به همین اتهام عضویت در انجمن پادشاهی در زندان بودند و حکم های شان چه بود؟
بیشترین حجم دستگیری افراد در ارتباط با این شبکه تلویزیونی از اوخر سال۸۳ تا اواسط ۸۴ بود که به جز من و دو فرد دیگر بنام های محسن با پیری و مصطفی دریانورد و چند ماهی هم شخصی بنام حیدر قلی سلطانی، ما بقی در همان سالها در ۲۰۹ آزاد شدند. آقای محسن باپیری پس از انتقال به ارومیه در دادگاه انقلاب این شهر به سه سال حبس محکوم شد و تا آخرین روز بدون عفو و مرخصی در زندان بود و آقای مصطفی دریانورد در مرتبه اول دستگیری پس از یکسال آزاد شد و برای بار دوم در سال ۸۵ به ۱۸ ماه زندان محکوم شد که تمام مدت حبس را تحمل و در اواخر سال ۸۶ از زندان آزاد شد.

من در مورد جریان انجمن پادشاهی یک وب سایتی به نام تندر را در اینترنت پیدا کردم و به جز آن به اساس نامه و مرامنامه هیچ گروهی دسترسی پیدا نکردم و در این سایت شما را عضو گروه انجمن پادشاهی معرفی کردند که شما الان آن را رد می کنید . اما در مورد بحث شبکه تلویزیونی انجمن پادشاهی که به قول شما اساسا الان دیگر وجود ندارد و یا در مورد دستگیریی هایی که به این وب سایت مربوط می شود می توانید بیشتر توضیح دهید؟
بله موج دوم دستگیری در ارتباط با این شبکه موضوع مهمی است چرا که فرود فولادوند که در واقع سخن گو یا مجری این شبکه تلویزیونی بود در اواخر سال ۸۵ با طرح وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به مرزهای مابین ترکیه و ایران کشیده شد و از آن زمان مفقود شد و از همین زمان دیگر انجمن پادشاهی عملا برچیده شد یا به نوعی تعطیل و منحل شد و از این زمان به بعد افرادی که در ارتباط با اقدام مسلحانه دستگیر و به زندان آورده شدند توسط فردی بنام جمشید از آمریکا و از طریق رادیویی بنام تندر هدایت می شدند و یا به عبارتی به قربانگاه فرستاده شدند. اما اینکه چرا این افراد به اتهام محارب و به استناد ماده ۱۸۶ به اعدام و تبعید محکوم شدند باید گفت که مشخصا به دلیل اقدام تروریستی عده ای جوان فریب خورده در بیست و چهارم فروردین ماه سال ۸۷ بود و انفجار درحسینه ره پویان وصال شیراز که باعث کشته شدن چهارده نفر در این انفجار شد.

در ارتباط به این بمب گذاری چند نفر اعدام و حبس شدند؟
چهار نفر بدلیل انجام این عمل تروریستی اعدام شدند و متاسفانه حکم حبس ابد برای آقای علی زاهد صادر شد که بطور قطع می گویم او هیچ نقشی در این عملیات نداشت و تنها بدلیل آشنایی با یکی از این افراد محکوم به حبس ابد شده و تا این زمان هم مدت شش سال را در زندان گذرانده است.

آقای محمدی خبرنگاران تا پیش از سال ۸۸ اساسا خبری در مورد بازداشت شدگان مربوط یا منسوب به این انجمن یا به قول شما این رادیو نداشتند، ممکن است توضیح دهید چرا برخی از این بازداشت شدگان را در دادگاه انتخابات سال ۸۸ کنار فعالان انتخاباتی محاکمه کردند؟

در ارتباط با جمع دیگری از این قربانی ها که در سال ۸۸ در دادگاه نمایشی محاکمه شدند باید بگویم براستی که این گروه از هر سو که نگاه کنیم، به قربانگاه کشیده شدند چرا که این عده دیگر حتی همان اندازه از اقدامات مخرب را هم انجام نداده بودند و تنها و تنها به اتهام ارتباط با این رادیو یعنی تندر و همینطور طرح وزارت اطلاعات در عدم ایجاد مانع برای خروج بعضی از این قربانی ها از کشور و تماس این افراد با عوامل سازمان های جاسوسی غرب و فربه شدن این قربانی ها از نظر اطلاعاتی و اتهامی برای قربانی کردن آن ها در زمان مناسب توسط دستگاه قضایی جمهوری اسلامی به این ورطه کشیده شدند که از این مجموع هم پیمان عارفی به پانزده سال حبس و تحمل آن در تبعید در زندان مسجد سلیمان محکوم شد و حامد روحی نژاد به ده سال زندان و تبعید به زنجان و احمد کریمی به ده سال زندان و تبعید به گنبد محکوم شدند ، یعنی در حال حاضر علی زاهد، احمد کریمی و پیمان عارفی در زندان هستند هنوز.

شما به نقش وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی اشاره می کنید و می گویید خود ماموران وزارت اطلاعات در ارتباط گیری برخی از افراد با عوامل جاسوسی غرب نقش داشتند تا پرونده سازی کنند و در زمان های مناسب آنها را دادگاهی کنند بدون آنکه اساسا این افراد نقشی در بمب گذاری یا اقدام مسلحانه داشته باشند. پس نقش انجمن پادشاهی این وسط چیست؟
حقیقت این است که از ابتدا هم گروه یا تشکیلات تعریف شده ای به نام انجمن پادشاهی وجود نداشت به جز شبکه تلویزیونی که بدلیل گفته هایش و فضای پر آسیب جامعه از حکومتی دینی مورد توجه و قبول عده ای جوان و انسان پرشور و میهن خواه قرار گرفت و متاسفانه این فرصتی شد برای سوء استفاده غیر مستقیم سرویس های اطلاعاتی داخلی و خارجی، و قربانی هایی ساخت که خود و دیگران را فدای بازی پنهان سیاست کردند. اما سوال اینجاست که چطور میشود افرادی را به اتهام عضویت در گروهی موهوم و شبکه تلویزیونی منحل شده به اعدام و تبعید محکوم کرد این گفته تنها ناظر بر محکومیت های آ رش رحمانی پور، محمد رضا علی زمانی، احمدکریمی ، پیمان (امیر رضا ) عارفی و حامد روحی نژاد می شود که به هیچ وجه اقدامی مسلحانه و تروریستی انجام ندادند. در مورد پرونده افرادی که در انفجار حسینه ره پویان نقش داشته اند هم باید بگویم همان عاملین انفجار حسیه ره پویان وصال شیراز هم فریب خوردگان عوامل وزارت اطلاعات داخلی و بیرون از کشور شدند.

شما خودتان هفت سال بدون حتی یک ساعت مرخصی در زندان بودید پیمان عارفی را هم از نزدیک دیده اید اگر ممکن است شرحی از وضعیت او بدهید که چگونه او هم پنج سال بدون مرخصی در زندان ماند؟
در مورد پیمان عارفی بسیاری از همبندی هایش گواهی می دهند که این انسان با تمام وجود باوری به خشونت و ترور نداشت و تنها بدنبال زندگی بدون خشم و سنگدلی بود، به طوریکه در جمع این دوستان در اویل سال ۸۹ در حیاط بند ۳۵۰ گفتم حالا که بی تردید معلوم شده ما همگی قربانی تند روی ها و سیاست زدگی جامعه و بازی های دستگاه های امنیتی هستیم، بیاییم برای همیشه موضوعی بنام انجمن پادشاهی را فراموش کنیم، و با این دل خوشی زندان را تحمل کنیم و تاوان حبس را بدهیم که فریب خورده عشق به این آب و خاک شدیم و نه چیز دیگری. پیمان عارفی پیش از این به این حقیقت واقف شده بود، همانطور که احمد کریمی، حامد روحی نژاد و علی زاهد واقف بودند. برای اثباتِ این نکته که این انسان ها و خودم نیز قربانی شده بودیم، دیگر چه می شود گفت؟ به نظرم طرح و برنامه های ضد بشری دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی و سرویس های اطلاعاتی مخالف جمهوری اسلامی موضوعی بر ملا شده و روشن است.
سوالاتی که که بعد از هفت سال در اولین مرخصی ماهان زمانی که او در ایران بود از او پرسیده ام:

شما واقعا هفت سال آسمان فقط را از دریچه اوین دیده‌اید؟
بله. مجبورم جواب شما را با این گفته پاسخ بدهم که توصیف حسم از شرایط باشد: «اینجا هیچوقت ماه کامل نیست، اینجا آنقدر خط زیاد است که، دایره به آرزوی قرص کامل به قرنیهٔ چشمان منتظر حسادت می‌کند.»

اصلا آیا تا به حال به عنوان یک زندانی سیاسی یک مصاحبهٔ رسمی با یک خبرنگار داشته‌اید؟خیر، شاید به این خاطر که شانِ یک زندانی سیاسی را به معنای برد رسانه‌ای در میان روزنامه نگاران نداشته‌ام.
راستش من خودم به عنوان روزنامه نگار هیچ‌گاه حتی نام شما را هم نشنیده بودم، اولین بار شما را از نوشته‌های وبلاگ مدیار سمیع‌نژاد شناختم، بعد‌ها هم یکی از بازداشتی‌های پس از انتخابات فکر کنم آقای … بود که بعد از آزادی ایمیلی برایم فرستاد و در آن ایمیل نوشت که به جز دستگیر شدگان سبز بعد از انتخابات باید از کسانی بنویسیم که پیش‌تر از آن‌ها در زندان بودند و مشخصات و نام شما را برایم فرستاد، حالا ممکن هست خودت بگویی اصلا برای چه و به چه اتهامی دستگیر شدی؟
من در تاریخ ۱۳ اسفند ۸۳ به اتهام ارتباط با انجمن پادشاهی ایران در منزلم در تهران دستگیر شدم. اصل اتهام اقدام علیه امنیت کشور بود از طریق تبلیغ علیع نظام، عضویت در گروههای معاند و غیر قانونی، اهانت به مقدسات از جمله ابطال قرآن دادگاهی شدم.

اولین باری که به مرخصی آمدید دقیقا چه حسی داشتید؟ آدم‌ها، خیابان‌ها، ماشین‌ها و خانواده را چگونه می‌دیدید؟
حسم نسبت به وضع جدید، یک نوع توهّم بود، یک نوع خواب و خیال و نا‌امنی نسبت به تمام پدیده‌های اطرافم. یک جورهایی هیجان زده بودم. اعضای خانواده هم همین حس را داشتند. اما خب بعد از مدتی که از مرخصی می‌گذرد همه چیز دوباره عادی می‌شود و می‌بینی که هر چیزی‌‌ همان جایی است که باید باشد، و فقط تو یک مدت نبوده‌ای و همین…..

مادرتان، پدر، برادر، خواهر در این هفت سال چه بر آن‌ها گذشت؟ حال و هوای ملاقات‌ها چگونه بود؟پدرم که سال پنجاه و هفت رفت، درگذشت. مادرم تنها کسی بود که طی این هفت سال در زمان ملاقات می‌دیدم. چون از ما بقی خانواده خواسته بودم که به ملاقاتم نیایند. برادر‌ها دلتنگ و منتظر. خواهر حسی نزدیک به مادر داشت. وقتی خانواده به ملاقاتم می‌آمدند، بی‌تابیِ قبل از ملاقات به سرعت تبدیل به یک دلتنگی تازهٔ بعد از ملاقات می‌شد. یعنی بیست دقیقه بعد از ملاقات یک حس دلتنگی به وجود می‌آید.

حال هوای یک زندانی در زمان ملاقات با خانواده‌اش چگونه است؟
شب قبل از ملاقات انتظار عجیب همراه با هیجان. هنگامی که پیجر (بلندگوی زندان) شروع به خواندن اولین نوبت از اسامی ملاقات کنندگان می‌کند هیجان تمام وجود افراد را می‌گیرد. مسیر رسیدن تا سالن ملاقات کابین‌ها و انتظار برای پیدا کردن بستگان که برای من مادرم بود پر از التهاب و نگرانی می‌شود. اما فرصت همیشه کم است. هر چند در ملاقات کابین فرصتی برای بوییدن مادر نیست، اما حتی برای دیدن و شنیدن صدایش، باز هم فرصت کم است. مادر، خیلی زود‌تر از هفت سال پیر شد. حتی اتفاق هم افتاده بود که مادر در برخی از روز‌ها در کابین ملاقات بی‌ احترامی هم می‌دید اما هیچ وقت خسته نشد.

بهار‌ها توی زندان چگونه است؟
فصل بهار برای من به عنوان یک زندانی سخت و دیر‌تر از تمام فصل‌ها می‌گذرد… راستش تا به اینجا رسیدم، باید بگویم از بهار ناراضی هستم.

اولین تجربهٔ نوروزی خودت در اوین را به خاطر داری یعنی هفت سال پیش را؟
من سیزده اسفند ۸۳ دستگیر شدم، یعنی ۱۶ روز مانده به عید. شب چهارشنبه سوری صدای انفجار آتش بازی‌ها را از پنجرهٔ بالای سلول می‌شنیدم که هر قدر به اواسط شب نزدیک می‌شد بیشتر و بلند‌تر بود. بهارهایی که در زندان بودم از سال ۸۳ تا کنون همه تصویر تاریکی برایم دارند، تاریک‌تر از تمام روز‌ها و شب‌هایم. بهار در اوین تجربهٔ شنیدن صدای آواز بلبلی است نشسته بر روی سیم خاردارهای بند ۳۵۰. آخرین تجربه بهارم، تجربهٔ تحویل نوروز ۸۹ به ۹۰ در اتاق ۹ بود، بعضی‌ها رفتند مرخصی و البته آن‌ها که مرخصی نرفته بودند تا صبح زدند و رقصیدند.

توی اوین جشن تولدهای زندانیان چگونه می‌گذرد؟ شنیده‌ام تولد‌ها را آنجا جشن می‌گیرند…
تولد‌ها این اواخر در بند ۳۵۰ بازی مضحکی بود برای سرگرمی بعضی‌ها. تا قبل از این دورهٔ دوم حضورم در ۳۵۰ نه خبری از جشن تولد بود و نه خبری از سورهای بی‌هویت اتاق ۷ و ۹.

پیش از زندان آیا به عنوان یک جوان در زندگی‌ات عشقی بود، یاری، امیدی؟ منظورم کسی یا حسی که شاید انتظار برای آزادی و یا تحمل حبس را برایت آسان‌تر می‌کرد؟
قبل از زندان هیچ عشقی تجربه نکردم با اینکه تمام درک زندگی برایم از سنین نوجوانی هیجان عشق بود، اما شانس و فرصت تجربهٔ این حس را نداشتم. اتفاقا همین موضوع را با دوست عزیزم مجید دری در میان گذاشته بودم که اگر عشقی بیرون از زندان منتظرم می‌بود شاید تحمل حبس آسان‌تر می‌شد، اما مجید مخالف بود او کسی را داشت که عاشقش باشد و به همین دلیل تحمل شرایط برایش سخت‌تر بود. حالا این روز‌ها من هم فکر می‌کنم حق با مجید بود.

خودت فکر می‌کنی در یک تعریف کلی زندگی قبل از زندان با زندگی بعد از آنچه تغییری کرد چه چیزی بیشتر از همه در این فاصله اذیت‌ات کرد؟
ببینید پیش از زندان زندگی ساده‌ای داشتم اما راضی بودم، تنها فضای استبدادی جامعه و نمودهای آن باعث رنجم می‌شد، ولی حالا هیچ چیز از آن زندگی باقی نمانده، سرگردان و بی‌مقصد هستم باز هم حس توهّم نسبت به زندگی ذهنم را مشغول کرده «بازی ابلهانه‌ای که برای رسیدن به سرانجامی بی‌معنی ادامه دارد». مرخصی‌ها، تمدید‌ها و نهایتا بازگشت به زندان اوضاع روانی‌ام را وخیم‌تر کرده. به دنبال راهی برای تمام کردن این بازی و توهّم هستم.

حالا برگردیم به روزهای نخستی که دستگیر شدی؟ بازداشت کنندگان شما چه کسانی و از کدام نهاد و سازمان بودند؟.
ماموران مسئول دستگیریم از وزارت اطلاعات بودند.

برخورد‌هایشان در روز دستگیری چگونه بود و بازجوهای شما چه برخوردی داشتند؟
برخوردشان در روز دستگیری محترمانه بود، در بازجویی‌ها نیز تمام گفتگو‌ها محترمانه و به دور از هر گونه برخورد فیزیکی و توهین کلامی بود.
در یکی از نوبت‌های بازجویی به دلیل پریشانی اوضاع روحی و روانی‌ام و اینکه خود را مسئول دستگیری بعضی از افراد خانواده‌ام می‌دانستم، با اینکه آن‌ها را تنها به دلیل گفتگوی تلفنی با من دستگیر کرده بودند، اما فشار زیادی را تحمل می‌کردم و بازجوی من هم متوجه این احوال شده بود، نمی‌توانستم تمرکز داشته باشم و جواب سوالات را مشخص بدهم. یک ضمیمهٔ روزنامهٔ اطلاعات را در دست داشت آن بخشی که روزانه بعضی از غزلیات حافظ را چاپ می‌کند، رو به من کرد و گفت: این امروز برای تو گفته شده
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش

دادگاه شما کجا و چگونه برگزار شد؟
دادگاهم پس از پانزده ماه بلاتکلیفی در ساختمان دادگاه انقلاب خیابان معلم شعبه سیزدهم توسط قاضی سادات در تاریخ ۲۰ خرداد ۸۳ بدون حضور حتی وکیل تسخیری و معاون دادستان و خیلی سریع برگزار شد.

شما قبل از انتخابات دستگیر شدید اصلا انتخابات سال ۸۸ را پیگیری می‌کردی؟
از طریق تلویزیون، روزنامه‌های تعیین شده برای ورود به زندان و تلفن و افرادی که تازه از بیرون به زندان می‌آمدند اخبار انتخابات را دنبال می‌کردم. یک ماه پیش از انتخابات هم متنی نوشتم با عنوان «انتخاب» که هنوز هم بر روی وبلاگم هست. (وبلاگ ماهان توسط دوستان او در ایامی که او زندانی بود، به روز می‌شد).

خب بعد از انتخابات دیدی که زندانیان زیادی به بند سیاسی اوین اضافه شدند، آیا هیچ وقت حدس می‌زدی انتخابات ۸۸ باعث دستگیری‌های گسترده شود؟
حدس می‌زدم این انتخابات دستگیری داشته باشد اما نه تا این حد.

اخبار زیادی درباره شکنجه‌ها و ضرب و شتم‌هایی که در بندهای ۲۴۰، ۲۰۹ و بند ۲ الف سپاه صورت گرفته شنیده شد. تجربهٔ شخصی خود شما چگونه بود و آیا هیچ وقت کسانی را در زندان دیدی که از تجربه‌های خودشان به شما بگویند؟
من خودم شخصا هیچ تجربه‌ای از شکنجه یا ضرب و شتم نداشتم حتی اعضای خانواده‌ام که مدتی در بند ۲۰۹ بودند. اما بازداشتی‌های بعد از انتخابات بسیار مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند که اکثر آن‌ها مربوط به زمان دستگیری می‌شد. ولی بودند افرادی که در بند ۲۴۰ و ۲۰۹ زمان بازجویی مورد برخورد فیزیکی قرار گرفته بودند.

فشارهای روانی در بندهای سیاسی بیشتر است یا ضرب و شتم‌های بدنی و فیزیکی؟
در بند سیاسی فشارهای روانی بیشتر است، بخصوص در زمان بازداشت و نگهداری در سلول انفرادی.

آیا با کسانی هم بند بوده‌ای که در این هفت سال رابطهٔ صمیمی می‌ایتان ایجاد شده و بعد او را برای اعدام برده باشند.بله یکی از دوستان صمیمی من فرهاد وکیلی بود که از سال ۸۶ با او آشنا شدم و بسیار به هم نزدیک بودیم، و همینطور جعفر کاظمی و حاج محمد. شب قبل از اعدام جعفر کاظمی، بیشتر از یک ساعت با همدیگر صحبت کردیم، بسیار با روحیه و راضی بود… فرهاد وکیلی، علی حیدریان، فرزاد کمانگر، البته علی و فرزاد در بندهای مالی بودند- جعفر کاظمی، حاج محمد. فضای بند بعد از اعدام‌ها این بسیار غمگین و افسرده می‌شد، توصیف فضا واقعا برایم سخت است.

شما جز یکی از قدیمی‌ترین زندانیان سیاسی اوین هستید؟ می‌توانم بپرسم آیا آن زمانی که امیر رضا میرصیافی اعدام شد هم شما در اوین بودید؟
بله، چه خوب که به یادم آوردید، باید از امیررضا میرصیافی هم بگویم، این جوان ۲۲ ساله، زمستان ۸۷ برای اجرای حکم ۲ سال و ۶ ماه به زندان آورده شد و متاسفانه در بندهای مالی که آن زمان من هم به آنجا منتقل شده بودم، آورده شد و فشار روانی زیادی در بین آن افراد تحمل کرد اما نتوانست طاقت بیاورد. و بعد شنیدیم که در تاریخ ۲۷ اسفند ۸۷ با خوردن تعداد زیادی قرص قلب اقدام به خودکشی کرد و رفت.

من نام شما را در میان بیانیهٔ اعتصاب کنندگان بعد از انتخابات هم دیده بود م، فکر می‌کنم در ماجرای جان باختن هدی صابر. ممکن هست خودتان توضیح بدهید که در اعتصاب چه گذشت؟
بله، تعدادی از دوستان از روز سوم وارد اعتصاب شدند، اما من و سه نفر دیگر از دوستان روز هفتم بود که وارد اعتصاب شدیم. آن موقع در انفرادی بودیم و اعتصاب در انفرادی واقعا اعتصاب است. چون زمانی که در سلول انفرادی را برای تحویل غذا باز می‌کنند اگر شما امتناع کنید، بعد از آن دیگر هیچ چیزی برای خوردن وجود نخواهد داشت. شرایط خیلی سخت بود، بعضی از دوستان فشار خون بسیار پایینی داشتند و هر لحظه امکان ایست قلبی وجود داشت آنهم در شرایطی که فرد تک و تنها در سلولی در بسته قرار دارد. بیشتر از اینکه گرسنگی آزارمان دهد فکر وضعیت وخیم جسمی بعضی از دوستان بود که نگرانمان می‌کرد.

در مورد هدی صابر آیا از نزدیک شاهد ماجرای اعتصابش بودید؟
بله از نزدیک شاهد اعتصاب هدی بودم، با هم دوست بودیم. یادم هست روز دوم اعتصاب بود که هدی و آقای دلیرثانی در حیاط ۳۵۰ قدم می‌زدند، زمانی که در حال عبور از کنار من بودند، با هم احوالپرسی کردیم و من توصیه‌ای به آن‌ها کردم که نباید انرژی خود را با قدم زدن طولانی از دست بدهند. نگران تکرار اتفاق تاسف بار مرگ اکبر محمدی برای آن‌ها بودم که متاسفانه باز هم تکرار شد.

پس شما زمانی که اکبر محمدی هم در زندان جانش را از دست داد زندانی بودید، به هر حال شما با زندانیان سر‌شناسی در اوین بعد از انتخابات هم رو برو شدید، از آن‌ها و از این تجربه بگویید؟
دوستانی مثل بهمن احمدی اموئی که در مدت زمان کوتاهی از صمیمی‌ترین افراد در طول مدت زندان برایم شد تا جایی که به او دایی بهمن می‌گفتم. مهربان، بی‌آلایش و…. محمدرضا رجبی، مجید دری، ضیاء نبوی، داوود سلیمانی، عبدالله مومنی، میلاد اسدی، احسان مهرابی، پیمان عارف، خانجانی، علی جمالی، دکتر زیدآبادی، مسعود پدرام، حسن یونسی و خیلی‌های دیگر که اگر بخواهم نام ببرم صد تا دویست نفر دیگر را باید بگویم.

یعنی در زندان با کسانی که قبلا شاید روزنامه نگار بودند، نماینده مجلس بودند و شما پیش از آن‌ها و در دوره‌ای که آن‌ها از مسولان یا روزنامه نگاران همین کشور بودند آشنا شدید؟ فضای میان شما چگونه بود؟
از دوستان و همبندیان بعد از انتخابات چیزهای زیادی یاد گرفتم، که بحث هزینه به فایدهٔ زندانم را توجیه می‌کند. غالب این دوستان افرادی خوش فکر، باهوش و با اراده بودند

با توجه به بیانیه‌ها و نوشته‌های زندانیان آیا فکر می‌کنی امید در داخل زندان بیشتر است یا بیرون؟
نمی‌توانم اسم آن را امید بگذارم. شاید چیزی که در زندان وجود دارد یعنی آن محیط از زندان که مد نظر شماست و البته نه همهٔ زندانیان، بلکه بعضی از زندانیان، توهّم است نه امید و آن هم شاید به دلیل توجیه هزینهٔ در حال پرداخت و دوری از مناسبات حقیقی جامعه باشد. اما این توهّم در بیرون از زندان وجود ندارد و به همین دلیل است که آن تعداد از کسانی که آزاد می‌شوند، دچار سردرگمی بین دوگانگی‌ها می‌شوند و یا دیگر فعالیت نمی‌کنند یا از کشور خارج می‌شوند یا خیلی با مراقبت و تربیت شده فعالیت می‌کنند.

حالا که بعد از سال‌ها مردمِ بیرون زندان را هم می‌بینید، تفاوت آشکار بیرون و درون زندان را چه می‌دانید؟
تفاوت زندان، خب خیلی چیز‌ها می‌تواند باشد. اینکه لحظه به لحظه باید افرادی را در کنارت تحمل کنی که اگر بیرون زندان آن‌ها را ببینی، با سرعت ازشان دور می‌شوی. با تفاوت سلایق به صورت بسیار فشرده روبرو هستی و باید تحمل کنی، آزادی عمل و عکس العمل خیلی محدود است. گریزی از این محیط نیست، تنها اراده هر لحظه در حال محک خوردن جدی است. اما بیرون از زندان هر چند آزادیهای سیاسی و تنوع سلیقه‌ها کنترل می‌شود اما آزادی عمل بیشتری برای فرد وجود دارد، به همین دلیل است که زندانی حاضر است کنار خیابان زندگی کند اما در زندان نباشد.

http://www.rahesabz.net/story/78957/

هزار و سیصد و سیزده

"هزار و سيصد و سيزده"، حميدرضا (ماهان) محمدی
تقريبا هشتاد سال پيش بود که دانشگاه تهران شروع به کار کرد. جايی برای ادامه سر رشته هر علمی، دانشگاه، محل و محيطی برای پاسخ به شور و شوق جوانانی با نقش دانشجو، امکانی برای برخورد آزاد عقايد، فرصتی برای رشد آگاهی و شعور اجتماعی و تامل فردی.
از هشتاد سال پيش با پا گرفتن دانشگاه تهران اين نام هميشه با فعل و حرکتی با عنوان جنبش دانشجويی همراه بوده. جنبشی که در تاريخ حيات خود با افت و خيزهای زيادی روبرو شده، گاهی در اوج شکوفايی و زمانی بی رمق و کسل، اما هميشه بوده. جنبشی که معمولا در اکثر نقاط جهان بخصوص از نوع سوم پيش آهنگی برخورد و مقاومت با استبداد و بی عدالتی های اجتماعی را بر عهده داشته. سال پنجاه و هفت اوج شکوفائی و تحرک اين جنبش در تاريخ ايران بود، همان زمان که گروهی از اين شکوفايی برای منافع قدرت خود احساس خطر کرد، و با بهانه سازی از بعضی رفتارهای گروههای سياسی شروع به متهم و مهار کردن اين جنش کرد و سعی داشت تا جنبش دانشجويی به سمتی حرکت کند که اين گروه مايل بود، تا از اين ظرفيت در جهت منافع خود استفاده کند. سيری که اين جنبش از سال پنجاه و هفت به بعد طی کرد متاسفانه موفقيت قدرت غالب را در به کنترل گرفتن اين جنبش نشان می دهد، سياستی که به دنبال اين هدف بود تا دانشجويی به دانشگاه وارد شود که يا همفکر و هم فرهنگ با ارکان نظام باشد يا از فعاليت سياسی و اجتماعی دوری کند و نگرانی به جز ادامه تحصيل نداشته باشد.
سال ۱۳۶۲ و با شروع مجدد دانشگاهها، تشکل ها و انجمن های دانشجويی به دليل هم سويی با عوامل حکومت ديگر قابليت ظلم ستيزی خود را از دست داده بودند، اين انفعال و همينطور ايجاد نهادهای فرا قانونی مختلف در دانشگاه ها باعث شد تا اين جنبش از خصلت خود فاصله بگيرد، انقلاب فرهنگی، تندروی ها، جريان سازی ها، سرکوب و اخراج دانشجوها، ساخت تشکل های موازی مرتبط با حکومت،و... ضربه سنگينی به پيکر اين جنبش وارد کرد، اما از جاييکه اين جنبش ريشه در خواستگاهی هميشه زنده دارد شايد سرخورده و کند شود اما هيچ زمان از بين نمی رود، چرا که خواستگاه جنبش دانشجويی ريشه در اعماق مطالبات انبوهه جامعه دارد، و به همين دليل باز هم شروع به بازسازی خود و ماهيت اصلی اش کرد و بار ديگر در شکل احيا شده قدرت خود را در ۱۸ تير ماه ۱۳۷۸ به رخ کشيد، چرا که اين جنبش هميشه متاثر از مسائلی است که در جامعه وجود دارد و در ارتباط تنگا تنگ با همين رويدادهای اجتماعی است که ماهيت خود را می سازد.
اما شايد نکته مهم اينجاست که چرا جنبش دانشجويی با اين سابقه و تجربه در اين شرايط قرار دارد؟ احتمالا جواب به اين سوال ساده نيست، چرا که درک عدم موفقيت جريان روشنفکری در ايران نياز به درک فضاهای انسانی و افکارعمومی زمان مربوط به عبور اين جريان از آنها دارد، وهمينطور فهمی از درک متقا بل جامعه مورد هدف از مفاهيم کلی مثل استقلال، آزادی، دموکراسی، عدالت، طبقه و حتی دولت. اما نکته ای که برای ديدن و مشخص کردنش نيازی زيادی به پيچيدگی های تحليلی سياسی- اجتماعی ندارد، دليل عدم تلاش جنبش دانشجوئی در کم کردن فاصله خود با بدنه جامعه است، و همين موضوع مانعی شده برای رسيدن به زمينه مناسب درک حداقلی مشترک با اين بدنه.
نبود درک مشترک و اطمينان بين جنبش دانشجوئی و بدنه جامعه نتيجه ای جز بهت و حيرت و خستگی و وازدگی و تاسف نصيب اين جنبش نکرده، چرا که هميشه دانا و عالم فرض کردن جايگاه و پايگاه خود برای کنش سازی دليلی می شود تا انتقال و بسط گفتمان با ابزار و نگاه عالمانه انجام شود وهمين رويکرد است که باعث شده تا مفاهيم در طرف مقابل نا آشنا و نامطمئن به نظر برسند، و درنهايت اين پيشاهنگ ها به جای ديده شدن به عنوان نيرو و جايگاه و انديشه ای برای حق خواهی به صورت رياکارانی باشند که بدنبال به بندگی گرفتن ديگران برای به جنگ فرستادن آنها در نزاعشان بر سر سلطه گری خود به جای ديگری هستند، که استبداد را در ذاتشان دارند تا به رهبری مطلق خود برسند و از آن پس هم هرگز فرصت بيان عقيده را به مردم ندهند.در اين اوضاع اين علمداران مبارزه با استبداد وبی عدالتی به جايی می رسند که سعی می کنند تا با دروغ و ايجاد فضاهای موهوم و تحريک احساسات مردم، دور و درون نمايی کاذب را به جای خرد انسانی شکل دهند تا انسان ها همان شوند که اين ها می خواهند و نه آنچه عدالت در روابط اجتماعی و انسانی معرفی می کند.
جنبش دانشجويی همواره به اين موضوع آگاه بوده که اصلی ترين عامل توليد استبداد نا آگاهی متن جامعه است و همين استبداد توليد شده است که تمامی وجوه اجتماعی وامانده از آگاهی را در جهت ناآگاه ماندن جامعه به کار می گيرد. جنبش دانشجويی می داند يکی از عوامل مهم برای جلوگيری از وادار کردن اذهان به خود فريبی و انحراف از طريق تريبون های مختلف ودرغالب های هژمونيک ، که چيزی به جز انقياد جامعه و ادامه استبداد دربر ندارد، ايجاد مانع بر سر راه اين فرايند از طريق افشاگری و آگاه سازی جامعه در تمام سطوح است، جنبش دانشجويی به اين امر واقف است که يکی از اصلی ترين خصلت هايش رسيدن به حدی از قدرت بيان است که عمق نفوذ در بدنه جامعه را ممکن ميکند، تجربه جنبش دانشجوئی نشان ميدهد اين جنبش در رابطه اش با جامعه به اطمينانی نياز دارد که هويت و جايگاه اصليش را ميسازد. جايگاه انسانی که خود را آگاه و متفکر، و عاشق و حق طلب می داند و آگاه سازی را موثرترين راه برای مقابله با ارتجاع ، جنبش دانشجوئی اينرا ميداند که شايد در کوران شايسته و لايق احترام شدن فراموش کرده که تا در رابطه ای با درک و احترام متقابل قرار نگيرد هميشه راه را برای رسيدن به معرفت شناخت خود دور ميکند،و اگر به ياد نداشتنه باشد ارجع دانستن فضيلت انسانی درهر رابطه و تبادل داشته ای نيازاست برای هميشه در جزيره ای دور از دسترس گرفتار ميماند.
شايد نگاه هميشگی به روزهای مثل شانزدهم آدزماه، گفتن از قوت ها و يادآوری نقطه عطف ها باشد اما شايد حقيقت برای تاريخ جامعه ايران و دراين زمان و زمينه اجتماعی گفتن از نقطه ضعف ها و اولويت در نگاه انتقادی باشد، حقيقتی که شايد محور انديشه سياسی را آزادی بشر بداند، آزادی که به معنای عدم واجب دانستن مرجعيت خود بر ديگران باشد، به معنای فائق آمدن بر از خودبيگانگی باشد، به معنای آگاهی بر خود تا اگر روزی قضاوت و انتخابی به کليتی عام تبديل شد ورفتارو هنجارها با آن معيارسنجيده شدند، در تضاد آن، ابتدا خود را مسئول بداند.
حميدرضا (ماهان) محمدی
منتشر گویا نیوز بتاریخ  شنبه  16/آذر/1392
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/12/171675.php

ماه مهر

تاریخ انتشار: ۳۱ شهریور ۱۳۹۱, ساعت ۸:۲۳ بعد از ظهر
دلنوشته قدیمی ترین زندانی سیاسی بند ۳۵۰ اوین درسالگرد تبعید ضیا نبوی و مجید دری
جـــرس: ماهان(حمیدرضا)محمدی قدیمی ترین زندانی سیاسی بند ۳۵۰ زندان اوین دردلنوشته ای مهر ماه سالگرد تبیعد ضیا نبوی و مجید دری را یادآوری کرده است.

مجید دری عضو شورای دفاع از حق تحصیل پس از محکوم شدن به ۱۱ سال حبس به بهبهان تبعید شده است.سید ضیاء الدین نبوی ، عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه نوشیروانی بابل نیز به ده سال حبس در تبعید محکوم و به زندان اهواز تبعید شده است.

ماهان محمدی، نویسنده این متن نیز در تاریخ ۱۷ اسفندماه سال ۱۳۸۳،بازداشت شد.وی که بر اساس دو پرونده خود حکم یازده سال و نیم حبس دریافت کرده با گذشت نزدیک به هفت سال از دوران حبس تا خرداد سال ۹۰ از حق استفاده مرخصی محروم بوده و پس از هفت سال حبس در ۲۳ خردادماه سال گذشته برای اولین بار به مرخصی آمد.

ندای سبز آزادی متن کامل نوشته ماهان محمدی را منتشر کرده است:
«مهر» و اینک مهر ماه؛ اولین ماه فصل پاییز، ماه شروع هنر نمایی طبیعت در آفرینش رنگهای بی همتا، ماه خزان برگها در شعر، ماه خاطره های ماندگار نوجوانی در هیجان آشنایی با هم شاگردیها، ماه شروع تب و تاب تحصیل، ماه بوی پاک کن و تراشه های مداد و بوی کتاب و دفتر ورق نخورده، ماه بنای رسیدن به آرزوها در جوانی.

شاید اینهاست آنچه که باید از فرا رسیدن ماه مهر حس شود، اما مهر ۸۹ در زندان اوین حال و هوای دیگری با خود داشت، و تداعی بی بدیلی در خود ثبت کرد که نشان اوج اشتیاق به کسب دانش بود در اصرار تلاش برای رسیدن به آگاهی - آنچه، گرچه بی حاصل است در پی ریزی اصالت شعور انسانی برای انبوهه ی آدمی - اما تصویرگر جوشش و بی تابی آنان است که درک انسانیت را به عمل می آورند، و عشق را معنا سازند در حقیقت نگاهشان، گفتارشان، و وفاداریشان به عشق، به آموختن و آگاه ساختن، نه چون وظیفه شناسانی دست آموز که شیدایی داوطلب.

مهر ماه با خود خاطره ای دارد در زمان ماندگاریش، که درک کامل تمام تجربه ی به خزان سپردن برگهای سبز جنبش دانشجویی، و پافشاری در ایستادگی بر سر شاخه های حق ادامه ی تحصیل است.

یکم مهرماه ۸۹ در حالی اغاز سال تحصیلی بود که به تبعید رفت، سید ضیاء نبوی، و به نهایت رسید با سرودن این شعر در سر پله های بند ۳۵۰ در صدای مجید دری در صبحگاه ۱۴ مهر ماه به هنگام تبعید به لطف بیان تنها خواستن به دانستن.

« گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوان از ضربه های تبرهاتان زخم دار است. با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای. پرواز را علامت ممنوع می زنید! با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید، گیرم که می برید، گیرم که می کشید. با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟ »

آنقدر به وجود آمده اید که به یادتان خواهم بود و خواهند بود بدون هرگز.
حمید رضا (ماهان) محمدی
اوین ۳۵۰

http://www.rahesabz.net/story/59243/

قربانی

قربانی، حميدرضا (ماهان) محمدی
ظاهرا هيچ راه گريزی از مقولاتی نيست که ذهن را دچار پيچيدگی های سياسی ميکند. سياست، امری که قائدتا دست مايه ساخت بناهايی با دستورالعمل های طبقه بندی شده و ضابطه مند است، ومفهومی بنام دولت را ميسازد، که معنی داده های سياسی ذهن را در قواره روابط اجتماعی- اقتصادی تابع قدرت جمعی ميکند، تا ازاين راه امکانی برای بهتر زيستن در شکل اجتماعی فراهم شود و سازو کار سياسی و دانش، آنرا بسمت عقلانی سازی مناسبات اجتماعی هدا يت کند و معنی حضور و ظهور مجموعه هايی باشد که تعريفی ازبروزعينيت های سيا ست گذاری دولت درسطوح مختلف جامعه هستند. مجموعه هايی مثل مطبوعات، منتقدين و نظريه پردازان بيرون از قدرت سياسی، احزاب وجنبش ها وتشکل های دانشجويی و اتحاديه های کارگری ، وغيره که در نظام های دموکراتيک در حوزه های مختلف بعنوان گروه های فشار بر دولت عمل ميکنند.


احزاب يکی از عوامل مهم و موثر نظارت بر کارکرد نهادهای قدرت در جامعه، مجموعه هايی از افراد متخصص در زمينه های مختلف اجتماعی هستند، که با هدف کار سياسی و به منظور رقابت از طريق نظارت مداوم و نشان دادن و جود حساسيت بالا در قبال برنامه ريزی های دو لت بوجود می آيند که شايد بتوان آنها را بعنوان پل ارتباطی بين ارکان قدرت و بدنه جامعه در نظر گرفت که وظيفه و يکی از عملکردهای اين مجموعه ها اطلاع رسانی و هوشيار و حساس کردن انبوه جامعه نسبت به سياست گذاريها ی دولت و نتايج آن از طريق نقد و بررسی و اعتراض و تشويق و تائيد اين سياست گذاری هاست. در واقع اين بخش از عملکرد احزاب اصلی ترين وظيفه و تعريف ماهيت آنها ست وهمين است که در شکل تکثر نيروی متخصص سياسی می تواند مانعی برای خود کامگی و ديکتاتوری در جامعه باشد وهمينطور جذب و هدايت مبتنی برعلم وآگاهی از نوع عمل وعقلانی سازی نيروهای عمل کننده ای که مستعد حضور درعرصه سياسی هستند ولی دانش و تجربه کافی برای کنش سياسی را در اختيار ندارند. اين کارکرد احزاب، که شکل گرفته از روابط سياسی مناسب و منطبق با خاستگاهای جامعه و بستر اجتماعی توليد و فعال کننده آنهاست، می تواند محيط و مکانی ايجاد کند تا بخش های بالقوه جامعه در صورت تمايل و حساسيت به اوضاع سياسی در چنبره جريانات هرزه سياسی قرار نگيرند و قربانی سياست زدگی اين هرزگی های سياست پيشه نشوند که با عناوين فريبنده بدنبال سوء استفاده از استعدادهايی هستند که کم اطلاع ازعلم و قوائد بازی سياست وارد اين صحنه پرفريب ميشوند تا قربانی ناآگاهی خود و کمين گاه های سياست بازانی شوند که وجدان را يکسره در وجود خود نيست کرده اند.
قربانيان سياست زدگی
همانطور که وجود احزاب و کارکرد اين مجموعه ها وشيوه عمل آنها در يک جامعه می تواند امکانی برای شکوفائی و روشمند کردن ظرفيت های سياسی آن جامعه باشد عدم حضور احزاب و يا تک حزبی بودن عرصه قدرت سياسی و يا وجود احزاب وتشکلهای دست ساخت دولت که به منظور پاکسازی و حذف و کنترل نيروهای منتقد از سوی حکومت ساخته می شوند ميتواند موجب اختلال در ارتباط بين بدنه جامعه وقدرت سياسی يا دولت شود وشکافی بين نيروهای مطلع و آموزش ديده سياسی با بافت کم اطلاع اما مستعد برای دخالت در امر سياسی ايجاد کند، وشايد اين همان عاملی است که امکان تاثيرگذاری دانش داران سياست را در قشر ناآگاه از رفتار مناسب سياسی سلب ميکند تا بتوانند در جهت عقلانی سازی هيجانات جامعه وارد عمل شوند و آن بخشی را که حضورش درفعل سياسی باعث آسيب رساندن به خود و ديگری ميشود را به حوزه های ديگر هدايت کنند تا از اين طريق از هرز رفتن اين نيروها و قربانی شدن آنها توسط فرصت طلبان جلوگيری بعمل آيد و آن بخشی که توان و استعداد حضور درکار سياسی را بعنوان يک سنسور مطلع و هماهنگ با عوامل محيطی دارد را به سمت و برای مداخله روشمند به چرخه سياست هدايت کنند. فعال بودن وتکثراحزاب غير دولتی از لوازميست که توان بالائی برای کم کردن هزينه های جانی و مالی در ارتباط با نارضايتی های اجتماعی دارد. نارضايتی هايی که بدليل عدم حضور بسترهای مناسب اطلاع رسانی سياسی و شکاف موجود بوسيله جريان هايی که تنهاعصبيتی سياسی هستند و نه هويت سياسی ديگری جذ ب و قربانی ميشوند، قربانی آشفتگی سياسی جامعه، قربانيانی که ازسوی متوهم ها و سود جويان مخا لف حکومت تنها بعنوان وسيله ای برای ناامن نشان دادن شرايط و ضعف کنترل دولت بر امور اجتماعی مصرف ميشوند واز سوی ديگر هم بعنوان فرصتی برای قدرت نمايی و ايجاد فضای رعب و وحشت در جامعه در زمان مناسب توسط حکومت استفاده ميشوند. مدت زيادی از نمونه ای از اين قربانی شدن ها بدليل بی سامانی های سياسی در کشور نمی گذرد، ۲۴ فروردين ۱۳۸۷ و واقعه انفجاردرحسينه ره پويان وصال شيراز که بوسيله تعدای از جوانان همين شهر که غالبآ دانشجو هم بودند صورت گرفت و توسط صدای بی هويتی موسوم به تندرهدايت ميشدند که مدعی ادامه راه جريان يا بهتر گفته شود شبکه تلويزيونی بنام يور تی وی يا انجمن پادشاهی ايران بود وهست (که فارق از معلومات مجری آن يعنی فرود فولادوند و بعضی تازه گفته های ا و، هويت سياسی ديگری نداشت تا جائی که اگر امواج ماهواره ای اين شبکه تلويزيونی قطع ميشد ديگر چيزی ازآن باقی نمی ماند) مورد يست که تنها به مسلخ فرستادن وقربانی کردن تعدادی انسان ناراضی از شرايط وکشته شدن عده ای انسان بی دفاع را نشان می دهد که دراثر نقص ساختار سياسی جامعه وسردرگم بودن اين افراد، در اين اوضاع به مکافات عمل تفکر ترور و تروريسم گرفتار شدند.
مکافات عمل
نکته مهمی که دراين نوع اتفاق يا تراژدی ها به نظر ميرسد قربانی شدن انسان هايی است که معمولآ از قشر جوان جامعه هستند. سابقه و تکرار اين فدا شدن يا فنا شدن ها در فضای سياسی آشفته و معيوب سياست زدگی کشور که معلول بسته شدن فضای سياست گری حرفه ای وتک حزبی کردن آن توسط دولت و قدرت سياسی حاکم است موضوع دردناک و اسف باری که سا لها ست آفت حيطه و حيات ساختار و سازمان سياسی کشور شده و استبداد و مخالفان آن را در شرايطی قرار داده که هر دو سمت قائله از اين بازار داغ قربانيان بطور مدام استفاده کرده اند. از جماعتی حاضر برای قربانی شدن، جماعتی کم اطلاع، کم حوصله و پر شور و رها شده و بی سامان، ما بين قدرت حاکم و مخالفان آن، بين مدعيان آزادی خواهی با شعارهای هيجان آوری مثل ميهن پرستی، نزاد آريائی، مردم و مستضعفين، دين و آب و خاک و ناموس ، دموکراسی و برابری و آب و برق مجانی و راه قد س و... وهرچه ازاين بلوا عايد شده دور باطلی است که نسل به نسل عده ای را فدای خود برتربينی و قدرت خواهی به هر قيمتی کرده و ميکند، خود پرستی ای که مانع بازنگری در افکار و خواست ها ميشود واجازه برای پا گرفتن فرهنگ پرسش گری و نقد بدور از تعصب وعصبيت را به حيات اجتماعی نمی دهد و مکافات عملی را ميسازد که هر چند حقيقت تجربه در ضرورت زمان است اما تاوان مکرری است که جامعه در نبود سازو کارهای مدنیِ تجربه محور مدام در حال تکرارآن و تجربه های سخت و پرهزينه و قربانی کردن فرصت هاست .

ضرورت عمل
ضروت زمان، ناچار بودن هر نظام موجود در هستی را در مسير تغيير حتمی و غير قابل اجتناب بخوبی نشان می دهد چه با سرعت و پرهزينه و چه کند و کم هزينه. تغييری که پرورده ضروت زمان در ذهن هايی است که آگاهانه پا در ميدان تحول خواهی نظام اجتماعی وسياست معيوب و پرخطرايران می گذارند تا با هزينه کردن آگاهانه بخشی از عمر خود و نه قربانی کردن خود عاملی باشند برای برپا کردن سازمان اجتماعی ای که روابطی براساس عطوفت انسانی ميسازد و نه حتی عقلانيت محض، که کارکرد غريزه حيوانی را در روابط انسانی دارد. سياستی تربيت شده برای احترام به تفاوت ها و تداومی هميشگی در بازنگری داده ها و تجربيات. ذهن هايی که بدنبال توزيع نيروهای مستعد اجتماعی در مکان ها و فرصت های مناسب هستند تا ديگر شاهد قربانی شدن انسان ها در عرصه پر خطر سياست نباشند ذهن هايی که در حال پرداخت گرانقدرترين سرمايه عمرخود در زندان هستند يعنی زمان در اختيار برای زندگی، و بدنبال راهی برای ايجاد صميميت ها تا ديگر در کنارشان همبندی نباشد منتظر اعدام يا روزی در ابد برای آزادی.
بياد مهندس کيوان صميمی که بی شک از آموزگاران شکيبائی وتعامل در روابط جمعی وبين ذهنی اخلاق مدار است .
گمان مبر که به پايان رسيده کار مغان
هزاران باده نا خورده در رگ تاک است هنوز
حميدرضا (ماهان) محمدی
آدانا، ترکيه
منتشر شده در گویا نیوز بتاریخ 21/مهر/1392
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/10/168662.php

بن بست

بن بست٬ حمیدرضا(ماهان) محمدی
ظاهرا امید برای داشتن آرامشی پایداردر ایران آرزویست دست نیافتی یا حداقل به این زودی ها نسیت ، به صورتی از زندگی جمعی که دور از خشونت های سازمان یافته و تبهکارانه باشد. به حس امنیت در روابط اجتماعی ، حس رضایت از آزادی و سلامت اجتماعی که عاری از هرگونه بنیاد گرائی ضد امنیت بشر است.
اگر بدنبال بهانه برای تصویه حساب های شخصی با جمهوری اسلامی نباشیم و تا حد ممکن عصبیت را کنترل کنیم و درگیر هیاهو ی فضاهای جمعی ناشکیبا و نگران و دل آزرده و کم اطلاع نشویم و احیانا موضوعات یا مصائب را بعنوان ناظر خوش شانسی که قربانی دست اول و یا دست دوم نیست ببینیم، شاید بتوانیم نحوه عملکرد جمهوری اسلامی را که در جایگاه همیشگی متهم قرار دارد و معمولا هم محکوم و مجرم شناخته میشود کمی منصفانه تر و فارغ از موازی بینی خشونت گری بررسی کنیم.
که قربانی دست اول و یا دست دوم نیست ببینیم، شاید بتوانیم نحوه عملکرد جمهوری اسلامی را که در جایگاه همیشگی متهم قرار دارد و معمولا هم محکوم و مجرم شناخته میشود کمی منصفانه تر و فارغ از موازی بینی خشونت گری بررسی کنیم.
1- بی تردید روزگار بر جمهوری اسلامی سخت میگذ رد. جمهوری اسلامی سی وپنج سال است در بحران های مختلف و کلکسیونی از تنگناها قرار داشته و دست به گریبان است که بعضی از آنها به شدت موجودیت این نظام را تهدید کرده و میکند. جمهوری اسلامی هنوز از لرزش های جنبش سبز خلاص نشده، هرچند تا سر حد توان و با تدبیر و مدیریت عقلانی بسمت پاکسازی تمام شواهد این جنبش رفته و سعی کرده فضای عمومی جامعه را به فراموشی زودرس برساند و فضای سیاسی را هم با کم کردن تنش های درون نظام کنترل کند، اما هنوز گرفتار وجود آثار مهم و انکار ناپذیر این جنبش است. آثاری بنام زندانیان سیاسی. جمهوری اسلامی با اینکه با برنامه ای هوشمندانه و امنیتی منسجم به آرامی از انتخابات دوره یازدهم گذر کرده، اما هنوز زمان را برای آزادی بی قید وشرط و زود هنگام ما بقی زندانیان این جنبش مناسب ندیده، دلیل روشنی که نشان می دهد جمهوری اسلامی چه صدمه جدی ازاین جنبش تحمل کرده و هنوز در کابوس عواقب اعتراضات هشتاد وهشت است. کابوسی که با به حصر کشیده شدن ، موسوی، رهنورد، و کروبی مدام اشتباه جبران ناپزیر جمهوری اسلامی را برایش یاد آوری میکند، اشتباهی که جمهوری اسلامی در محاسباتش در مورد شناخت این افراد و نقش استثنائی که مردم برای آنها تعیین کرده اند انجام داده عاملی که مقاومت و سر سختی این افراد و برخی از زندانیان سیاسی را معنا میدهد، و جمهوری اسلامی را در بن بستی قرار داده که در هرصورت موقعیت یک بازنده را دارد و هرقدر این بازی زندان و حصر ادامه پیدا کند میزان هزینه این باخت برای جمهوری اسلامی بالاتر میرود. هرچند با سهیم کردن جریان های تا حدی معتدل در قدرت و ایجاد حدی از رضایت در میان برخی از اصلاح طلبان و لایه هایی از جنبش سبز بدنبال کم کردن هزینه بیرون آمدن از این بن بست بوده اما حتی با کلید روحانی هم نمی تواند به راحتی از این در بسته عبور کند.
2- جمهوری اسلامی با استراتژی گسترش سطح سلطه بر کشورهای مسلمان منطقه و رسیدن به اهدافی همچون ترویج مهدویت در کشورهای عراق ، امارات ، افغانستان ، وکشورهای اورآسیا، بالکان، و نفوذ در شرق اروپا از این مسیر و مطرح بودن بعنوان الگوئی برای رهبری جهان اسلام در مکتب شیعه وهمینطوراصل ایدئولوژک مقابله با اسرائیل ، نیاز داشت تا بعنوان قدرتی منطقه ای شناخت شود و برای رسیدن به این جایگاه بهترین وسیله مجهز شدن به قدرت اتمی بود.استراتژی که با ورود به آن خود را در بن بست شورای امنیت قرار داد و درگیر بحرانی شد که این نظام را بیش از ده سال است بطور مدام در مسیر چانه زنی بر سر مسئله هسته ایش با جهان غرب قرار داده و با تغییر سیاست هایش در این موضوع در مردادماه سال هزارو سیصدو هشتادو جهار و خروج از تعلیق داوطلبانه و سپس پافشاری بر سر ادامه فعالیت های غنی سازی و رادیکال شدن این سیاست ها در گفتمان تهاجمی دولت احمدی نژاد، بجایی رسیده که با چرخشی اجباری بدنبال راه خروجی آبرومند از این بن بست باشد. راه حلی که درعین دور کردن مرکزیت نظام از هرگونه مسئولیت در قبال سازش و عقب نشینی از برنامه هسته ای پر جنجال و حیثیتی وهمینطور کنار گذاشتن یکی دیگر از اصول اید ئولوژیکش یعنی عدم رابطه با آمریکا- مدامی که این کشور از اسرائیل حمایت میکند- و ورود به فاز جدید سیاست تعامل با این کشور، که آن را تنها راه چاره برای خروج خود از این بحران میبیند و درهمان حالی که نشان میدهد تمام مسئولیت این سازش خفت بار برعهده روحانی است درعین حال بدنبال خروج از این بن بست و باز کردن این دربسته و روابط آشکار با آمریکا بوسیله کلیدی باشد که اثر انگشت رهبر جمهوری اسلامی بر روی آن است.
3- جمهوری اسلامی در حالی که بشدت از تضعیف مدام محیط های نفوذش در بیرون از مرزهای کشور در حراس است، با جدیت هرچه بیشتر بدنبال استفاده از خستگی اجتماعی ناشی از فشارهای اقتصادی رو به افزایش، برای کنترل شکنند گی امنیتی خود در داخل کشور است، تا روند اضمحلال تدریجیش را کمی کندتر کند، و آن را در زیر روزمرگی های زندگی آشفته جامعه پنهان نماید، اما در عین حال از این موضوع هم غافل نیست که همین شکنند گی و عامل اصلی آن روز به روز در حال نحیف کردن بخش هایی از جامعه است که پایگاه های اصلی مردمی او برای نشان دادن مشروعیتش هستند و همین هایند که از نظر جمهوری اسلامی مردم تعریف میشوند، قشری که درسیری نزولی در حال فاصله گرفتن از مدار ولایت و رهبری و مرکزیت نظام هستند و همزمان در حال جذب شدن به لایه های ناراضی جامعه ، و این در حالی اتفاق می افتد که جمهوری اسلامی مرحله به مرحله در حال مایوس کردن نیرو های مخلص خود در بن بست عدم توانائی برای حفظ اصول حامیانش است، چرا که در مقابل ضرورت زمان که بر خواست قدرت های اقتصادی و نظامی جهان برای تغییر چیدمان خاورمیانه سوار است قادر به مقاومت نیست. ریزش و کنده شدن اجزاء سازنده نظام خطر عبور از رهبری خامنه ای را بیشتر میکند و چشم انداز آینده اساسی ترین رکن جمهوری اسلامی را نامشخص و نگران کننده، و بن بستی را بر سر راه گذر از رهبری فعلی قرار می دهد که خروج از آن نمی تواند به مانند سال شصت و هشت باشد. و این همان مورد و نکته مهمیست که عده زیادی از مخالفین آشکارو پنهان نهاد ولایت فقیه منتظر رسیدن نتیجه آن هستند.
4- جمهوری اسلامی سالهاست با رویکرد گسترش مهدویت گری سیاست های مداخله جویانه خود را در فلسطین و لبنان پیش برده و خط مقدم جنگ غیر مستقیم با آمریکا و اسراییل را در فلسطین و خاکریزهای بعدی را در لبنان و سوریه ایجاد کرده و هنوز هم درگیر تغذیه عوامل خود در این مناطق است تا شاید بتواند خطوط تضعیف شده را تقویت کند و موقعیت سوق الجیشی قبلی را دوباره بدست آورد، اما ازاین حقیقت هم غافل نشده که دیگر قادر به باز پس گیری و مقاوم سازی موقعیت های قبلی نیست و لاجرم باید عقب نشینی را بپذیرد و با تمام قوا بر حمایت و پشتیبانی خود از بشار اسد متمرکز شود تا حداقل این آخرین خط دفاعی بیرون از خاک های ایران و در قلب خاور میانه و چسبیده به اسرائیل را از دست ندهد، اما از این امر هم غافل نیست که هرچه زمان میگذر حلقه محاصره تنگ تر میشود و مهره های جمهوری اسلامی یکی پس از دیگری در حال حذف شدن ازصحنه بازی قدرت در خاورمیانه هستند و تلاش برای حفظ آنها دیگر در گروی حمایت نظامی از این مهرها نیست بلکه در تدبیر سازی نزدیکی به آمریکا و دیپلماسی فعال برای برقراری رابطه و گفتگو و چانه زنی دوستانه با این کشور امکان پذیر است. آمریکائی که از نظر جمهوری اسلامی جهانخور است آمریکائی که فرزند نا خلفش اسرائیل است، اسرائیلی که اشغال گر و غاصب است. آمریکائی که تنها بدنبال تامین و حفظ منافع خود و اسرائیل در منطقه است آمریکائی که به هرقیمتی خود را والی جهان میداند .
5- جمهوری اسلامی در حالی طی پانزده سال گذشته بطور مخفی و علنی برنامه های توسعه انرژی اتمی خود را ادامه داده که هزینه های زیادی در این راه صرف کرده هزینه های که هنوز هم محرمانه اند، و یکی از عوامل مهم ایجاد اختلال در مسیر توسعه و اتمام برنامه و پروژه های زیر بنائی اقتصادی بوده اند ، که این روند با سر پیچی کامل جمهوری اسلامی از ام،پی،تی، شدت بیشتری پیدا کرد، چرا که برای تامین تجهیزات مورد نیاز میبایست تحریم ها دور زده میشد و به همین خاطرتوسعه تاسیسات مورد نظر بسیار پرهزینه شده و ادامه این سیاست ها با شیوه های خاص دولت احمدی نژاد جمهوری اسلامی را در باتلاقی گرفتار کرد که برای بیرون آمدن ازآن به شکل سالم نیاز به یک معجزه دارد و برای انجام آن آقای روحانی و کلید جادوئیش در نظر گرفته شده تا شاید در عین حالی که هنوز سعی در نشان دادن ایستاد گی برآرمان های انقلاب میکند از این باتلاق و تحریم ها خلاص شود، جمهوری اسلامی در حالی که در تلاش برای بیرون آمدن از این بحران است، از این حقیقت هم غافل نبوده که کشورهای منطقه خصوصا ترکیه و عربستان، هر چند خود را از ادامه ی پافشاری جمهوری اسلامی در برنامه هسته ایش نگران نشان میدهند، اما در واقع خواستار ادامه ی این لجاجت هستند تا ازاین طریق و درنتیجه اعمال تحریم های بیشتر نظام اقتصادی و اجتماعی ایران روز به روز به سمت نا بسامانی و فرو پاشی برود.
6- هر چند جمهوری اسلامی طی سی و پنج سال گذشته سعی زیادی کرده تا مناطق محروم و دور افتاده بویژه قشر روستائی را تحت حمایت های مالی و خدمات اجتماعی قرار دهد، اما با توجه به سیر صعودی افزایش جمعیت به خصوص در مناطق محروم که یکی از نتا یج سیاست های سال های گذ شته در امتیاز دهی بیشتر به خانوارهای پرجمعیت است، و همینطور عدم هم خوانی رشد بی رویه جمعیت با زیر بناهای اقتصادی و خدمات اجتماعی، باعث شده تا هنوزهم توزیع منابع دراین مناطق به صورت عادلانه انجام نشود، و به همین دلیل و عدم وجود فرصت شغلی مناسب و نداشتن درآمد کافی برای ادامه زندگی تا حدی مطلوب آمار جرم و نارضایتی ها دراین مناطق بالا برود، و همین امر بستر مناسبی برای ظهور جریان های شبه نظامی و تروریستی و بنیاد گرای اسلامی فراهم کرده و مناطق حاشیه ای و استان های مرزی کشور را درمعرض این معضل وخطر جدی قرارداده و جمهوری اسلامی را مدت هاست درگیر شرایطی بحرانی دراین مناطق کرده. گروه های تندرو تجزیه طلب در جنوب کشور که مولود عوامل یاد شده و قیاس شرایط نابسامان زندگی خود با هم زبانانشان درکشورهای حاشیه خلیج فارس هستند در حال نا امن کردن استان خوزستان از طریق بمب گذاری و کشتار شهروندان بی دفاع اند. اما در شرق کشور خطرناک ترین نوع تروریسم سالهاست که فعال است بنیادگرایان اسلامی که در قتل و جنایت وتمدن ستیزی رویه ای غیر از القائده و طالبان نیستند جانیانی افسار گسیخته که از قتل عام دست جمعی انسان ها گرفته تا تیر خلاص زدن به سربازان دست بسته ابائی ندارند، تفکری که با تمام مظاهر تمدن سر جنگ دارد پدیده ای که تنها بهانه ی وجودش فقرنیست، که گاهی اوقات دست آویزی میشود برای توجیه اعمال ضد بشری این گروه ها از جانب فعالین حقوق بشر، وگاهی هم بعنوان دلیل اصلی و بهانه ای برای مچ گیری و تسویه حساب های سیاسی با جمهوری اسلامی از جانب مخالفان این نظام مطرح میشود، غافل از اینکه این پدیده عامل اصلی و حتمی ایدئولوژیک تاریخی دارد و به دنبال چاره ای سیاسی برای حل مشکلاتش نیست. اینان معلول عدم مدیریت صحیح و عقلانی در فراهم کردن بسترهای اطلاع رسانی و آگاهی دهی هستند معلول اسلام گرائی جمهوری اسلامی، که سیاست را دست آویز به قدرت نشاندن باورهای دینی خود کرده. هر چند جمهوری اسلامی خود قربانی بطن و متن بنیاد گری اسلامیست اما دلیل حتمی ظهور این پدیده ی هولناک در ایران است.
7- جمهوری اسلامی مدت هاست در غرب کشور با گرو های مسلح درگیر است. پژاک شاخه ای از حزب کارگران کردستان ترکیه با مشی مسلحانه که هدفش جدائی برخی از مناطق کردنشین کشور است، و طی سال های گذ شته بارها با نیروهای انتظامی کشور درگیر شده و نتیجه ای جز به کام مرگ فرستادن عده ای از هر دو سمت نگرفته، نفوذ این جریان درمناطق کردنشین دلیلی بجز سیاست های غلط جمهوری اسلامی دربحث مدیریتی وتوزیع منابع در بخش های مختلف ندارد که باعث عدم دسترسی آسان مردمان این مناطق به امکانات رفاهی و اقتصادی مناسب شده ، عاملی که بین جریان های سلاح بدست ناراضی از شرایط مشترک است، اما نکته و تفاوت مهم اینجاست که اگر پژاک درغرب کشور نبود اسلام گرای طرح القائده و تروریسم ماهیتی آن مانند ویروسی تمام کردستان را آلوده میکرد و اینک آنچه دراین منطه اتفاق می افتاد همان بود که در شرق کشور انجام می شود چرا که القائده در مناطق کردنشین اهل سنت بسیار فعال است اما خوشبختانه هنوز به موقعیت قتل عام انسان ها نرسیده، شاید به نوعی تفکر چپگرای پژاک عامل اصلی و بازدارنده در مقابل بلای بنیاد گرائی اسلامی در کردستان باشد، نکته مهم دیگردراینباره اینست که، هر دو جریان که در حال فعالیت در کردستان هستند، تعداد زیادی زندانی در زندان های کشور دارند و موضوع قابل توجه در این بین اشتراک زبان و فرهنگ آنها است و در عین حال تعارض شدید ی که بین آنها دیده میشود، و دراین بین بازهم موقعیت بحرانی جمهوری اسلامی که به سختی بدنبال کنترل وضع است، اما مشکل و بحران جمهوری اسلامی در غرب کشور به پژاک و القائده محدود نمی شود بلکه سالهاست با جریان های پانترکیسم در شمال غرب کشورهم روبروست، هرچند خوشبختانه در این مورد و بدلیل حد بالایی از عقلانیت درمیان جریان های پان ترک، که محصول تجربه سالها مبارزه سیاسی و وجود متفکرینی است که درعقلانی سازی طرح مطالبات از سوی این جریان ها نقش مهمی دارند و عواملی هستند که از نفوذ و رشد تروریسم در میان فعالین و جریان های حتی جدایی طلب پان ترک جلو گیری میکنند. آنچه علت اصلی وجود تفکر پان ترکیسم در مناطق شمال غربی کشور است تنها فقر و محدودیت منابع اقتصادی نیست ، بلکه رفتار و سیاست های جمهوری اسلامیست که طی سال های گذشته با ضعف یا تعمد حس دلگرمی و رضایت ازهم زیستی با دیگر اقوام را دراین مناطق ایجاد نکرده، و ماهیت ملی گرائی به معنای زیست مشترک بر پایه ی احترام متقابل و بدور از برتری جویی قومیتی ملیتی را از بین برده، و همینطور وجود حد زیادی از رعایت حقوق شهروندی درکشورهای همجوار و هم زبان دلیل های اصلی تقویت جریان های جدائی طلب در این مناطق هستند. کشورهایی که هرچند فرهنگی متآثر از باورهای دینی دارند ، اما از ملی گرایی بعنوان اصلی برای ایجاد انصاف اجتماعی استفاده میکنند. هرچند جمهوری اسلامی به ظاهر در این مورد دربن بست قرار ندارد اما بی شک با خطر شکنند گی برای جدایی و تجزیه دراین مناطق روبرست و در عین حالی که سخت در تلاش برای کنترل تمام این جریان ها در استانهای سیستان ، کردستان ، خوزستان ، وآذربایجان است از این حقیقت غافل نبوده که هر اندازه از قدرت نفوذ ش در این بخش ها کم شود امکان دخالت کشورهای ترکیه ، عربستان، پاکستان، و اقلیم مستقل کردستان عراق، برای حساس و شکننده کردن اوضاع در این استان ها بیشتر میشود. چرا که اقتدار ملی و یکپارچگی توام با توسعه و توزیع عادلانه منابع و وجود اراده برای احترام به حقوق انسان ها از سوی قدرت مرکزی در این مناطق چیزی نیست که این کشورها خواهان آن باشند.
8- جمهور اسلامی سالهاست که سر گرم نقض حقوق بشر و سلب حق شهروندی در ایران است ، سالهاست که به نحوه های مختلف - از تعیین نوع پوشش و خوراک و گفتار و نوشتن و شنیدن و دیدن، گرفته تا بازداشت و سرکوب منتقد ان و اعدام و ترور مخالفان، چیزی بنام حق بشر را به رسمیت نمی شناسد. سالهاست که اهمیتی به محکومیت های هر ساله اش در جامعه بین الملل نمی دهد. سالهاست که ازاین حقیقت غافل نیست که هیچ کدام از این محکومیت ها ضمانتی اجرائی برای مجبور کردنش به تمکین از قوانین بین المللی در مورد رعایت حقوق بشر ندارد، و سالهاست که غافل ازاین نیست که نیازی به احترام گذاشتن به حقوق انسانها نیست تا مشروعیتش از جانب قدرت های اقتصادی نظامی جهان به رسمیت شناخته شود.
9- جمهوری اسلامی با توجه به تمام این بحران هایی که پیش رو داشته و دارد، غافل از این نیست، که مهم ترین بحران برایش اختلاف و ایجاد شکافیست که از سال هشتاد و هشت بین نیروهای اصلی و درونیش ایجاد شده، و همینطوروغافل از این حقیقت نیست که بالقوه گی بسترهای اجتماعی برای آفریدن خیزشی دیگرمهیاست، تا برای همیشه جمهوری اسلامی را در بن بستی حبس کند که دیوارهای آن تماما درهاییست که این نظام طی سالیان حکومتش بر روی خود بسته، بن بستی که تاریخ امتداد به یغما رفتن مال و جان و آب و خاک این سرزمین را با جمهوری اسلامی نشان میدهد.

انتشار گویا نیوز  بتاریخ  11/آبان /1392
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/11/169751.php
 

حکایت کارون

تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
حکایت کارون

کارون، رودخانه ای که شروع سفر 950 کیلومتری خود را از سرچشمه هایش زردکوه بختیاری و دنا و ارتفاعات لرستان شروع می کند، و با طی کردن این فاصله و گذر از راههای پر پیچ و خم و پست و بلند خود را به خلیج فارس می رساند.

بزرگترین رودخانه ایران، رودخانه ای که با گذشتن از فلات زاگرس و عبور از مراتع مستعد و کناره نشین خود آنها را سیراب می کند، و در گذر دوباره هایش باروری و سرسبزی این نظاره گران تلاطمش را می بیند.
ورود این رودخانه به جلگه های حاصلخیز خوزستان در حالیست که سدهای در مسیرش نتوانسته اند مانعی برای خروشش در راه رسیدن به آزادی دریا باشند.

عبورش از دشت های داغ خوزستان التیامیست بر این پیکر تب دار، و رسیدنش به اهواز دلیلیست برای بودن نماد این شهر، یعنی پل فلزی معروفش و ساختن غروب های دل انگیز و شب های کنار کارون.

با سر سختی خود را به شوره زارهای مابین اهواز تا خرمشهر و آبادان می رساند و در کنار این شهرها لحظه هایی را برای مردمانش فراهم می کند که از به یادماندنی ترین ها برای آن کسانیست که حتی یکبار هم که شده زیر پل خرمشهر یا کنار بهمن شیر بوده اند. اروند و بهمن شیر دو زاده کارون سرانجامی خواستنی را در ورودشان به خلیج فارس برای این رودخانه خسته رقم می زنند. اما افسوس که سالهاست دیگر این سرانجام برای کارون شادی آفرین نیست. حالا دیگر حکایت کارون شب های رقص بدن های شرجی گرفته و صدای نی همبون و آواز لب کارون نیست.

دیگر حکایت فقط اروند و بهمن شیر نیست که هنوز شوری خون بدن هایی هر چند زمینگیر شده از سنگینی سرب اما سبک شده برای پرواز را در کام خود دارد. حکایت کارون دیگر ترس از به دریا رفتن نیست. حکایت کارون دیگر سرخوشی از سرسبز شدن کناره هایش نیست و شادی از سرازیر شدنش از کوهها نیست.

حکایت کارون درد بی درمان همنامی اش با زندانیست که میزبان سنگدلیست در دامان سرزمین صمیمی و پر مهر خوزستان. حکایت کارون غم هنوز شنیده شدن فریاد آزادی و صدای هلهله آزادی خاک داغیست که حالا در حبس دارد فریاد آزاد زادگی فرزندان در امان بوده از جانفشانی ها را. درد دل کارون جایی در وجودش است که به بند کشیده میهمانهایش را، میهمان هایی که برای دوباره شاد شدنش در دامانش در زندان هستند.

دیگر حکایت کارون افتخار به میهمان نوازیش نیست. حکایت خیس بودن پیشانیش، نه از نم شرجی که از شرم میزبان بودنش برای مجید دری و ضیاء نبوی است. شرم شنیدن نجواهایی که از جنس وجود میهمانان در بندش است. وجودهایی که ذره ذره بودنشان را در باور بارور کردن و حراست از آزادی با خاک این سرزمین یکی کردند.

شرم دیدن دلتنگی های مادرانه این میهمانان در آن سوی دیوارهای کارون. شرم دیوار شدن نامش برای بودن سدی در پیش روی این مادران در دیدن فرزندانشان. نامی که می بایست دشت هایی را با افق های دور برای بی پروا دویدن در پهنای آنها به یاد بیاورد. نامی که روزگاری لذت زندگی را برای میهمان هایش در کناره هایش پیشکش می کرد.

حکایت درد رود کارون همنامی اش با زندانیست، که میهمان هایش را در بند دارد. میهمانهایی که همچون خودش زاییده طبیعت بکر اما بلندی های البرز هستند.

عجب حکایتیست این میهمان بودن ضیاء و مجید در دیار داغدار کارون.
مخوان مرا به میهمانی خود که میزبانیت مسلخ عشق است مرا

http://www.rahesabz.net/story/73976/

پرواز

تاریخ انتشار: ۲۴ دی ۱۳۹۱, ساعت ۶:۳۹ بعد از ظهر
توصیف ماهان محمدی از نوشته های ژیلا بنی یعقوب در باره اوین
جرس: ماهان محمدی، یکی از زندانیان بند 350 زندان اوین که به تازگی از کشور خارج شده در توصیف نوشته های ژیلا بنی یعقوب از زندان، متنی را منتشر کرده است. وی در بخشی از این متن آورده است:  "شاید نیازی به این گفته نباشد، اما می شود دید که زندان چطور باعث شکوفا شدن آنهمه احساس لطیف و انسانی می شود که ژیلا را بخاطرش به زندان کشیده."
متن کامل این نوشته به نقل از سایت ندای سبز آزادی، در زیر می آید:

پرواز
.. چقدر قشنگ زندگی را به توصیف می کشد، این قلم ژیلا.
چرا می توان فکر کرد دیوار و میله توان محبوس کردن اینطور ذهن و قلمی را دارد؟
اینکه دارد آنقدر سبک و راحت از بالای آنهمه حصار پرواز می کند!
عجب؛ شاید نیازی به این گفته نباشد، اما می شود دید که زندان چطور باعث شکوفا شدن آنهمه احساس لطیف و انسانی می شود که ژیلا را بخاطرش به زندان کشیده.
اگر در این وانفسای در هم لولیدگی غرق حیرت می شود بی ثمر کسی مثل من، از این چنین ورای کالبدی چطور باید تاب تحمل داشته باشد بی بنیانی مانند جمهوری اسلامی.
در سرزمین عشقی که بال های ژیلا را می سازد کسی رهبر نیست، کسی زندانبان نیست، دیوارها نمی توانند به آن بلندی باشند که روبروی پرواز بایستند.
بنازم این پرواز را. که آهنین احوالان زره پوش گمان بر حبس آن دارند، غافل از آنکه این پولادین روان ها با چنان پیچ و تاب موزونی، به زیبایی رقصی رویاگونه . از روزنه ها ی بتن و آهن می گریزند که تنها باید در خلسه به تماشای این پرواز بی همتا نشست که ققنوس افسانه را، حیاتی ورائی می دهد، بنازم بنازم این پرواز را.
ببین، دیوارساز زندانی، چنان ذوب می کند گرمای عشق درون آن دیوارها که تو ساخته ای، تمام آن حائل ها را، که بطوری در هم می آمیزد سردی قطرات باران را با زیبایی صدای دل انگیزش که هر جنبشی در شهر را به حضورش می آورد.
خوب ببین، سپاه عشق بازان در مقابل داری، دخمه گزین، بگیر گوش هایت را، بگیر، از این بانگ، در کدام تو در تویه میله و آهن و بتن هستی زندان ساز زندانی.
حمیدرضا (ماهان) محمدی
20 دی 1391
http://www.rahesabz.net/story/64852/
 

آخرین نفس

تاریخ انتشار: ۰۷ مرداد ۱۳۹۲, ساعت ۱:۰۱ بعد از ظهر
آخرین نفس
 روایت یکی از هم بندان اکبر محمدی از  لحظات جان باختن او در اوین 

۸ مرداد ۱۳۸۵.
ساعت حدود ۱۷:۳۰
حیاط بند ۳۵۰- گروهی از بچه‌ها همراه تعدادی از زندانیان بند کارگری در حال بازی والیبال بودیم، که یکی از دوستان حاضر در سالن یک امنیتی سراسیمه به حیاط وارد شد و روبه ما فریاد زد بچه‌ها اکبر را از بهداری برگردانده اند و الان در افسرنگهبانی است. من به اتفاق چند نفر از دوستان به سرعت خود را به افسر نگهبانی رساندیم، و اکبر را در حالیکه بر روی برانکارد خوابیده بود، در راهرو ورودی از مراقبان بهداری و افسر نگهبانی تحویل گرفتیم. همان لحظه با شرایط شوک آوری که از دیدن وضعیت وخیم جسمانی اکبر برایم بوجود آمده بود، از او پرسیدم: اکبر چرا برگشتی؟ گفت که : من با تصمیم خود برنگشتم، پزشک وقت بهداری دستور برگشت من به بند را داد، و اعتراض‌های من هم هیچ فایده‌ای نداشت. اکبر در حالی اینها را می گفت که ما در حال حرکت با برانکارد به سمت سالن پایین بودیم و اولین چیزی که نگرانی ما را بیشتر کرده بود وزن زیادی بود که اکبر طی سه روز گذشته در بهداری از دست داده بود و همینطور چشمان گود رفته و لبهای کاملا ترک خورده اش. دلیل این موضوع را زمانیکه وارد اتاق سه سالن یک بند ۳۵۰ شدیم( که من و اکبر در آن زمان در این اتاق به همراه چند نفر دیگر زندگی می کردیم ) پس از چند سوال و امتناع اکبر از خوردن حتی آب متوجه شدیم که اکبر مدت سه روز است در اعتصاب خشک در بهداری بستری بوده.

ساعت حدود ۱۸
اتاق سه تقریبا شلوغ شده بود، دوستان می آمدند و بعد از احوالپرسی کوتاهی با اکبر، نگران می رفتند. وخامت حال اکبر آنقدر زیاد بود که حتی نمی شد از روی برانکارد او را به زمین گذاشت. در همان حال و به دلیل شکایت از درد شدید بدن و اسپاسم عضلاتش من شروع به ماساژ او کردم. تشنگی و گرمای محیط آنقدر برای اکبر زیاد بود که تقاضا کرد بطری‌های آب خنک را نه برای خوردن که برای خنک شدن سینه، بخصوص سمت قلب او به روی پهلو‌ها و قفسه سینه‌اش بغلتانیم. در این حین اصلی‌ترین موضوع را از اکبر در مورد درد قفسه سینه‌اش سوال کردم. که گفت: در تعویض شیفت درمانی امروز، پزشک وقت با دیدن نوار قلب ثبت شده دیشب من اعلام کرد که شب قبل سکته قلبی ناقصی را گذرانده ام. با شنیدن این موضوع نگرانی ما به وحشت از شرایط اکبر تبدیل شد، چرا که هر لحظه امکان ایست قلبی کامل در این اوضاع برای اکبر بود و این احتمال را امتناع سرسختانه اکبر از خوردن حتی قطره‌ای مایعات بیشتر می کرد.

ساعت حدود ۱۸:۳۰
در حال صحبت با اکبر بودم که مرحوم حسن ناهید هم در همان حال با خواهش از اکبر تقاضا می کرد تا اکبر حتی مقدار کمی هم که شده شیر بخورد. اما اکبر همچنان سرباز می زد، که یکی از دوستان پیشنهاد کرد تا اکبر را برای تعویض لباس‌ها و شستشوی دست، صورت و پاهایش به سرویس‌ها منتقل کنیم. این کار تنها با انتقال اکبر بر روی برانکارد به قسمت سرویس‌های بند امکان پذیر بود چون اکبر حتی توان مقداری جابه جا شدن از روی برانکارد را نداشت. که این پیشنهاد مورد موافقت خود اکبر هم قرار گرفت. چند نفر از دوستان، اکبر را به سرویس‌ها منتقل کردند و با دقت زیاد شروع به تعویض لباس‌های اکبر و شستشوی دست، پا و صورت او کردند. در همین حال بود که من برای مشورت با دکتر زرافشان به اتاق او یعنی اتاق یک رفتم. دکتر از همان ابتدای ورود اکبر به بند و دیدن شرایط وخیمش با تحویل گرفتن و ورود اکبر به بند مخالف بود، به همین دلیل همان زمان هم که من مشغول صحبت با آقای زرفشان بودم عنوان کرد که اکبر در وضعیتی است که می بایست تحت مراقبت‌های ویژه در بیمارستان و نه حتی در بهداری زندان بستری شود. این شرایط هر لحظه امکان وقوع اتفاقی جبران ناپذیر را برای اکبر دارد.

ساعت حدود ۱۹
در حال صحبت با آقای زرافشان درباره شرایط اکبر بودیم که به یکباره صدای فریادی در راهرو پیچید و شخصی به نام ابراهیم مومنی که آن زمان در سالن یک ۳۵۰ بود، درب اتاق یک را باز کرد و با صدای بلند و مظطرب فریاد کشید: اکبر... اکبر... حالش به هم خورده. فاصله ی بین اتاق یک و سرویس‌ها را چطور رفتم، نمی دانم. اما یک لحظه خود را در داخل سرویس‌ها و روبرو اکبر دیدم که به سختی سر و سینه خود را از روی برانکارد تا حدودی بلند کرده و با بدنی کاملا سفید شده برای نفس کشیدن تقلا می کند. چیزی به جز فریاد در ذهنم نیست، و بلند کردن برانکارد و دویدن به سمت طبقه بالا و افسر نگهبانی. زمانیکه به بالای پله‌های ورودی به افسر نگهبانی رسیدیم. به ناچار برای هماهنگی برای آمدن آمبولانس برانکارد را در محوطه روبروی دفتر رئیس اندرزگاه که آن زمان شخصی به نام بزرگ نیا بود، به زمین گذاشتیم. در همین شرایط بود که یکی از دوستان صمیمی اکبر که اوضاع را وخیم دیده بود با اشاره‌ای به یکی از بستگانش او را مجبور کرد تا از ما دور شود و به سالن پایین برگردد. که به یکباره اکبر باز هم نیم خیز شد، تا آخرین تلاش خود را برای کشیدن آخرین نفس انجام دهد. اینجا بود که من با حالتی مسخ شده فقط سعی کردم سر اکبر در افتادنش به پایین با زمین برخورد نکند و بعد چشمان اکبر بود که دیگر هیچ حرکتی نمی کرد. فریاد.... فریاد... فریاد. دیگر نه افسر نگهبانی مهم بود، نه آمدن آمبولانس و نه هیچ چیز دیگر. من کنار برانکارد به سمت سر اکب،ر آن سمت برانکارد مصطفی دریانورد، جلوی برانکارد به سمت پای اکبر، مجید بنا در یک سو و فرهنگ پور منصوری در سمت دیگر. از میز افسر نگهبانی با فریاد گذشتیم، هیچ کس نمی توانست جلوی ما را بگیرد. از در اندرزگاه خارج شدیم هاشم شاهین نیا هم در سمت چپ برانکارد همراه ما می دوید. و چشمان اکبر بود که هر لحظه مردمکش بازتر و بازتر می شد و فریادهای من در گوش هاشم شاهین نیا، که هاشم سینه اش، سینه‌اش را فشار بده. سینه اش، سینه‌اش را فشار بده هاشم. زیاد طول نکشید تا به بهداری برسیم چون وزن آنچنانی بر روی برانکارد نبود اما همان اندازه‌اش هم کافی بود تا دیگر اکبر بر نگردد.

ساعت حدود ۱۹:۳۰
بهداری زندان اوین- اکبر مرد. با لبانی تشنه، قلبی پر درد در سینه‌ای تب دار. مرگی در نهایت زجر اما در اوج عزت.

به یاد باد نامت، همیشه به یاد باد.

گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان
هزاران باده ناخورده در رگ تاک است هنوز
 
 
 
 
 
                    

اعتراض


اعتراض، حمیدرضا(ماهان) محمدی
شاید گفتن درباره روزمرگی های پیرامونی نوعی سرگرمی باشد و حتی گفت و شنودهای فارق از مسئولیت در مورد مسائل سیاسی، و بویژه اقتصادی. اما به نظر می رسد اظهار نظر مدعی ولی نامسئولانه واکنشی روانی به اوضاع پر زحمت زندگی معمول است. شیوه ای از برونگرایی اجتماعی که بطور با سابقه ای به اخلاق جمعی در رفتار اجتماعی تبدیل و نهادینه میشود و بصورت روشی برای رویارویی با مشکلاتی در می آید که از حیطه و توان کارسازی عمومی خارج اند و بطور دائم به امری طبیعی و رفتاری اجتماعی تبدیل می شود
شاید بحث و گفتگو در مورد موضوعات سیاسی، فرهنگ و اقتصادی برای عامه مردم کاری سرگرم کننده و ساده بنظر برسد و همین صحبت های کوچه و بازار حس کلی حاکم بر حیات اجتماعی را نشان دهد، اما توان ادامه مسیر را برای ریشه یابی عوامل نگران کننده که علت معمول شدن این واکنش ها در روابط عادی جامعه هستند را ندارد. و زمانیکه این واکنش روانی، فرد ناراضی را در مقام یک تحلیلگر و نظریه پرداز مدعی و مطلع از مسائل و مشکلات اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی قرار می دهد، که تلاش می کند از شواهد سطحی دلیلی حتمی برای وجود ناکار آمدی ها بسازد، ( که این برداشت ها غالبا همراه با عصبیت و بر پایه خرده اطلاعات و معمولا هم نامرتبط با واقعیت ها هستند)، به بروز تعریق عامی گری در جامعه می رسیم.
شاید بی انصافی نباشد اگر عامی نگری مدعی، اما بدون مسئولیت را یکی از عوامل بازدارنده در ارتقاء تمامی سطوح روابط و سازه های تعریف شده جمعی بدانیم. نگاه دقیقی به دستاوردهای علم جامعه شناسی مشخصا تلاش های محققان داخلی ما را به این حقیقت نزدیک می کند که تنها اتکا کردن به فعل و انفعالات ناخودآگاه ذهن در ارتباط با عوامل محیطی که نظم اجتماعی روساختی را شکل می دهند، نمی تواند مسند قابل قبولی برای برداشت های تحلیلی جامعه شناختی باشد.
بلای مزمن شده سطحی نگری و ساده اندیشی سال هاست که نه تنها در میان قشر عادی ( به دور از تخصص های کاربردی سیاسی- اقتصادی) وجود دارد که گریبان نیروهای متخصص در کار اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را هم گرفته. از آنجا که آسان کردن مسائل پیش رو، نه به جهت حل اساسی و دوربازده آن، که برای عبور کم زحمت، یکی از خصوصیات اجتماعی انسان های راحت طلب یا به قولی آسان خور است، معمولا برای توجیه کم کاری و در عین حال با قدرت نشان دادن نظر و تحلیل خود به عامی گری روی می آورند و همزمان در پی کنار زدن هر گونه نو اندیشی و خلاقیت و کار و تلاش هستند و زندگی ضابطه مند و تخصصی اجتماعی را مضر خواب و جهل و انحطاط مورد نیازشان می بینند. و از این رو روش شناختی خاص خود را در راستای تقویت فرهنگ و فرض های مبتنی بر قضا و قدر سامان می دهند، و هر آنچه که در امور اجتماعی از این طریق می سازند همسان با این نگرش و رویکرد به زندگی است، یعنی بناهایی ناکارآمد در مواجه و شناخت ضرورت های زمان به روز بشر.
بررسی افت و خیزهای شش تا هفتصد سال گذشته نمونه های روشنی از وجود معضلات مختلف فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به دست می دهد که همگی ریشه در بی قیدی و راحت طلبی مفرط و عنصر فرهنگی خطرناکی به نام عامی گری دارد. عامی گری که اجزا سازنده ای مانند عصبیت، خشونت و بخل و حسادت دارد (عوامل روانی که تنها به دنبال حذف و پاکسازی تمامی مظاهر و خلاقیت و نوآوری هستند)، عوامل فرهنگی مخربی که سابقه ای طولانی در رفتار اجتماعی دارند. این اجزا کهنه فرهنگ ها که به طور نامحسوس اما ویران کننده عمل می کنند حاصل مجموعه ای از عوامل داخلی و خارجی چند صد ساله غارت و کشتار و نا امنی و تنگناهای ممتد هستند.
واکنش طبیعی انسان های درمانده به این چنین شرایط صعب العبوری تنها در امان بودن و زنده ماندن به هر قیمتی است. تکرار پی در پی این ناگواری ها حفظ حیات فردی را از هر طریقی آنقدر الویت بخشیده که آن را به بخشی از فرهنگ این اجتماع تبدیل کرده که لاجرم هر توانایی بیرون از دسترس را خطری برای امنیت خود به حساب آورده و از این نقطه حرکت ناخودآگاه حذف هر امکانی برای غیر خود را به مفاهیم تعریف شده اجتماعی و روانشناختی بخل و حسادت تبدیل کرده.
کم نیستند نمونه های مشخصی از فعال بودن رفتارهای بیمارگونه اجتماعی در چند سده گذشته که ناشی از واکنش روانی حسادت هستند، و در غالب عامی نگری ها در میان قشر نقش دار در روابط سیاسی و اقتصادی به چشم میخورد. وقایع تلخ تاریخی که گویای دخالت این رفتار کنترل نشده در نخبه کشی و تخریب ساختارهای مختلف اجتماعی هستند، از فاسد کردن کوچک ترین نظام یک جامعه یعنی خانواده گرفته تا روابط و سازمان های بسیار پیچیده سیاسی و حذف و پاکسازی تمامی نمودها و قوت های فردی و جمعی و در نتیجه ایجاد مانع و کند کردن روندهای اجتماعی که به سمت رفاه و شکوفایی استعدادها و بهینه سازی تربیت و اخلاق مبتنی بر علم و عقل در جامعه حرکت می کنند، (تمام عوامل مفیدی که باعث آزار ماهیت های غیر جسور و افکار مستعمل و درمانده در برابر پیشرفت می شوند) از کارکردهای عامی نگری عصبی و خشن است.
آنچه ضروری به نظر می رسد توجه به این نکته است عوامل متعددی می توانند باعث هدایت ناخوداگاه ذهن به سمت عامی گری باشند. به همین دلیل و برای دوری از تکرار تجربه این مشکل (که برآوردهای کلی را از یک جامعه ناهمگون به لحاظ درک ضرورت های زمان و مکان و نیازهای فرهنگی به مثابه کلیتی یکپارچه در نظر می گیرد که اعضا آن کاملا منطبق و هماهنگ با یکدیگر رشد کرده و در حال کار است) بد نیست، قدری مسئولانه و مطلع و تا آنجا که بشود بی غرض تر و تا حد امکان با کمترین پیش فرض، به بررسی چالش های اجتماعی بپردازیم، تا امکان بیشتری برای روشن شدن معایب و ارائه راهبردهای مناسب در حل مسئله و تغییر حالت های فرسوده و بی بازده در عرصه های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی فراهم شود، و در این رابطه شاید بهتر باشد این واقعیت انکار ناپذیر را از یاد نبریم، یعنی متفاوت و متنوع بودن فرهنگ ها در جامعه ایران. فرهنگی که تایلور آن را شامل شناخت ها، اعتقادها، هنر، حقوق، اخلاق، سنت ها، و عدالت و هر قابلیت دیگری می داند که انسان بعنوان یک عضو از اعضاء جامعه کسب می کند.
آنچه اشاره شد یعنی همان عامی گری، حتی در نگاه جامعه شناختی و روانشناسی سیاسی و کار حقوقی هم که معطوف به کسب قدرت به کارتحقیقی می پردازد دخالت دارد و آنچه را هم که ارائه می دهد دستاوردی با افق دید جامعه مورد نیازش است و به همین دلیل اینگونه ابزار کارشناسی هم به نوبه خود در خدمت المانهای حذف کننده قرار می گیرد، تا اینکه به دنبال استفاده حداکثری از منابع فرهنگی برای تغییر با سوگیری بشردوستانه باشد، و نه پاکسازی قومیتی- عقیدتی.
رسیدن به حداکثرهای فراگیر بر اساس خواست انتقال دانش و پاسخگویی به ناهمگونی های ناپیدا در مناسبات کلی و اجباری اجتماعی به چیزی بیشتر از غر زدن های هر جایی نیاز دارد. نکته قابل توجه در فرایند عامی گری و حتی کار کارشناسی با ویژگی نمای بسته که تقریبا موضوع همیشگی در جامعه ایران بوده ایجاد تمرکز قدرتی است که حداکثر توان اقتصادی جامعه را در اختیار گرفته و در عین حال حداکثر فاصله را هم با خواست ها و مطالبات جامعه ناهمسان داشته.
عدم تطبیق نظریه های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و عقیم ماندن آنها دلیلی فراتر از نیازهای مشخص و قابل تعریف جامعه مورد هدف سیاست ورزان راحت طلب دارد. افرادی که برای رفع و رجوع عدم توانایی فکری خود فقط به کلوزآپی از معضلات و مصائب جامعه اکتفا می کنند، و در نهایت هر چه بی سامانی و به هدر رفتن سرمایه و انرژی و زمان است در مسیر حرکت جامعه قرار می دهند. نادیده گرفتن ایده ال های گوناگون که در فرمی همگانی قابل تحقق نیستند معضل کلی نگری است که خرده فرهنگ ها را که بسیار سخت جان و درونگرا نیز هستند تابع خود می خواهد.
جامعه ایران هنوز در حال گذر به فرهنگی غالب است، هنوز محل تقابل خرده فرهنگ هاست، فرهنگ هایی که غالبا ریشه در باورهای دینی دارند، باورهایی که معمولا گرایش به قدرت و خودکامگی و میل به همسان سازی و یکسان گری دارند، باورهایی که در دامن زدن به آشفتگی های فرهنگی و ناکارآمد کردن مبناهای مدیریتی و سازماندهی امکانات اجتماعی جامعه ایران که بی شباهت به لحاف چهل تکه نیست نقش اساسی و مهمی دارند. باورهایی که مقصد خود را با تقویت جهان بینی « هر آنچه او بخواهد» و دوری از مسئولیت عواقب رفتار و تصمیم ها تعریف می کنند.
تاریخ سیاست ورزی معیوب و عقب ماندگی اقتصادی بویژه در سه - چهار دهه گذشته مسیر روشنی برای معرفی کارنامه عامی زدگی دین مدار است که همواده مدعی دانستن بهترین ها در نهادینه کردن مفاهیم بشر خواهانه و مورد پذیرش اجتماعی و هنجارها بوده و همزمان به سمت برتری جویی و قبضه قدرت حرکت کرده تا بوسیله این قدرت هنجارهایی را بسازد که به فرامین و دستورالعمل های تمامیت خواهانه که سخت ترین انسجام سیاسی ستیزه گررا تولید می کند صورت اخلاقی بدهد.
ثمره فرهنگی این چنین جامعه ای به صورت تاریخی در مذیقه بود و کنار آمدن با حداقل ها و تحمل کمبودهاست، حداقل هایی که همیشه در قبال واگذاری حقوق حداکثری به مرکز تصرف قدرت به دست آمده. حاصل این فرایند اجتماعی کسب مهارت در کار خود جوش در زمینه های مختلف و در شیوه رفتاری عامی گری است، و عملکرد این اخلاق اجتماعی به نوبه خود حذف و نابودسازی هر حرکت اعتراضی حداکثرطلب، و حتی سرکوب و فرو کاهیدن نگرش های مطالبه محور که راه اعتدال را پیش گرفته اند است. سابقه این اخلاق اجتماعی که به استعدادهای حرفه ای خودحقیر بینی و حداقل خواهی دینی هم مجهز است و عامل عامی گری مفرط را همراه خود دارد، حرکت خودجوش در کار انهدام هر پدیده مترقی در تمام زمینه ها بوده، هرچند نمی شود تاثیر عامل خارجی را در موارد مشخص این رفتار اجتماعی مثل میرزا تقی خان امیرکبیر، قائم مقام فراهانی و مصدق نادیده گرفت اما نقلی از ایدن وزیر امورد خارجه انگلستان وجود دارد که می گوید، اگر ملت ایران به حق خود عارف بودند و احساسی که ابراز می کنند از روی حقیقت بود ما نمی توانستیم کاری به ضرر آنها انجام دهیم، و همینطور گفته ای از مصدق که این واقف نبودن به حق را به نوعی بیان می کند، هر چند در مقابل گفته ایدن باز هم به عامی گری می رسد. و همینطور گفته ای از امیر کبیر که می گوید غیرت از ایرانی رخت بسته. بی گمان همه نشان از آشفتگی ها و روابط احساسی و عامی گری تباه کننده بسترهای نخبه پرور در جامعه ایران دارند.
از این نمونه ها در گذشته کشور کم نیست تا ثابت کند این ملت چند پارچه چطور هر زمان شانسی برای برون رفت از عقب ماندگی داشته، آنرا در چرخ دنده های افراط در عامی گری از بین برده. آیا مصدق و امیرکبیر از این امر اطلاع نداشتند که نهادهای اجتماعی برآمده از حیات جمعی یک جامعه هستند؟ آیا اینان نمی دانستند یک جامعه را روابط متقابل نیروهای انسانی و تولید فرهنگ همسان با آن می سازد؟ روابط سیاسی، اقتصادی، دولت و هر نهاد دیگری در جامعه تولید متقابل فرهنگ و روابط مردمانی است که آن را به شکلی سخت شده در میاورند و نه تولید فرهنگ از جانب حکومت به شکل دستور کار و برنامه ای مشخص.
به سختی می شود باور کرد که هر زمان ملت برعلیه استبداد قیام کرده مطلق دیگری را برای خود تولید نکرده باشد. یا شاید هم این عوام فریبان و مستبدین در هر شمایلی از کرات دیگر برای فرمان راندن بر این ملت می آیند! در سرزمینی که مهم ترین تولیدش فرهنگ گریز، از هر تولید است، چاره ای نیست که ببینیم، از هر گونه فکر و اندیشه مولدی دوری می کند و خود را به هر قیمتی به ساده ترین راههای زنده بودن می رساند. یعنی عامی گری و حداقل خواهی، چرخه ای که تولیدش نخبه کشی پنهان و آشکار است.
نخبه کشی در حال حاضر هم در جامعه ایران فعال است آن هم به صورت مدرن شده. از فرار مغزها گرفته تا زندانی شدن فعالین سیاسی و مدنی و برقراری روابط فاسد بروکراتیک به جای ضوابط شفاف و منصفانه بر سر راه نوآوران و محققین و هنرمندان و نویسندگان و حذف جریان ها و منتقدان مستقل و حداکثرخواه آگاه به مسائل روز جامعه، چه از طریق ارگان های حکومت به صورت خودسر و یا سیاست های امنیتی تعریف شده و چه توسط حداقل خواهان روشنفکر که بوسیله قدرت مسلط مصرف می شوند و چه حدکثر طلبان نامطلع و متوهم به نام اپوزسیون یا پوزسیون.
همگی این عوامل ریشه در سیاست زدگی و عامی گری بخصوص در میان صداهای آشنا دارد. قشری پرهیاهو مرکب از عده ای با منافع صرفا فردی مادی، دینی، سیاسی و حتی ژست بشر دوستانه یا همان مدعیان حق بشر، که در این بی نظمی سیاسی و اقتصادی کشور با معقولاتی به نام تحلیل به این آشفتگی دامن می زنند. اینها همان آریستو کرات های اخلاق نمایی هستند که ورزیدگی در فریب عوام را از همین مناسبات پرآسیب جامعه کسب می کنند.
با کمی تامل در اوضاع سیاسی و اقتصادی شاید به این نتیجه منطقی برسیم که بعد از یک تغییر سیاسی در سطح مدیریت اجرایی مدتی حوصله لازم است تا به نظم مورد نظر که خواست تغییر بر مبنای آن است سر و سامانی داده شود و تا حد ممکن پیش از به کنترل گرفتن شرایط توسط مدیریت جدید انتظار برآورده شدن خواسته ها و شعارها دور از عقل است. قاعدتا این نگاه و نوع برداشت از واقعیت ها به نظر صحیح می رسد بخصوص زمانیکه به هرج و مرج موجود در روابط سیاسی چه داخلی و چه خارجی و همینطور اقتصاد سر در گم نگاه می کنیم، باز هم به اینجا می رسیم که هنوز مناسب نیست و زمانش فراهم نشده، و باز هم فرصت لازم است.
با کمترین تردید و با توجه به این آشفته بازار که در تمامی شئونات زندگی اجتماعی ایران دیده می شود، می توان رویکرد تعامل خواهی را در شرایط فعلی مورد قبول و نیاز دانست، اما سوال اینجاست که این راهبرد مصون از عامی گری مدعی است؟ آیا این راهکار تعامل گر همراه با خودباوری کنش متقابل آگاهانه یا همان دانا به حق بودن است؟ آیا این فریاد دائم حداقل خواهی بری از منفعت طلبی و عافیت نشینی تماما فردی است؟
آیا مطالبه محوری حداکثرخواه در تضاد با نواندیشی و خلاقیت و تلاش های سازنده است؟ که تحولات اجتماعی را از طریق تغییر بافت فرهنگی به سمت عقلانی سازی همسو با پیشرفت علم می برد؟ و به دنبال ایجاد رفاه از مسیر تولید فرهنگ حوصله زیاد برای شنیدن نظرات گوناگون و فعال سازی توانایی زیاد برای امکان قرار دادن خود در جای طرف مقابل است؟ آیا این حداقل خواهی ممارست گونه عاری از روابط اجتماعی معیوب براساس سیاست زدگی عامیانه و بخل و حسادت است؟ و در راستای تضعیف توانایی هایی نیست که خود نمی تواند به آن برسد؟ توانایی هایی که امکان لذت بردن از داشته های دیگری را در توافقی متقابل و بدون آسیب رساندن به طرف سوم بوجود می آورد.
قربانی شدن در سیاست زدگی عاقبت عامی گری جامعه ای است که عوامل بر سازنده درگاه های ورودی اش به لمیزارهای هویت سوز و خودخوری بیمارگونه و نخبه کش را تقویت و بازتولید می کند و مدام در حال سرکوب و حذف امیال بلند پرواز و جسور و تلاشگر است. میراث تفکر معذب بودن از مواهب و تحمل حداقل ها برای زندگی کردن، تکیه بر شانس و بخت و اقبال و اتفاق است. هر چند ظریفی در جایی گفته، زندگی یعنی انتخاب حاصل از اتفاق. اما همین انتخاب هم می تواند بر اساس درایت و تخصص و توجه کافی به تجربیات گذشته و استنتاج نزدیک به حقیقت از واقعیت ها و دوری از قضاوت های عجولانه و عام نگری باشد.
شاید آنچه می تواند در جامعه کم هویت ایران به یاری تامین و حفظ امنیت ذهن های پیشرو نوآور و مترقی و تحول خواه بیاید، اصرار بر مطالبه محوری حداکثری و در عین حال آگاه و واقع بین از داشته های علمی و تحقیقی و اثبات شده باشد، تا فرصتی برای حق اظهار نظر مسئولانه و ارائه کارسازی های مناسب برای این اندیشه های جستجو گر در مقابل قناعت محوری و حداقل خواهی که چیزی به جز تداوم و تولید خودکامگی همراه ندارد به دست بیاید.
اینجا صحبت از رادیکالیزم نیست، بیان امکان برپایی و اشاعه فرهنگ تردید و تجربه است. فرهنگ ارج نهادن و باور به تنها اصل بدون تغییر یعنی خود تغییر است. اینجا صحبت دوری از عامی گری مدعی و غیر مسئول است، و گذار به کسب دانش و تخصص مرتبط با ایده ها و نظرها، برای مهیا کردن بستر اجتماعی مورد نیاز شکوفایی استعدادهای بشر دوستانه. اینجا یادآوری تقویت حیات نقدگری دانش مدار است و وجود نقطه جوشش اجتماعی برپایه جسارت و تازه خواهی مبتنی بر تلاش و علم و تحول خواهی نخبه پرور.
اینجا اعتراض به حداقل خواهان خودمحور است که این رسم زندگی را برای دیگران می خواهند تا خود از این موقعیت به حداکثرهای فقط فردی خود برسند. اعتراض به ممارست طلبی ذلیلانه است. اعتراض به عامی گری مدعی و خودبزرگ بین و نخبه کش و نوچه پرور است. اینجا اعتراض به جریان هایی است که سرمایه های انسانی بویژه قشر جوان و مستعد هویت سازی و بازی سازی را قربانی سیاسی کاری ها و نگاههای ایدئولوژیک دین مدار و ملی گری و باستان گرایی افراطی خود می کنند. اعتراض به فرهنگ مرید و مراد بودن بازدارنده از هویت مستقل و خلاق و پرسشگر است. اعتراض به فرهنگ عدم تحمل داشته ها و دیدن توانایی و لذت دیگران است. بیان امکان وجود نهاد های خودجوش متخصص حداکثرخواه است که به دور از زیاده خواهی عصبی و تخریبگر حرکت می کنند، تا بطور مداوم و موثر و دور از عامی گری حلقه فشار گسترده ای باشند برای برآمد کنش خواهی سیاسی جامعه، تا یادآور دائم وجود نقطه جوش مردمی برای حکومت باشند، که در زیر کالبد روزمرگی زندگی اجتماعی قرار دارد. اینجا اعتراض برای نفس اعتراض است.
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید
حمیدرضا (ماهان) محمدی
آدانا- ترکیه
6 شهریو 1392
منتشر شد در گویا نیوز بتاریخ 8/شهریور1392
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/08/166081.php