۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

کودک درون


« تا »

کودک درون را فاتحانه در دخمه ناخوداگاه حبس میکنیم و،

مغرورانه نظاره گر شکنجه اش میشویم ،  تا  

غوغاسالاری جایش را بگیرد ،  تا  

فراخودی بسازیم عقل مدار،  تا

زبان مهرورزی را در مسلخ  کنایه و تمسخر گردن بزنیم ،  تا

سالار زدگی را در پرده انتقاد باوری بپوشانیم ،  تا

ادب و جدیدت را در بی ارج دانستن اهمیت به گور بی ارادگی خود بسپاریم ،  تا

قیم سالاری در قبای  روشنگری  پنهان شود ،  تا  

بخل و حسادت در لوای انتقاد ، زجر خواهی برای دیگری را موجه کند ،  تا

خود  و  فراخود  د ست  به  د ست هم مستبدی  به جای کودک  محبوس بنشانند ،  تا

اقتدار و سالار زدگی هر لحظه از زمان و هر وجب از مکان را برای اثبات خود بخواهد ،  تا

معصومیت را در زیر سنگینی غرور و لودگی به کینه و خشم برساند ،  تا  

آخرین های عاطفه قبیلگی در چرخ دنده عقلانیت به نام مدرنیسم  له شود ،  تا  

جاه طلبی بیمار گونه  خود را در گفتمان جهل مدرن  انسان مداری بنامد ،  تا

هر انسانی را از این جایگاه گوش بفرمان و مطیع توهم اراده خود بخواهد ،  تا

غافل از ضروت های زمان خود مرکزبینی را فارغ از جبر نظم شناور بداند ،  تا

تا باز هم دوره کنیم شب را و روز را بر همین مدار.

مدعی


« مدعی »

تا نشست بدون اینکه سوالی ازش پرسیده بشه شروع کرد به حرف زدن، بنظر میرسید میخواست همه به حرف هاش گوش کنن چون با صدای خیلی بلند حرف میزد، سعی کردم به حرفاش توجه نکنم اما نمیشد، صدای بلندش که چیزی شبیه فریاد بود با لهجه خاصی که داشت  یه جوارائی منو بیاد یه بخشی از زندگیم مینداخت، و همین باعث شد تا از سر ناچاری و اینکه راهی برای ساکت کردنش نبود حداقل ببینم داره چی میگه، چون ظاهرا حرفاش برای بعضی ها که دورتا دروش نشسته بودن خیلی مهم و جذاب بود، گاهی چیزائی میگفت که یکی دوتا از آدمائی که دورش بودن باهاش همراه میشدن و تائیدش میکردن و اون هم که اوضاع رو اینطور میدید هر لحظه به هیجان حرف زدنش اضافه میشد، طوری که دیگه نمی تونست لهجه خاصشو کنترل کنه هرچند خیلی تلاش میکرد بیشتر مشخص نشه، دیگه شک نداشتم که این لهجه در زمان مهمی از زندگی من وجود داشته اما موضوع فقط همین نبود، چند روزی بعد از ورودش متوجه شدم صدای بلندش یه دلیل دیگه هم داره، تشخیصم در مورد لهجه و چهرش کاملا درست بود یعنی محلی که از اونجا میومد، جائی که خاطرات یکسال از سیاه ترین زمان زندگیم رو به همراه خانواده در اونجا ثبت کرده بودم، جائی که میدیدم مادری پنجره های یه اتاق  تاریک و کوچیک رو برای در امان بودن بچه هاش از سرما با شکسته های آجر و سنگ هایی که برای آوردنشون تا پای کوه های اطراف رفته بود با گلی که آب یخ زده مثل تیغ برندش کرده بود می بست، میدیدم که چطور تا زانو در شخم زاری که شبیه باتلاق شده بود فرو میرفت واون ها رو با خودش میکشید تا شاید در گرمی کلاس درس  آینده ای هم براشون پیدا بشه، میدیدم چطورمردم اون محل به این خانواده ی آواره مثل بلای آسمونی نگاه میکنن، آره درسته همونجا بود که این لهجه و صدای بلند و بارها و بارها شنیدم، و حالا بازهم اون لهجه و صدا، اما اینبار مدعی تغییر و بهتر کردن زندگی، اما هنوز هم نمی تونست برای رعایت کمترین های انسانی صداشو کمی پائین بیاره، چون اینجاست تا از گذشته پر آسیبش فرار کنه، گذشته ای که پر از سرکوب وحدود بوده براش، اینجاست چون مدعی آزاد اندیشیه، اینجاست تا از راه نوچه سازی مرحمی داشته باشه برای زخم های حک شده در دوران کودکی بر روانش، اینجاست تا تنها بتونه با صدای بلندش دیده شه، هنوز داشت با صدای بلند حرف میزد و بازهم فقط حرف میزد که شنیدم صدایی بلندتر وادار به سکوتش کرد صدایی که میگفت؛ عزیزان همبندی از هم اکنون بدستور افسر نگهبان محترم وقت اعلام خاموشی میگردد، شب بر همگی شما خوش. 

۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

از زبان مادر یک زندانی سیاسی به آیت الله صادق لاریجانی


 مادری هستم که نزدیک به یک سال است در بین راه زندان و دادگاه ودادستانی در حال رفت و آمد و التماس هستم ، در راه زندان برای دیدن جگر گوشه ام که اگر در زندان نبود امسال از دانشگاه فارغ التحطیل میشد ، در راه دادگاه برای التماس کردن به قاضی تا حکم کمتری برای پسرم صادر کند ، در راه دادستانی برای التماس کردن تا دلی برحم بیاید و چند ساعتی مرخصی به او بدهند که شاید بتواند به امتحاناتش برسد ، در راه زندان برای التماس به ماموران و مسئولان زندان تا شاید کتاب هایش را بدستش برسانند ، در راه دادگاه برای التماس به قاضی اجرای احکام تا این حکم برای پسرم سوء سابقه نشود تا شاید جایی برای کار و درآمد برایش باقی بماند ، در راه دادستانی تا ساعت ها انتظاربکشم تا شاید جانب دادستان چند دقیقه ای به حرف هایم به التماس هایم گوش کند وبرای رضای خدا از گناه نکرده فرزندم که تنها کس و امید من در این دنیاست بگذرد و او را عفو کند ، در راه زندان برای التماس به ماموران تا شاید بگویند سوخت برای آب گرم به زندان رسیده یا نه ، در راه دادگاه برای التماس پس گرفتن لوازم و مدارک دانشگاه فرزندم ، در راه دادستانی تا شاید اینباربا تقاضایم برای ملاقات حضوری بعد از یکسال موافقت شود ، در راه زندان تا شاید با خواهش و تمنا قدری زوتر برای ادامه درمانش به بیمارستان منتقل شود ، در راه دادگاه تا شاید با التماسی که منتظر شنیدنش هستن آزادی مشروطش مورد موافقت قرار گیرد ، در راه دادستانی پس از ملاقات و شنیدن خبر تبعید بعضی از دوستان و همبندیان فرزندم تا شاید او را بخاطر بیماری و کهولت سن و ضعف جسم روانم تبعید نکنند ، در راه دادگاه تا فریاد رسی پیدا شود اما دریغ ، در راه زندان تا در کنار دیوارهای بلند اما در این سرما گرمای وجودش را در کنارم احساس کنم ، در راه دادستانی تا دادی را که از گلویم هرگز بیرون نیامد به گوش دادرسی برسانم اما دریغ ، واین راه آخر که مرا به این ساختمان بزرگ رسانده که جای میز ریاست شما برتمام این راه هاست ، اما دیگر نه التماس میکنم و نه خواهش و تمنا ، فقط برایتان دعا می کنم تا فریاد یک مادر ستم دیده را در گوش و بر وجدانتان بشنوید تا شاید فرجی باشد برای اصلاحتان تا شاید اینبار نگویم اما دریغ.    

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

جنگل کاج


« جنگل کاج »

قطار سوت کشان به ایستگاه نزدیک میشد ، اما قبل از گذشتن از پیچ آخر تنها صدایی بود که به گوش میرسید و دودی که کپ کپ از پشت درخت های کاج بالا میرفت ، درخت هایی که همانجا بعد از پیچ، دیگر ادامه ای نداشتند طوری که اگر از سمت مقابل به ایستگاه نگاه میشد چیزی بجز یک ساختمان فرسوده و یک میل پرچم خالی وسط برهوت درآن سمت نبود ، طوری که چند قدم بعد از پیچ  منظره پشت سر حتما تصور یک سراب بود. انبوه و بلندی کاج ها به شکلی در دوسمت خط آهن وجود داشت که با کمی ارتفاع دریایی از رنگ سبزدیده میشد که میتوانست هر لحظه آن قطار سیاه و پرصدا را برای همیشه در خود ناپدید کند، جنگلی که در زیر دوخط موازی، سنگینی عبور این کوه آهن را بر بدنش تحمل میکرد، قطاری که با درگیری زیاد اجزاء فلزیش و عصبیت بخار آب از شعله های کوره  و دود سیاهی که شبیه یک هیولا پیروزمندانه بالای سرش قرار داشت و همه جا را تاریک می کرد به ایستگاه میرسید ، جایی که تنها یک سوزن بان کور منتظرش بود تا مسیر بعد را براش باز کند ، مسیری بدون انتها در برهوت برای قطاری پر صدا اما خالی خالی.

شورش


«شورش»

هرچند خون ریزیش تا اندازه ای نبد اومده بود اما گلوله هنوز توی گاش بود ظاهرا بین استخون رونوش گیر کرده بود ، با وجود اینکه یکی دوماه آخر بخاط مریضی و فرای بودنش وزن زیاد از دست داده بود اما هنوز وزن زیادی برای من داشت بخصوص که مجبور بودیم توی اون سرما و برف زیادی که تمام منطقه رو پوشنده بود به سمت بالای کوه حرکت کنیم ، تونستیم یه تخته سنگ بزرگ پیدا کنیم تکیش دادم به سمتی از سنگ که پشت به باد و بوران بود ، سعی میکرد خودشو خوب نشون بده اما درد بیشتر از توان و تحملش بود ، با اینکه این سمت البرز رو چند باری با دوستان برای کوهپیمای اومده بودم اما توی این بوران براحتی نمیشد تشخیص بدم کجا هستیم حتا بنظر میرسید این تخته سنگ عجیب هم برای بار اول که اینجا میبینم ، سعی کردم از روی قطب نما محل مونو مشخص کنم اما سرما طوری بود که قطب نما مشکل پیداه کرده بود

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

اسیر


بنام خدا

آقای خامنه ای این برای مرتبه دوم است که به شما نامه مینویسم ، بار اول تقریبا یک سال بعد از اسارتم بود ، هرچند قرار بود آن نامه  را شب عملیات برای شما بنویسم ، عملیلت کربلای چهار را میگویم ، منطقه بصره ابولخطیب و شلمچه ،  نمی دانم شما اصلا آنجا را دیده اید یا نه ، بهرحال نشد و حتی از نوشتن وصیت نامه هم منصرف شدم اگر بگویم در آن شب به این نتیجه رسیدم که شاید با هر کلامی که بنویسم خانواده را در وضعیت تعهدی نسبت به خودم قرا میدهم که شاید بعدها نتوانند به آن عمل کنند و به همین خاطر برایشان عذاب وجدان درست شود ، از نوشتن منصرف شدم زیاد بی راه نگفته ام.

عملیات انجام شد ، اما متاسفانه من و تعداد دیگری از بچه های گردان اسیر شدیم ، دلیلش هم خطای بود که اعضای تیم اطلاعات و عملیات انجام داده بودند ، بگذریم خیلی سخت بود سعی کردم تحمل کنم اما چند علت باعث شد تا آن نامه را برای شما بنویسم هر چند احتمال میدادم هیچ زمانی بدست شما نرسد یا اگر برسد اصلا اهمیتی میدهید یا نه؟ اما نوشتم چون دیگر نمی توانستم  شرایط سخت اردوگاه را تحمل کنم، نامعلوم بودن نتیجه جنگ را که بیشتر فرسایشی شده بود ، نا مطمئن بودن رفتار ارتش بعث راکه هر لحظه امکان داشت تصمیم بگیرد و همه ی ما را قتل عام کند ، هر چند اسامی مایعنی کسانی که در آن اردوگاه بودیم در لیست صلیب سرخ ثبت شده بود اما بازهم اطمینانی وجود نداشت ، دیگر نمی توانستم دلتنگی برای مادر و پدری که زمین گیر بود را تحمل کنم ،  پدری که  یک روز درحال کار در معدن سنگ در یک حادثه برای همیشه فلج شد و آنقدر تنگ دست بودیم که حتی پولی برای خریدن ویلچرهم برایش نداشتیم.

یادم میاید که برای شما نوشتم با سلا م و احترام چون در آن شرایط نمی شد با کلمات و القاب و احترام  بیشتری مورد خطاب قرارتان بدهم  فقط همینطور شروع کردم و نوشتم ، آقای خامنه ای یکسال است که در بند و اسیر هستم تنها نیستم اما باز هم اسیری هستم که هر لحظه به یاد مادر و پدرو خواهران و بردارهایم هستم ، اینجا بعضی از زمندگان هستند که سال هاست اسیرند و تقریبا دیگر امیدی برای تمام شدن جنگ و برگشتن به کشور ودیدن خانوادهایشان ندارند ، نمی دانم چه باید بگویم ، نمی خواهم از یاس و افسردگی این انساها بگویم که زمانی با ایمان و غرور برای آب و خاک کشورشان به جنگ رفتند ، نمی خواهم حرفی از گریه های شبانه ی دوستان و همرزمانم که بطور مدام شنیده میشود بزنم ، نمی خواهم چیزی از خودکشی بعضی از این افراد که زمانی ترس را هم به وحشت می آوردندن بگویم ، نمی خوام از کشته شدن بعضی از دوستان و همرزمانم در زیر شکنجه یا در اثر جراحت های ترکش و گلوله در مسیر رسیدن به اردوگاه چیزی بگویم ، اما واقعا سخت است  خیلی سخت که هر لحظه منتظر باشی این در باز شود و همه  را برای تیرباران ببرند ، خیلی سخت است که منتظر پیروزی ارتش کشورت باشی در صورتی که میدانی اگر این عمل انجام شود حتما در اسارت و دور از خاک کشورت سر به نیست خواهی شد ، آقای خامنه ای من همیشه از مفقود شدن میترسیدم اما بیشتر از آن از مردن در اسارت میترسم و در سرزمینی که گوری برای تو در آنجا نیست. این بخشی از آن نامه ای بود که برای بار اول به شما نوشتم و عین هیمان را هم برای امام خمینی.                                                                                                                           

 آقای خامنه ای اینا ها و این نامه را برای یاد آوری و یا کپی از آن نامه در شرایط اسارت ننوشتم تنها دلیل نوشتن این نامه دوم تقاضا برای نجات جان این پنج سربازیست که در دست ترویست ها اسیرند و جانشان در دست شماست و مسئول هر اتفاقی  برای این پنج سرباز شما هستید بیاید و نگذارید اینبار هم تاریخ تکرا شود و تعدادی دیگر از جونان این کشور به دلیل سیاست های غلط و احمال شما و زیر دستانتان در اسارت جانشان را از دست بدهند وباز هم قدرت طلبی و خشم و جهل و نادانی قربانی بگیرد.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

پرواز


«پرواز»

امروز مسیجی از یک دوست قدیمی داشتم ، دوستی که حال و هوای ده شصت  رو همراه خودش داره دوستی که خاطرات ماجراجویی های دوران جوانی رو بیاد میاره و ارضاء این هیجان طلبی ها در جیهه و جنگ ، همون چیزی که در این روزگار به بازی های مجازی و مکان های ورزشی و تفریحی مختلف برده شده ، دوستیی که برمیگرده به چهارسال زندگی در کنارهم بودن در دانشگاه شهید ستاری ، چهارسال ماجراجویی و تجربه هیجان در اوج غرور، دوستی که  به انتها رسید بازهم با ماجراجویی اما اینبار از نوع کودکانش ، با اخراج  از دوره و دانشگاه و زمین گیر شدن من دیگه این دوستی پروازی هم سطح نداشت ، تنها نگرانی بود از جواب این سوال که واقعا این دوست و رفیق  بلند آشیانه من  با این هم عطوفت و نازک دلی که نم گریه هاش هنوز روی تنم حس میشه ، چطور می تونه ابزاری بشه برای جنگ و وحشت در آسمان آرام و آزاد ، اما امروز خوشحالم از اینکه تا زمان فرود اضطراریش بدلیل سانحه ای که در زمان پرواز با یکی از دانشجوهاش داده و بازنشستگی پیش از موعدش ، به جز تجربه و خاطره آموزش چیزی از وحشت برای خودش و دیگران ثبت نکرده .                                   این آواز رو تقدیم میکنم به تمام دوستی هایی که ، پا برجای هستن بدور ازهرملاحظه و منفعت مالی و سیاسی ، به دوستی هایی ماندگاری که تنها با عشق همیشه در اوج هستند ، به تمام کسانی  که عاشقانه در بند و زندان هستند و تمام اون های که با بال عشق هر لحظه بر بالای سر این بال بست ها در پروازند و منتظر برای باز شدن بال های عزیزانشون ، حتی بال شیفتگان و تشنگان در بند شهرت و قدرت .

نوشته ای ازکذشته ( 9،10)


نوشته ای از گذشته (نه). برگشت گفت، همیشه اونائی برای تو مهم هستن، که چیزای براشون مهمه که تو ندا ری و نمی دو نی.

 نوشته ای از گذشته (ده)

یه کم راجع به چیزی که گفت فکر کردم،  تناسبی که بین بخش اول و دوم جملش میدیدم برام جالب بود، اما ظاهرا یه تناقضی داشت که من درست متوجهش نمیشدم، چند باری با خودم تکرارش کردم بعد دیدم نه زیاد هم بیراه نمیگه، اینکه گاهی اوقات ما برای چیزائی اهمیت قائل هستیم که نداریمشون، و برای بعضی ها چیزایی  خیلی مهم هستند که اصلا قابل فهم نیست و حاضرا به خاطرش زندگی انسان های دیگه رو نا بود کنن، اما برای بعضی ها همین آدم های نا بودگر خیلی مهم هستن، آدم هایی که تغییر رو بزرگ ترین دشمن خودشون و چیزهائی میدونن که اصلا نمی دونن چیه! بعد دیدم همین بلا سر خودم هم اومده، خیلی سریع رفتم سراغ یکی دو صفحه اول دفترچه، نوشته شده بود؛ امروز چهاردهم اسفند ماه هشتادو سه بود، هوای داخل سلول زیاد سرد نیست، نمی دونم الان درست ساعت چنده اما با توجه به مدتی که از پخش صدای اذن مغرب گذشته احتمال میدم چیزی حدودای پنج و نیم تا شش باشه، هر چقدر سعی میکنم نمی تو نم از پس اینهمه فشار دلتنگی و نگرانی و آشفتگی که باعث میشه فقط حس توهم داشته باشم بربیام تا بتونم اتفاق ها و وضعیتی که الان گرفتارش هستم و یاداشت کنم، چیزی که الان بیشتر از همه چیز فکرمو مشغول کرده این سوال، که چرا فکر میکردم دارم کاری انجام میدم تا همین آدم هایی که من و دراین سلول حبس کردن طور دیگه ای فکر کنن و شاید از نظر خودم بتونن حقیقت و ببینن؟ شاید حقیقت همینه که من باش روبرو هستم، این سلول ویک جلد مفاتیح که به طورغریبی برام وحشتناک بنظر میرسه طوری که سعی میکنم زیاد بهش نزدیک نشم، درسته حقیقت همینیه که من دنبال تغییرش بودم، اما چرا این فکرو باور به تغییر، نتیجش باید انقدرعذاب آور باشه؟ انقدر خوندن این چند خط دوباره باعث آزارم شد که خیلی سریع بخش زیادی از دفترچه رو ورق زدم تا به این تارخ رسیدم، امروز دوشنبه  بیستم/ خرداد/ هزارو سیصدو هشتادوهفت بود، امروز بعد از وقت صبح کتاب خونه بیرون سالن سه با دوست عزیزم عباس خرسندی شاید نزدیک به یک ساعت راجع به موضوعات مختلف سیاسی، حرف زدیم نظر آقای خرسندی درمورد دموکراسی و تاثیروجود نهاد های سازنده ی روابط دموکراتیک درجامعه و حتی وضعیت پرونده هسته ای در آژانس، خیلی برام جالب و مفید بود، خوشحالم که اینجا با دوستانی مثل خرسندی و پویا و صباح نصری و هدایت غزالی و همینطور احمد قصابان هستم، اتفاقا تا همین یک ساعت پیش با احمد هم گفتگوی خیلی جالبی داشتم در مورد انتخابات سال آینده شرایط جمهوری اسلامی در باره ی احتمال گذر از احمدی نژاد اما هر دوی ما هم نظر هستیم که با توجه به نبود گزینه مناسب احتمال این گذر خیلی کم، و حتی در مورد احتمال کاندید شدن میرحسین موسوی هم حرف زدیم، و حالا که دارم به روزی که گذشت فکر میکنم و دربارش مینویسم، میبینم آدم خوش شانسی هستم که در عین حال سختی جابجائی از سیصد و پنجاه به این اندرزگاه با دوستانی آشنا شدم که برای یاد دادن به من چیزهای زیادی دارن و بهمین خاطره که دارم مینویسم؛

1 -باور دارم با توجه به تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی حداقل یکصد سال گذشته ، نظام سیاسی -اجتماعی ایران به سمتی درحال حرکت  که دیگه نیازی به هیچ نوع حکومت مطلقه یا نمادین – چه سلطنتی و چه دینی نخواهد بود .

2- باور دارم استحاله  نظام سیاسی فعلی ایران تنها ازطریق تغییر گام به گام و به دور از هرگونه خشونت گری و دخالت هر نوع جریان نظامی یا شبه نظامی  میسر میشه.

3- باور دارم هر اقدامی که منجر به تغییر سریع جمهوری اسلامی بشه، بطوری که امنیت فعلی کشور رو دچار ضعف یا از هم پاشیدگی بکنه تغییری فاجعه باره.

4- باور دارم هرگونه تغییر سیاسی در ایران بهتره توسط افراد و مردم حاضر در بطن جامعه ایران صورت بگیره، اما این به معنی عدم در نظر گرفتن حق اظهار نظر برای افراد در بیرون از مرزهای کشور نیست هر چند همین اندازه از اظهار نظر هم اگر همراه با اطلاعات کافی و مطمئن و به روز نباشه خطر ناک و نا مسئولانه ست و باعث ایجاد ناامنی و اغتشاش در روند حرکت تغییر بر بستر حقیت موجود میشه.

5- باور دارم بعضی افراد در قشر فعال سیاسی و روشنفکر جامعه ایران با قضاوتی مبنی برعدم امکان ارتقا کیفی با افراد دربدنه جامعه و نقش های اجتماعی اون ها روبرو هستن، چرا که این قضاوت با نگاه خود برتر بین همیشگی این افراد همخوانی کامل داره،هر چند در ظاهر در تلاش برای تغییر و ارتقا سطح آگاهی در جامعه بنظر میرسند .

6- باور دارم خود برتر بینی حاصل از دانستن بیشتر، یکی از عوامل قضاوت مطلق در ارتباط با طرف مقابل و آفت جامعه ایران بخصوص در بین فعالین سیاسیه .

7- باوردارم آریستوکراسی ( نخبه سالاری) امری ضروری و انکار ناپذیر در جامعه متمدن بشریه ، اما نه در خدمت خود برتربینی و خودکامگی و کدخدا پروری.

8- باور دارم تفکر روبه رشد حتی بسیار کند بسمت ایجاد بنای جمهوریت بهترین گزینه برای ساختار سیاسی ایران در شرایط زمان حاضره.

9- باور دارم یکی از معنای دموکراسی در منش آن، می تونه ایجاد ظرفیت در خود برای قرار گرفتن در جای طرف مقابل و بعد قضاوت در مورد خود باشه.

10- باور دارم رویکرد نقد محترمانه و بدور ازعصبیت و با حداقل پیش فرض در مورد عقاید و نظرهای مخالف یکی از اصلی ترین مولفه های تغییر و گذر بدون خشونت از کهنه گی هاست.

11- باور دارم ارتجاع یعنی پایند بودن به قوانین و فرمان هایی که ناقض حقوق بشرهستند و استفاده از این دستورها برای اداره کردن جامعه یا هر رفتار فردی در ارتباط با دیگران

12- باور دارم مرجعیت بیرونی یعنی تربیت و آموزش مبتنی و منطبق با روابط  جهانی و پر انعطاف برای تغییر با ضرورت های همگانی.

13- باور دارم تروریسم  با هر نام و دلیل و درهر پوشش ایدئولوژکی محکوم و منفوره.

14- باور دارم همون اندازه که ارتجاع دینی خاطرنا ک و ضد بشریه، ارتجاع ملی و باستانگرا هم پر خطر

15- باور دارم تنها سکولاریسم راه عبور به دموکراسی نیست و بافته اجتماعی برای رسیدن به ظرفیت مدارا و تساهل و تسامح نیاز به فهم و برقراری لائیسیته داره

16- باور دارم رقابت اساس و جوهر هستی و صورت عینی شده تضاد ماهیتی نظام آفرینش، اما نه برای هدایت بسمت حذف دیگری بلکه امکانیه برای لذت بردن ازشکو فایی خلاقیت خود و دیگری.

17- باور دارم سیاست یعنی ، علم و مهارت ایجاد امکان استفاده عادلانه از بسترهای موجود اجتماعی و اقتصادی.  

 18- باور دارم اعتراض بطور طبیعی حق هر موجودیه ، و اما مشخصا در حیات آگاهانه انسانی اعتراض  بدون تجاوز و تخریب و آسیب جانی به طرف مقابل .

19- باور دارم این گفته ها درهرلحظه امکان تغییر دارند اما تابع ضرورت تامین و حفظ منافع و امنیت جمعی.  گزنفون ؛  تنها احمق ها هستند که برسر حرف خود میمانند و آنرا تغییر نمی دهند.

20- باور دارم تنها اصل بدون تغییر، تغییره.

نوشته ای از گذشته( 1،2،3،4،5،6،7،8)


نوشته ای از گذشته ( یک)

 ساعت به وقت محلی شانزده و سی دقیقه ، امروز دوست همیشگیم زمان اینجا بود ، دلگیر و کمی تکیده تر بنظر میرسید، زیاد اصرار نکردم تا شروع کنه به حرف زدن، حسابی از زمین دلخور بود، البته شاید قضاوتش کمی نا منصفانه به نظر میرسید، اما اینائی که گفت یه جورائی بجا بود، خیلی سعی کردم به حرفائی که میزد درست توجه کنم اما راستش خودم هم امروز حال و حوصله ی درست حسابی نداشتم ، اما چیزی که دستگیرم شد جالب بود اینکه به زمین گفته ، چی میشد میتونستی بعضی آدم ها رو به اینجا برسونی تا غیر قابل اجتناب بودن ضرورت تغییر رو هر لحظه بیاد داشته باشن ،و همیشه پافشاری برای اثبات عدم تغییر درماهیت و شخصیت براشون واجد احترام نباشه و دلیلی برای خوشحال کردن دیگران به نظر نیاد،تا میشد بهتر واقعیت ها رو دید و راحت تر باحقیقت کنار اومد، تا شاید شانس بیشتری برای لذت بردن از زندگی جمعی میداشتن، اما ظاهرا به عمد دلیل هائی درست میکنی که باور به لازم و حتمی بودن تغییر رو خیلی پیچیده میکنه ، تا خواست تغییر به صورت دو سویه در نظر گرفته نشه بعد هم با  جبر همد ست میشی تا زیاد مقصر بنظر نیای. اما زمین ! به اینجا که رسید حس کردم بغض کرده ، بی دلیل هم نبود آشنائی و رفاقت این دو تا برمیگرد به خیلی پیش شاید یه جورائی همزاد هستن.خواستم شروع کنم به دلداریش اما مگه از این مضحک تر میشد.

                                                                                                                                                   نوشته ای از گذشته ( دو)                                                                                                                    

 تونست خودشو کنترل کنه اما صداش هنوز می لرزید وقتی گفت،  زمین سرش  داد کشیده وگقته، به من مربوط نیست که خیلی ازآدم ها از تغییر بیزارن و دنبالش نیستن ،  در واقع این توهستی که اون ها رو به جائی میرسونی تا از تجربه کردن تغییر بترسن و براشون غمناک باشه ، این توئی که با بی رحمی تمام آدم ها رو طوری تغییر میدی که اصلا دوست ندارن حتی بهش فکر کنن ، تو به جائی میرسونی شون که جز مصیبت چیزه دیگه ای براشون نداره تا جائیکه آرزو میکنن تو متوقف بشی یا طوری بگذری که انگار یه چشم برهم زدن باشه براشون و حست نکنن ، تو به جائی میرسونی شون تا آرزو کنن من دهن باز کنم و ببلعم شون درصورتی که حاضر هستن برای زنده بودن و لذت بردن از من به هر قیمتی برای همیشه سالم و جوون بمونن ، در حالی که داشت اینا رو میگفت انگار فهمیده بود یه جورایی خودش هم در نگران کردن آدم ها از تغییر مقصر بوده و خبر نداشته و حالا که اینا رو شنیده بود نمی خواست باورکنه. که چقدر خودش هم در نگران کردن آدما ها از تغییر مقصره.

                                                                                                                                                    نوشته ای از گذشته (سه)                                                                                                                        در حالی که داشت یه چیزای رو با خودش تکرار میکرد برگشت به سمت من و پرسید، تو هم فکر میکنی من مقصر هستم؟ واقعا مشکل رفتار منه؟ خوب مگه میشه اینو تغییر داد؟ ساعت و که نگاه کردم به وقت محلی چهارو سی دقیقه بعد ظهر بود، واقعا نمی خواستم درگیر پیچید گی های روابط بین این دو تا بشم ، اما حال که فرصت پیداه شده بود بدم نیومد یکی دوتا موضوع رو بهش بگم ، ببین اگر بخوایم یه مقدار موضوع راحتر بفهمیم شاید بهترباشه به نکته مهمی که این وسط وجود داره بیشتر توجه کنیم، نکته ای که ما آدماها معمولادقت زیادی  بهش نمی کنیم ودرعین حال مسئولش هم هستیم، چیزی که شاید باعث شده شما بیشتر مقصر بنظر برسید موضوعی که برمیگرده به شکل و شروع درک و باور آدماها از هر صورت مسئله ای یعنی" قضاوت، واینکه این موضوع چقدرمیتونه مانع تغییرباشه؟ ،همینجاست که برای روشن شدن موضوع این چند تا سوال پیش میاد، اینکه چیزها همیشه  درماهیت همنطوری هستن که در صورت به نظر میرسن ؟ اینکه شروع به قضاوت چقدر میتونه آگاهانه باشه ؟ اینکه آیا همیشه برای تغییر اولین قضاوت فرصت دیگه ای میتونه باشه ؟ یعنی تو بعنوان زمان و اصلی ترین امکانی که از لحظه تولد دراختیارهر موجودی قرار میگره میتونی همیشه در دسترس باشی؟ اینکه آیا میشه طوری  قضاوت کرد که تمام راه ها و شانس های تغییر از بین برده نشه؟ اینکه چرا باید قضاوتی وجود داشته باشه که غیر قابل تغییره باشه در صورتی که هیچ چیز بجز خود تغییر مطلق نیست؟ اینکه چرا آدم ها دائم در حال پیش داوری و پیش فرض سازی هائی هستن که قدرت وتسلط کافی  برای قضاوتی با حوصله تراز بین میبره؟ اینکه تجسس و کنجکاوی و قضاوت بی مورد و عجولانه تا چه اندازه میتونه حس اطمینان و ازبین ببره ومانعی بشه برای خواست تغییردرطرف مقابل؟ حس کردم آماده شده یه چیزی بگه

 

نوشته ای از گذشته ( چهار)

 انگار کلافه شده بود اما بیشترسردرگم بنظر میرسید، صبر کردم تا اگر چیزی فکرش و مشغول کرده بگه، یه چند ثانیه ای بین ما سکوت کاملی بود، انگار همه چیز متوقف شده بود، زمین و زمان، هیچ حرکتی وجود نداشت، برگشت رفت به سمت پنجره جالب بود طوری اونجا ایستاده بود که انگار روبروی یه پنجره واقعیه، در حالی که هنوز به پنجره نگاه میکرد گفت، چرا آدم ها فکر میکنن همیشه زمان کافی برای یه قضاوت منصفانه دراختیار دارن؟ چرا شما ها نمی تونید ببینید که ماهیت انسان یک اصل غیر قابل تغییر نیست، یا حد اقل در اکثر مواقع اینطور نیست،اما معمولا زمان کافی برای این تغییر و اثبات عینیتش در اختیار طرف مقابل قرار نمی گیره. بدون اینکه متوجه باشه در حال مقصر نشون دادن  خودش بود، اما ظاهرا بازهم قضاوت من بجا نبود چون در همون لحظه گفت، این خود شما هستید که فرصت مناسب برای تغییر رو از طرف مقابل میگیرید، والا همیشه زمان در اختیار شما هست اما نه برای کشتن و تلف کردن.

نوشته ای گذشته ( پنج)    

 یکی از لنگه های پنجر رو باز کرد، انگار نمی خواست باور کنه که این پنجره واقعی نیست، همنطوری که داشت دیوار پشت پنجر رو وارسی میکرد گفت، این بحث پیش فرض! ، از نظر تو یه امر واجب؟ چرا باید همیشه آدم ها با پیش فرض با هر موضوعی روبرو بشن؟ پیش فرض هائی که گاهی اوقات باعث میشن یه رابطه هیچ وقت شروع نشه در حالی که میتونن اساسا حقیقی نباشن. یه لحظه به خودم اومدم دیدم داره منو نگاه میکنه و منتظر چیزی در جواب نظرش بگم ، هر چند خودم هم منتظر بودم تا حرفاش تموم بشه و یه توضیحاتی رو بهش بدم اما انقدر درگیر این بحث پیش فرض شده بودم که چند ثانیه ای طول کشید تا ذهنمو متمرکز کردم، ببین، آدما ها معمولا نیاز دارن با پیش فرض وارد یه قضاوت بشن درغیر اینصورت هر اتفاقی میتونه با حد زیادی از غافل گیری براشون پیش بیاد و آسیب جدی ببار بیاره، و اینکه اگر این پیش فرض ها نباشه کمتر آدمی میتونه با برنامه ریزی حتی از نوع ضعیفش هدفی در زندگی برای خودش تعیین کنه، اما همین دلیل لازم، گاهی اوقات میتونه بطور جدی کیفیت یه قضاوت ، رابطه یا تحقیق و حتی تجسس و کنجکاوی رو تغییر بده، تجسسی که برای بعضی آدم ها یه جور تفریحه،  واز همینجاست که چیزی مثل خوره باعث از بین بردن آرمش وامنیت میشه، امنیتی که ... تا اینجای حر فای منو آروم گوش میکرد اما یکمرتبه انگار که متوجه چیز مهم یا عجیبی شده باشه

 

نوشته ای از گذشته ( شش).

 امنیت؟! با حالتی بین تعجب و سرزنش اینو پرسید. امنیتی که داری راجع بهش حرف میزنی، از نظر تو معنیش چیه؟ آیا همونی نیست که امکان داره در هر تغییری از بین بره؟ اگر اینطوره، پس چرا غا لب انسان ها هر لحظه بدنبال چیزدر زندگیشون جدیدی  هستن؟و اگر اینطور نیست،و قرار وامنیت وآرامش با تغییر ایجاد بشه، پس چرا مرتب بدنبال بهم زدن امنیت طرف مقابل هستید؟چرا فکر میکنید امنیت طرف مقابل مخل امنیت و آارمش شماست و باید تغییرش داد؟ اصلا تا حالا تونستید  یک لحظه خودتون رو جای طرف مقابل قراربدید، و به جائی که  هستید نگاه کنید؟ تا شاید بشه معنی امنیت رو بهتر درک کرد، و هر پیش فرض و قضاوت و بررسی که قرار انجام بشه کمی منصفانه ترباشه، تا مرتب بدنبال تغییری نباشید که بدون توجه به امنیت و آرامش هر موجودیتی اتفاق میفته.شما نظم طبیعت رو بهم میزنید،امنیت رو از هر موجود دیگه ای سلب میکنید تا خودتون به امنیت و آرامش برسید بعد هم اسمشو میزاریت پیشرفت، و به تغییری که ایجاد کردید افتخار میکنید.اززمانی که بسمت تمامیت خواهی رفتید و با تغییری که لحظه به لحظه انجام دادید، بجز توقع بیشتر و زیاد خواهی از طبیعت نتیجه ی دیگه ای نگرفتید، چون هرچقدر بدنیال تغییر تخریب گر باشید، یعنی تغییری که امنیت وآرامش  رو ازطرف مقابل بگیره، باز هم به امنیت و آرامش نمی رسید، چون بجز ایجاد وحفظ امنیت برای خودتون به چیزه دیگه ای فکر نمی کنید.به اینجا که رسید یه لحظه سکوت کرد البته نمی دونم از نظر اون یه لحظه معنیش چیه؟ اما انقدر بود که من تونستم فرصت پیدا کنم و دفتر چه خاطراتم و ورق بزنم و ببینم که نوشتم...                                                                                                     

 

نوشته ای از گذشته (هفت).

                                                                                                                                                امروزشنبه  دوم/مهرماه/1384 بود، چهار روز پیش حدودای ساعت یک و دو بعد ظهر بود که در سلول شصت و سه بازشد( سلول شصت وسه در راهرو شش سلول های انفردای در طبقه دوم یا بالای همکف قرار داره واز مجموع سلول هایی که از سال هشتاد و سه با سلول کناریش دو به یک شده و بعنوان سوئیت یا سلول چند نفره ازش استفاده میشه) محمدی لوازمت و جمع کن باید بری،کجا ؟بیا معلوم میشه، نگهبان که پسری با سن حدود بیست و سه تا چهار سال بود و قد بلند و ورزیده ای داشت وتقریبا از همون روز اول بازداشتم گذاشت که من کامل ببنمش، منتظر ایستاده بود تا لوازممو جمع کنم، زیاد طول نکشید تا همه رو جمع کردم خواست تا پتو ها رو هم همراه خودم ببرم قبل از خارج شدن از سلول با کیانوش حسابی خداحافظی کردم تقریبا هردومون نگران بودیم و تا حدودی حالت بغض داشتیم، دوماهی بود که در سلول شصت و سه با هم  بودیم،...- صدای بلند گوی سالن سه اعلام کرد مدد جوهایی که پیرینت لازم دارن به اتاق مددکاری مراجعه کنن، نمی دونستم اتاق مددکاری کجاست از پیجر سالن پرسیدم گفت، طبقه بالاروبروی سالن شیش، از پله ها که بالارفتم به محوطه بین سالن های پنج و شش رسیدم، کنار و تقریبا روبروی اتاق مددکاری شلوغ بود، هنوز نمی تونستم زیاد سر پا بایستم، اما خیلی طول نکشید تا نوبت به من برسه، فردی که آدم خوش روئی بود وهمه آقای فیروزی صداش میکردن، ومددکار سالن سه بود پرسید، جدیدالوردی؟ نه هفت ماهی میشه که زندان هستم، قبلا کدوم سالن بودی؟  سه روز پیش از دویست و نه منتقل شدم اینجا، سرش رو از روی کیبورد بلند کرد و با تعجب به من نگاه کرد و گفت، اتهامت چیه؟ نمی دونم، توی کارت و عکست چی نوشته ؟ اینو که میگید من ندارم ندیدم،گفتی اسمت چیه ؟حمیدرضا محمدی، اسممو که تایپ کرد یه مقدار بسمت صفحه مانیتور خم شد، تو رو چرا آوردن اینجا؟ یک لحظه دستشو گذاشت روی گوشی تلفن کنارش اما منصرف شد و کلید چاپ رو زد، ورقه پیرینت و که نگاه کرد و درحالی که به من میدادش با حالتی توام با لبخند و تاسف گفت، پیگیری میکنم ببینم چرا شما رودادن اینجا،ازش تشکر کردم و از اتاق خارج شدم ورودی پله ها رو بسمت پائین ایستادم تا درست ببینم  این برگه که بالاش نوشته شده بود صورت وضعیت قضائی، و محل نگهداری اندرزگاه هفت، سالن سه، چیه، انقدر صفرهای عددی که بعد از اسم و مشخصاتم بعنوان مبلغ قراربازداشت نوشته شده بود زیاد دیده میشد که به جزئیات دیگه توجه نکردم، هنوز گیجی هفت ماهی که در دویست و نه با اتفاق های مختلف گذرونده بودم نمیگذاشت مرز بین واقعیت و وهم و خیال رو درست تشخیص بدم، تنها چیزی که مهم بنظر میرسید وسر درگمی منو بیشتر میکرد و برام خیلی گنگ بود این قسمت ازنوشته ها بود، به اتهام  اقدام علیه امنیت کشور مبلغ ، 000،000،000،2  ریال وثیقه ،... اقدام علیه امنیت کشور؟ امنیت کشور؟! حتما درثبت اعلام وضعیت در قرنطینه و زمان انگشت نگاری بدلیل شلوغ بودن اشتباهی شده، برگشتم که برم و برای اصمینان بپرسم اما، مات و مبهوت از پله ها پائین رفتم... به اینجا که رسیدم سرم رو از روی دفترچه بالا اوردم تا نگاهش کنم، هنوز کنار اون پنجره ایستاده بود، برام دیگه عجیب شده بود که چرا انقدر به اون پنجره بسته علاقه پیدا کرده؟ گفتم میبینی منهم درست مرز بین امنیت و ناامنی رو نمیدونستم، نمی دونستم وقتی دارم به خیال خودم به باور و اعتقادات طرف مقابل اعتراض میکنم و عقیده ونقد مو میگم امنیت یه حکومت قدر قدرتی رو به خطر میندازم، تا این اندازه که توی اون سالها برای شاید آزادی موقتم از زندان این اندازه وثیقه صادر شده بود، امنیت! میبینی حق با توئه.

 

 

نوشته ای از گذشته (هشت)

دوباره برگشت و به سمت پنجره ایستاد، شاید اون میتونست چیزی توی بلوک های بتونی ببینه که من نمی تونستم، قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم گفت، چرا این پنجره رو با دیوار بستی؟ داشتم آماده میشدم بگم این پنجره قبل از اینکه من اینجا بیام بسته شده، که پرسید شاید این هم یه جور ایجاد امنیت نه؟ دیگه نمی خواستم این بحث امنیت رو با هاش ادامه بدم، انقدر نگاهش به تغییر پیچیده بود که برداشتش از امنیت رو برای من غیر قابل درک  می کرد، بدون اینکه چیزه دیگه ای بگم سرمو پائین آوردم و دوباره دفترچه رو باز کردم، اما اینبار چند ده صفحه ای جلو تر باز شد، دیدم که نوشتم امروز بیست و یکم دیماه هشتاد وشش بود، دیروز حدودای ساعت پنج بعد ظهر تقریبا بعد از دوسال از اندرزگاه یا بند سیصد و پنجاه به اندرزگاه هفت منتقل شدم، افسر نگهبان وقت اندرزگاه هفت تا یکسال پیش سیصدو پنجاه بود، بعد از حال و احوال برای اینکه در شرایط بهتری باشم منو فرستاد به سالن شش، امروز صبح رفتم پویا جهاندار رو پیدا کنم از اونجایی که دو سال پیش زمان انتقالم از دویست و نه به این اندرزگاه و چهار ماهی که تا منتقل شدنم به سیصد و پنجاه در اینجا دوستانی پیدا کرده بودم خیلی زود تونستم بفهمم پویا جهاندار سالن چهاره، پویا رو تقریبا بیست روز قبل ازمن به این اندرزگاه منتقل کردند، ازاونجایی که هواخوری سالن های شش و چهار مشترکه قرار گذاشتیم توی حیاط همدیگرو ببینیم، دو سه روز پیش بود که برف زیادی بارید، طوری که وسط حیاط یه تپه کوچیک از برف جمع شده، و میشه از راهی که دور این تپه درست کردن قدم زد، توی این سرما، بودن ما کنارهم بین افرادی که به لحاظ اتهام و محکومیت وجه مشترکی با ما ندارن دل گرمیه، مفصل راجع به وضع بند و دلیل جابجا کردن من باهم حرف زدیم و بعدش حرفا کشیده شد بسمت مسائل سیاسی، خیلی دوست داشتم دیگه فرصت رو از دست ندم و درمورد یه چیزای با پویا که از نظر فهم سیاسی خیلی دقیق و واقع بینه و تحلیل های حقیقی داره حرف بزنم، بعد از این صحبت طولانی ودوسالی که سیصد و پنجاه با دوستان دیگه گذروندم، الان که ساعت نزدیک به هفت شب در نماز خونه سالن شش به دیوا تکیه دادم و دارم مینویسم، که باور دارم با توجه به تاریخ تحولات اجتماعی- حداقل یکصد سال گذشته- حیات سیاسی ایران به سمتی در حال حرکته که دیگه امکان و نیازی برای بازگشت به هر نوع حکومت مطلقه یا حتی نمادین دینی و نظام های سلطنتی و جود نداره، باور دارم...

حکایت جمعی از بوزنگان از کلیله و دمنه به مناسبت سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ( بهمن ماه 1392)


« حکایتی از کلیله و دمنه به مناسبت این روزها »

آورده‌اند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند، چون شاه سیارگان بافق مغربی خرامید و جمال جهان آرای را بنقاب ظلام بپوشانید سپاه زنگ بغیبت او بر لشگر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. بیچارگان از سرما رنجور شدند. پناهی می‌جستند، ناگاه یراعه ای دیدند در طرفی اگنده، گمان بردند که آتش است، هیزم بران نهادند و می‌دمیدند.

برابر ایشان مرغی بود بر درخت بانگ می‌کرد که: آن آتش نیست. البته بدو التفات نمی نمود. در این میان مردی آنجا رسید، مرغ را گفت: رنج مبر که بگفتار تو یار نباشند و تو رنجور گردی، و در تو تقدیم و تهذیب چنین کسان سعی پیوستن همچنانست که کسی شمشیر بر سنگ آزماید و شکر در زیر آب پنهان کند. مرغ سخن وی نشنود و از درخت فرود آمد تا بوزنگان را حدیث یراعه بهتر معلوم کند، بگرفتند و سرش جدا کردند

روح انقلاب


« روح انقلاب »

ایدئولوژی را نه میتوان هدفی حتمی و نهایی دانست و نه وسیله‌ی منحصر به فرد. هرچند میتوان از آن بعنوان وسیله‌یی برای رسیدن به هدف استفاده کرد، اما در زمانی دیگر تمام وسایل قدرت برای شکل بخشیدن جامعه و هماهنگی با آن ایدئولوژی به کار برده می‌شوند. ایدئولوژی به نوبه‌ی خود از یک بینش تاریخی جدا شدنی نیست و این بینش نه تنها یک تحول اجتماعی به سوی شکل نهایی است، بلکه  بصورت نبردی حیاتی میان طبقات اجتماعی و کفر و ایمان هم به حساب می آید..

تجربه نشان می‌دهد حتی ملتی که از سطح بالایی از علم و فرهنگ بهره‌ مند بوده،بازهم رژیمی با حزب یگانه و با ایدئولوژی بیش از حد خشونت‌گرا را پذیرفته. در این باره میشود گفت که در آخرین مرحله هر کسی در اوضاع و احوال خاصی  آمادگی دارد هر چیزی را باور کند، اما پذیرش این‌ حقیقت که صورت بندی‌های ایدئولوژیک هر چه زمان می‌گذرد کم‌تر به اصول خود پایبند میمانند امری حقیقی است؛ اما این به معنای گریز از ایدئولوژی ها نیست، تنها میتوان گفت که شاید این امکان هست تا به سمت کم نقش کردن آنها حرکت کرد و مهم آن است که تا چه زمان و به چه صورت می‌توان ایدئولوژی را زنده نگه داشت..

در تاریخ، بسیاری از فلسفه‌های رسمی، تا چندین دهه و گاهی در طول قرن‌ها پس از آن‌که مردم دست‌کم دیگر در محافل فرهنگی بدان باور نداشتند، برای حکومت‌ها دست‌آویز مناسبی بودند. سرنوشت انقلاب‌های ایدئولوژیک نیز همین بوده، به نظر می‌رسد که این انقلاب‌ها یک ویژگی مشترک داشته باشند؛ آن‌هم اینست که مدتِ زیادی دوام نمی‌آورند و با گذشت زمان، دیگر با ایمان، مشتاقانه باور ندارند که میتوانند شرایط زیستی همسانی را بوجود بیاورند. شور و اشتیاق از بین می‌رود و به تدریج که زمان می‌گذرد ، بنا به گفته‌ی مارکس حالتی پیش می‌آید که می‌توان آن را بازگشت انقلاب کنندگان به زندگی عادی تلقی کرد( ترمیدور). مانند پیروان مسیحیت ناب!، که بر اثر شکست و یا پیروزی، پذیرفته‌اند که انسان‌ها همان هستند که بوده‌اند و در پایان کار آن‌ها هم به یک نظام پایدار تبدیل می‌شوند. گاهی هم دلیل تراشی‌ها نشان از ناپدید شدن تدریجی ایمان انقلابی دارد و گاهی تثبیت تدریجی یک طبقه‌ی ممتازهمان چیزی که در ایران درآغاز یک حزب انقلابی از خود نشان داد ، که کاملا برای براندازی حکومت کوشش می‌کرد، اما اکنون این انقلابی‌ها به طبقه‌ی ممتاز رژیم مبدل شده‌اند.هرچند این حقیقت تنها منحصر به ایران و انقلابیون با ایدئولوژی دینی نیست ونمونه های دیگری از این دگردیسی انقلابی ایدئولوژیک در کشورهای دیگرهم دیده میشود.اما متاسفانه دگر شدگی ساختارهای ایدئولوژیک برای ملت هایی که این ایدئولوژی ها برآنها حاکم شده اند همیشه بسیار  بسیار گزاف بوده

در نتیجه آن چه ازجانب یک انقلابی دیده می‌شود، ریزش ایدئولوژیک و فساد انقلاب است و بازگشتی به زندگی عادی. اما با فرض این‌که چنین تحولی نیز به وجود آید، الزاما به سقوط رژیم، به صورتی‌که ما می‌شناسیم، نمی‌انجامد، حداکثر ویژگی‌های وابسته به دوام شور انقلابی از قبیل شرارت ایدئولوژیکی از میان خواهد رفت، اما انحصار حزبی و عقیده‌ی جزمی ایدئولوژیکی یا استبداد دیوان سالاری باقی خواهد بود و با این ویژگی‌های ساختاری است که رژیم می‌تواند باز هم به زندگی خود ادامه دهد؛ اما به سوی اضمحلال و استحاله کامل تابع ضرورت های زمان تا نتیجه آن باشد تا نشان دهد عصرسرسختی و پافشاری برعدم پذیرش تغییر به پایان رسیده و رویکرد یافتن مابه ازای بیرونی برای باورها و ادبیات و گزاره ها در پیش رو است تا شاید بر بستر نظم شناور بشریت را از تجربه نابودگری های عصبی و خود برتر بین ایدئولوژیک نجات دهد. امید است در ایران عبور از ایدئولوژی حاکم که در حال گذراندن مرحله ترمیدور دیرهنگام و پرهزینه است ، به برپایی ایدئولوژیی دیگر نیانجامد و بدون از بین رفتن امنیت نسبی فعلی صورت گیرد

(اگر ما یک روز اتکای خودمان را از خدا برداشتیم و روی نفت گذاشتیم، یا روی سلاح گذاشتیم، بدانید که آن روز، روزی است که ما رو به شکست خواهیم رفت.) آیت الله خمینی !!!

ضدانقلاب


«ضدانقلاب»
ضدانقلابم اگربدنبال جنبشی مدنی برای بیان اعتراض باشم ، بدنبال رفتاری فراگیربرای تغییر بدون  خشونت باشم ، بدنبال حرکتی محترمانه بسمت شخصی سازی دین ، بدنبال خواستگاهی مردمی برای اصلاح گام به گام قانون اساسی ، بدنبال محدود و حذف کردن بدون عصبیت نهاد مرجعیت و ولایت فقیه  از پهنه سیاست ، بدنبال راه و رسم عبور کم آسیب از جمهوری اسلامی به جمهوریت ، بدنبال حرکتی به سمت دوری از ورطه مقابله به مثل ، بدنبال ساخت ملزومات عمل سیاسی در قوائد بازی نظامی- امنیتی  به شیوه ای مسالمت آمیز، بدنبال تعریفی برای ایجاد فرهنگ تامل و تعامل ، بدنبال احیاء فرهنگ  پرسش گری و نگاه انتقادی عاری از اهانت به باورهای مخالف ، بدنبال همراه شدن با جنشی که نفی جزم گرایی باشد ، بدنبال گذر بدون خشم وانتقام گیری از آرمان و اندیشه های " آیت الله خمینی" ، بدنبال بیان عدم پذیرش زندگی برپایه عبارات و اعتقادات دینی ، بدنبال رویکرد عدم گزینش انسان ها و اقشار جامعه و طبقه بندی آنها به خودی و غیر خودی براساس معیارهای سیاسی و ایدئولوژیک ، بدنبال راهی برای توقف کینه ورزی ، بدنبال فرصتی برای اعتراض به عامل سوءاستفاده از بسترهای جمعی برای رسیدن به منافع فردی ، بدنبال راهی برای توقف بازتولید خدایگان و بنده ، بدنبال رنگی برای نشان دادن همراهی و هم دلی ، بدنبال رنگی که ایدئولوژیک نباشد ، اگر ضد انقلاب یعنی اینها گفته شد ، حتما من یک ضد انقلابم.

آخرین نخست وزیر


« آخرین نخست وزیر»

شاید زیاد نابجا نباشد اگر بخاطر حذف نهاد و سمت نخست وزیری از متفکرین جمهوری اسلامی ممنون باشیم چرا که اگر این تصمیم گرفته نمی شد معلوم نبود این خط نخست وزیر کشی تا به کجا ادامه پیدا میکرد ،  سمتی که از ابتدا و به شکل تاریخی هم بیشتر فرمایشی بود و زیر حکم حکومتی سلاطین تا مقام و منصب و نهادی مستقل ،  که اگر غیر از این میشد جز قتل و زندان و تبعید و اعدام و ترور و حصر برای انسانهایی که بنام صدراعظم و نخست وزیرقرار بود غمخوار و نگران امور کشور و مردم باشند چیزی به همراه نداشت ، واما برای این آخری شاید بد نیست به نحوی به تاریخ و جنابان قدرت مدار و شوکت مقام یادآوری کرد که زمان زیادی از حذف این سمت و نهاد گذشته و این آقا هم هرچند هنوز یادآور دوران نخست وزیریش میشود و به آن اتکا میکند ، اما باور بفرمایید نخست وزیر نیست ، هرچند دلیر بودن برای وفاداری به اعتماد انسان ها نیازی به پیشوند نخست وزیری ندارد تا دلیلی شود برای صدور حکم حکومتی برای گرفتن عمر و جان یک انسان درایران.