یادداشت قدیمی ترین زندانی سیاسی بند ۳۵۰ :آمدم تا آخرین توانم را از دست ندهم
ندای سبز آزادی:حمیدرضا (ماهان) محمدی قدیمی ترین زندانی سیاسی بند ۳۵۰ اوین که به تازگی از کشور خارج شده در یادداشتی نوشته است: آمدم تا در زندان آخرین توانم را از دست ندهم و زانو زده ای به خواست جمهوری مستبد اسلامی نباشم.
حمیدرضا (ماهان) محمدی بر اساس دو پرونده خود حکم یازده سال و نیم حبس دریافت کرده بود و در حال حاضر در این پرونده ها پنج سال از محکومیت او، باقی مانده است.
محمدی، در تاریخ ۱۷ اسفندماه سال ۱۳۸۳، به همراه دو برادر، یک خواهر و خواهر زادهاش توسط نیروهای امنیتی بازداشت شدند.
وی سپس در دادگاهی که در شعبه چهاردهم بازپرسی امنیت و بدون دسترسی به وکیل تعیینی و یا تسخیری برگزار شد، به استناد مواد ۴٩٩ و ۵٠٠ به شش سال حبس تعزیری محکوم شد و برای بار دوم در تاریخ ٢٨ فروردین ماه سال ١٣٨٧ مجدداً در شعبه ١٠۵٩ جزایی ویژه به استناد ماده ۵١٣، به پنج سال و شش ماه حبس تعزیری و پرداخت یک میلیون ریال جریمه محکوم شد که حکم صادره در تاریخ ٢٩ اردیبهشت ماه ١٣٨٧ در زندان اوین به وی ابلاغ شد.
حمیدرضا محمدی در طی دوران حبس خود چندین بار دست به اعصاب غذا زده و در پی آن بارها به سلول های انفرادی زندان اوین منتقل شده است.
متن کامل نوشته ماهان محمدی
زندگی یعنی درک کامل یک تجربه
باور کردنی نیست، شاید تا یک ساعت قبل از خارح شدنم، فرار کردنم یا ... از کشور فکر نمی کردم این انتهای دوام و بریدن و گذشتن از تمام آنهایی ست که ماهیت مرا ساخته است.
شاید برای کسیکه گذشته را فقط در زمان حال درک می کند، مرور خاطرات و پرسه زنی در گذشته برای دلتنگ شدن و لذت از حسرت خوردن تنها سردرگمی روانی ایجاد کند، اما مگر می شود بوی عطر ساده مادر را فراموش کرد یا برایش دلتنگ نشد. اما وقتی خوب خودم را حس می کنم، می فهمم چرا حالا اینجا هستم، که به این خاطر نه فقط باورهایم را، چرا که می شود این موضوع را حداقل با گفته ای از گزنفون که می گوید، فقط احمقها هستند که حرف خود را تغییر نمی دهند، توجیه کرد. که عزیزانه های مادرانه را نیز جا گذاشتم.
در این هیاهوی احساس رویاگونه، و عبوری دیوانه وار از مرزها، پاسخی که برای خود پیدا می کنم این است، که تنها برای خسته بودن از به زندان رفتن نیامدم، آمدم چرا که برای بی تفاوتی مردم کاری نمی توانستم انجام دهم، آمدم چون برای تنهایی سلطانی، مسعود پدرام، بهمن احمدی امویی، مجید دری و ... کاری نمی توانستم انجام دهم.
آمدم چون نمی توانستم ساکت باشم تا به زندان نروم، آمدم چون نمی خواستم آخرین های وجودم زیر وقت کشی هیچ بودن دفن شود.
نیامدم چون بیش از چهار سال دیگر زندان در انتظارم بود. آمدم چون بعد از سه ماه فراری بودن باید کاری می کردم و این تنها کاری بود که می توانستم انجام دهم.
آمدم چون آفت جمهوری اسلامی طوری جامعه ایران را بیمار کرده که انحطاط و زوال انسانیت رخدادی فراگیر و خواستنی است.
آمدنم به این خاطر بود که سیاست محملی شده برای توجیه بیماری حسادت، توجیه ارضاء بی حد و حصر جاه طلبی، توجیه سوء استفاده از حسن نیت ها، توجیه فریب افکار برای رسیدن به شهرت و توجیه هتک حرمت و ناروایی با ویترین روشنفکری.
آمدم چرا که تقاضا برای بازیچه شدن در جامعه ی ناچار ایران داغ داغ است.
آمدم به این دلیل که فرهنگ در ایران فرایند بازتولید استبداد است، نه فرهنگ دست ساخت حکومت، فرهنگ به مثابه روندهای اجتماعی جامعه ای که خواهان بنده بودن از این طریق است.
آمدم تا، عاملی برای ادامه ی حیات این فرهنگ دلهره آور نباشم. آمدم تا دیگر نبینم کسی برای رعایت حداقل های مراودات انسانی از جانب مدعیان دموکراسی خواهی به ریشخند گرفته می شود.
آمدم تا بیشتر از این سرخورده و دل آزرده از این آشفتگی به دامان مقابله به مثل کشیده نشوم. آمدم تا به دور از وجود بخل و حسادت از داشته های دیگران لذت ببرم، تا اینکه بیمارگونه در پی حذف آنها باشم.
آمدم تا در زندان آخرین توانم را از دست ندهم و زانو زده ای به خواست جمهوری مستبد اسلامی نباشم.
گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان
هزاران باده ی ناخورده در رگ تاک است هنوز
حمیدرضا(ماهان) محمدی
آذر ماه 1391
حمیدرضا (ماهان) محمدی بر اساس دو پرونده خود حکم یازده سال و نیم حبس دریافت کرده بود و در حال حاضر در این پرونده ها پنج سال از محکومیت او، باقی مانده است.
محمدی، در تاریخ ۱۷ اسفندماه سال ۱۳۸۳، به همراه دو برادر، یک خواهر و خواهر زادهاش توسط نیروهای امنیتی بازداشت شدند.
وی سپس در دادگاهی که در شعبه چهاردهم بازپرسی امنیت و بدون دسترسی به وکیل تعیینی و یا تسخیری برگزار شد، به استناد مواد ۴٩٩ و ۵٠٠ به شش سال حبس تعزیری محکوم شد و برای بار دوم در تاریخ ٢٨ فروردین ماه سال ١٣٨٧ مجدداً در شعبه ١٠۵٩ جزایی ویژه به استناد ماده ۵١٣، به پنج سال و شش ماه حبس تعزیری و پرداخت یک میلیون ریال جریمه محکوم شد که حکم صادره در تاریخ ٢٩ اردیبهشت ماه ١٣٨٧ در زندان اوین به وی ابلاغ شد.
حمیدرضا محمدی در طی دوران حبس خود چندین بار دست به اعصاب غذا زده و در پی آن بارها به سلول های انفرادی زندان اوین منتقل شده است.
متن کامل نوشته ماهان محمدی
زندگی یعنی درک کامل یک تجربه
باور کردنی نیست، شاید تا یک ساعت قبل از خارح شدنم، فرار کردنم یا ... از کشور فکر نمی کردم این انتهای دوام و بریدن و گذشتن از تمام آنهایی ست که ماهیت مرا ساخته است.
شاید برای کسیکه گذشته را فقط در زمان حال درک می کند، مرور خاطرات و پرسه زنی در گذشته برای دلتنگ شدن و لذت از حسرت خوردن تنها سردرگمی روانی ایجاد کند، اما مگر می شود بوی عطر ساده مادر را فراموش کرد یا برایش دلتنگ نشد. اما وقتی خوب خودم را حس می کنم، می فهمم چرا حالا اینجا هستم، که به این خاطر نه فقط باورهایم را، چرا که می شود این موضوع را حداقل با گفته ای از گزنفون که می گوید، فقط احمقها هستند که حرف خود را تغییر نمی دهند، توجیه کرد. که عزیزانه های مادرانه را نیز جا گذاشتم.
در این هیاهوی احساس رویاگونه، و عبوری دیوانه وار از مرزها، پاسخی که برای خود پیدا می کنم این است، که تنها برای خسته بودن از به زندان رفتن نیامدم، آمدم چرا که برای بی تفاوتی مردم کاری نمی توانستم انجام دهم، آمدم چون برای تنهایی سلطانی، مسعود پدرام، بهمن احمدی امویی، مجید دری و ... کاری نمی توانستم انجام دهم.
آمدم چون نمی توانستم ساکت باشم تا به زندان نروم، آمدم چون نمی خواستم آخرین های وجودم زیر وقت کشی هیچ بودن دفن شود.
نیامدم چون بیش از چهار سال دیگر زندان در انتظارم بود. آمدم چون بعد از سه ماه فراری بودن باید کاری می کردم و این تنها کاری بود که می توانستم انجام دهم.
آمدم چون آفت جمهوری اسلامی طوری جامعه ایران را بیمار کرده که انحطاط و زوال انسانیت رخدادی فراگیر و خواستنی است.
آمدنم به این خاطر بود که سیاست محملی شده برای توجیه بیماری حسادت، توجیه ارضاء بی حد و حصر جاه طلبی، توجیه سوء استفاده از حسن نیت ها، توجیه فریب افکار برای رسیدن به شهرت و توجیه هتک حرمت و ناروایی با ویترین روشنفکری.
آمدم چرا که تقاضا برای بازیچه شدن در جامعه ی ناچار ایران داغ داغ است.
آمدم به این دلیل که فرهنگ در ایران فرایند بازتولید استبداد است، نه فرهنگ دست ساخت حکومت، فرهنگ به مثابه روندهای اجتماعی جامعه ای که خواهان بنده بودن از این طریق است.
آمدم تا، عاملی برای ادامه ی حیات این فرهنگ دلهره آور نباشم. آمدم تا دیگر نبینم کسی برای رعایت حداقل های مراودات انسانی از جانب مدعیان دموکراسی خواهی به ریشخند گرفته می شود.
آمدم تا بیشتر از این سرخورده و دل آزرده از این آشفتگی به دامان مقابله به مثل کشیده نشوم. آمدم تا به دور از وجود بخل و حسادت از داشته های دیگران لذت ببرم، تا اینکه بیمارگونه در پی حذف آنها باشم.
آمدم تا در زندان آخرین توانم را از دست ندهم و زانو زده ای به خواست جمهوری مستبد اسلامی نباشم.
گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان
هزاران باده ی ناخورده در رگ تاک است هنوز
حمیدرضا(ماهان) محمدی
آذر ماه 1391
منتشر شده در ندای سبز آزادی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر