۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

جنگل کاج


« جنگل کاج »

قطار سوت کشان به ایستگاه نزدیک میشد ، اما قبل از گذشتن از پیچ آخر تنها صدایی بود که به گوش میرسید و دودی که کپ کپ از پشت درخت های کاج بالا میرفت ، درخت هایی که همانجا بعد از پیچ، دیگر ادامه ای نداشتند طوری که اگر از سمت مقابل به ایستگاه نگاه میشد چیزی بجز یک ساختمان فرسوده و یک میل پرچم خالی وسط برهوت درآن سمت نبود ، طوری که چند قدم بعد از پیچ  منظره پشت سر حتما تصور یک سراب بود. انبوه و بلندی کاج ها به شکلی در دوسمت خط آهن وجود داشت که با کمی ارتفاع دریایی از رنگ سبزدیده میشد که میتوانست هر لحظه آن قطار سیاه و پرصدا را برای همیشه در خود ناپدید کند، جنگلی که در زیر دوخط موازی، سنگینی عبور این کوه آهن را بر بدنش تحمل میکرد، قطاری که با درگیری زیاد اجزاء فلزیش و عصبیت بخار آب از شعله های کوره  و دود سیاهی که شبیه یک هیولا پیروزمندانه بالای سرش قرار داشت و همه جا را تاریک می کرد به ایستگاه میرسید ، جایی که تنها یک سوزن بان کور منتظرش بود تا مسیر بعد را براش باز کند ، مسیری بدون انتها در برهوت برای قطاری پر صدا اما خالی خالی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر