۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

مدعی


« مدعی »

تا نشست بدون اینکه سوالی ازش پرسیده بشه شروع کرد به حرف زدن، بنظر میرسید میخواست همه به حرف هاش گوش کنن چون با صدای خیلی بلند حرف میزد، سعی کردم به حرفاش توجه نکنم اما نمیشد، صدای بلندش که چیزی شبیه فریاد بود با لهجه خاصی که داشت  یه جوارائی منو بیاد یه بخشی از زندگیم مینداخت، و همین باعث شد تا از سر ناچاری و اینکه راهی برای ساکت کردنش نبود حداقل ببینم داره چی میگه، چون ظاهرا حرفاش برای بعضی ها که دورتا دروش نشسته بودن خیلی مهم و جذاب بود، گاهی چیزائی میگفت که یکی دوتا از آدمائی که دورش بودن باهاش همراه میشدن و تائیدش میکردن و اون هم که اوضاع رو اینطور میدید هر لحظه به هیجان حرف زدنش اضافه میشد، طوری که دیگه نمی تونست لهجه خاصشو کنترل کنه هرچند خیلی تلاش میکرد بیشتر مشخص نشه، دیگه شک نداشتم که این لهجه در زمان مهمی از زندگی من وجود داشته اما موضوع فقط همین نبود، چند روزی بعد از ورودش متوجه شدم صدای بلندش یه دلیل دیگه هم داره، تشخیصم در مورد لهجه و چهرش کاملا درست بود یعنی محلی که از اونجا میومد، جائی که خاطرات یکسال از سیاه ترین زمان زندگیم رو به همراه خانواده در اونجا ثبت کرده بودم، جائی که میدیدم مادری پنجره های یه اتاق  تاریک و کوچیک رو برای در امان بودن بچه هاش از سرما با شکسته های آجر و سنگ هایی که برای آوردنشون تا پای کوه های اطراف رفته بود با گلی که آب یخ زده مثل تیغ برندش کرده بود می بست، میدیدم که چطور تا زانو در شخم زاری که شبیه باتلاق شده بود فرو میرفت واون ها رو با خودش میکشید تا شاید در گرمی کلاس درس  آینده ای هم براشون پیدا بشه، میدیدم چطورمردم اون محل به این خانواده ی آواره مثل بلای آسمونی نگاه میکنن، آره درسته همونجا بود که این لهجه و صدای بلند و بارها و بارها شنیدم، و حالا بازهم اون لهجه و صدا، اما اینبار مدعی تغییر و بهتر کردن زندگی، اما هنوز هم نمی تونست برای رعایت کمترین های انسانی صداشو کمی پائین بیاره، چون اینجاست تا از گذشته پر آسیبش فرار کنه، گذشته ای که پر از سرکوب وحدود بوده براش، اینجاست چون مدعی آزاد اندیشیه، اینجاست تا از راه نوچه سازی مرحمی داشته باشه برای زخم های حک شده در دوران کودکی بر روانش، اینجاست تا تنها بتونه با صدای بلندش دیده شه، هنوز داشت با صدای بلند حرف میزد و بازهم فقط حرف میزد که شنیدم صدایی بلندتر وادار به سکوتش کرد صدایی که میگفت؛ عزیزان همبندی از هم اکنون بدستور افسر نگهبان محترم وقت اعلام خاموشی میگردد، شب بر همگی شما خوش. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر