نوشته ای از گذشته ( یک)
ساعت به
وقت محلی شانزده و سی دقیقه ، امروز دوست همیشگیم زمان اینجا بود ، دلگیر و کمی
تکیده تر بنظر میرسید، زیاد اصرار نکردم تا شروع کنه به حرف زدن، حسابی از زمین
دلخور بود، البته شاید قضاوتش کمی نا منصفانه به نظر میرسید، اما اینائی که گفت یه
جورائی بجا بود، خیلی سعی کردم به حرفائی که میزد درست توجه کنم اما راستش خودم هم
امروز حال و حوصله ی درست حسابی نداشتم ، اما چیزی که دستگیرم شد جالب بود اینکه
به زمین گفته ، چی میشد میتونستی بعضی آدم ها رو به اینجا برسونی تا غیر قابل
اجتناب بودن ضرورت تغییر رو هر لحظه بیاد داشته باشن ،و همیشه پافشاری برای اثبات
عدم تغییر درماهیت و شخصیت براشون واجد احترام نباشه و دلیلی برای خوشحال کردن
دیگران به نظر نیاد،تا میشد بهتر واقعیت ها رو دید و راحت تر باحقیقت کنار اومد،
تا شاید شانس بیشتری برای لذت بردن از زندگی جمعی میداشتن، اما ظاهرا به عمد دلیل
هائی درست میکنی که باور به لازم و حتمی بودن تغییر رو خیلی پیچیده میکنه ، تا
خواست تغییر به صورت دو سویه در نظر گرفته نشه بعد هم با جبر همد ست میشی تا زیاد مقصر بنظر نیای. اما
زمین ! به اینجا که رسید حس کردم بغض کرده ، بی دلیل هم نبود آشنائی و رفاقت این
دو تا برمیگرد به خیلی پیش شاید یه جورائی همزاد هستن.خواستم شروع کنم به دلداریش
اما مگه از این مضحک تر میشد.
نوشته ای از
گذشته ( دو)
تونست خودشو کنترل
کنه اما صداش هنوز می لرزید وقتی گفت، زمین سرش
داد کشیده وگقته، به من مربوط نیست که خیلی ازآدم ها از تغییر بیزارن و
دنبالش نیستن ، در واقع این توهستی که اون
ها رو به جائی میرسونی تا از تجربه کردن تغییر بترسن و براشون غمناک باشه ، این
توئی که با بی رحمی تمام آدم ها رو طوری تغییر میدی که اصلا دوست ندارن حتی بهش
فکر کنن ، تو به جائی میرسونی شون که جز مصیبت چیزه دیگه ای براشون نداره تا
جائیکه آرزو میکنن تو متوقف بشی یا طوری بگذری که انگار یه چشم برهم زدن باشه
براشون و حست نکنن ، تو به جائی میرسونی شون تا آرزو کنن من دهن باز کنم و ببلعم شون
درصورتی که حاضر هستن برای زنده بودن و لذت بردن از من به هر قیمتی برای همیشه
سالم و جوون بمونن ، در حالی که داشت اینا رو میگفت انگار فهمیده بود یه جورایی
خودش هم در نگران کردن آدم ها از تغییر مقصر بوده و خبر نداشته و حالا که اینا رو
شنیده بود نمی خواست باورکنه. که چقدر خودش هم در نگران کردن آدما ها از تغییر
مقصره.
نوشته
ای از گذشته (سه)
در حالی که داشت یه چیزای رو
با خودش تکرار میکرد برگشت به سمت من و پرسید، تو هم فکر میکنی من مقصر هستم؟
واقعا مشکل رفتار منه؟ خوب مگه میشه اینو تغییر داد؟ ساعت و که نگاه کردم به وقت
محلی چهارو سی دقیقه بعد ظهر بود، واقعا نمی خواستم درگیر پیچید گی های روابط بین
این دو تا بشم ، اما حال که فرصت پیداه شده بود بدم نیومد یکی دوتا موضوع رو بهش
بگم ، ببین اگر بخوایم یه مقدار موضوع راحتر بفهمیم شاید بهترباشه به نکته مهمی که
این وسط وجود داره بیشتر توجه کنیم، نکته ای که ما آدماها معمولادقت زیادی بهش نمی کنیم ودرعین حال مسئولش هم هستیم، چیزی
که شاید باعث شده شما بیشتر مقصر بنظر برسید موضوعی که برمیگرده به شکل و شروع درک
و باور آدماها از هر صورت مسئله ای یعنی" قضاوت، واینکه این موضوع چقدرمیتونه
مانع تغییرباشه؟ ،همینجاست که برای روشن شدن موضوع این چند تا سوال پیش میاد،
اینکه چیزها همیشه درماهیت همنطوری هستن
که در صورت به نظر میرسن ؟ اینکه شروع به قضاوت چقدر میتونه آگاهانه باشه ؟ اینکه
آیا همیشه برای تغییر اولین قضاوت فرصت دیگه ای میتونه باشه ؟ یعنی تو بعنوان زمان
و اصلی ترین امکانی که از لحظه تولد دراختیارهر موجودی قرار میگره میتونی همیشه در
دسترس باشی؟ اینکه آیا میشه طوری قضاوت
کرد که تمام راه ها و شانس های تغییر از بین برده نشه؟ اینکه چرا باید قضاوتی وجود
داشته باشه که غیر قابل تغییره باشه در صورتی که هیچ چیز بجز خود تغییر مطلق نیست؟
اینکه چرا آدم ها دائم در حال پیش داوری و پیش فرض سازی هائی هستن که قدرت وتسلط
کافی برای قضاوتی با حوصله تراز بین میبره؟
اینکه تجسس و کنجکاوی و قضاوت بی مورد و عجولانه تا چه اندازه میتونه حس اطمینان و
ازبین ببره ومانعی بشه برای خواست تغییردرطرف مقابل؟ حس کردم آماده شده یه چیزی
بگه
نوشته ای از گذشته ( چهار)
انگار کلافه شده
بود اما بیشترسردرگم بنظر میرسید، صبر کردم تا اگر چیزی فکرش و مشغول کرده بگه، یه
چند ثانیه ای بین ما سکوت کاملی بود، انگار همه چیز متوقف شده بود، زمین و زمان،
هیچ حرکتی وجود نداشت، برگشت رفت به سمت پنجره جالب بود طوری اونجا ایستاده بود که
انگار روبروی یه پنجره واقعیه، در حالی که هنوز به پنجره نگاه میکرد گفت، چرا آدم
ها فکر میکنن همیشه زمان کافی برای یه قضاوت منصفانه دراختیار دارن؟ چرا شما ها
نمی تونید ببینید که ماهیت انسان یک اصل غیر قابل تغییر نیست، یا حد اقل در اکثر
مواقع اینطور نیست،اما معمولا زمان کافی برای این تغییر و اثبات عینیتش در اختیار
طرف مقابل قرار نمی گیره. بدون اینکه متوجه باشه در حال مقصر نشون دادن خودش بود، اما ظاهرا بازهم قضاوت من بجا نبود
چون در همون لحظه گفت، این خود شما هستید که فرصت مناسب برای تغییر رو از طرف
مقابل میگیرید، والا همیشه زمان در اختیار شما هست اما نه برای کشتن و تلف کردن.
نوشته ای گذشته ( پنج)
یکی از لنگه های
پنجر رو باز کرد، انگار نمی خواست باور کنه که این پنجره واقعی نیست، همنطوری که
داشت دیوار پشت پنجر رو وارسی میکرد گفت، این بحث پیش فرض! ، از نظر تو یه امر
واجب؟ چرا باید همیشه آدم ها با پیش فرض با هر موضوعی روبرو بشن؟ پیش فرض هائی که
گاهی اوقات باعث میشن یه رابطه هیچ وقت شروع نشه در حالی که میتونن اساسا حقیقی نباشن.
یه لحظه به خودم اومدم دیدم داره منو نگاه میکنه و منتظر چیزی در جواب نظرش بگم ،
هر چند خودم هم منتظر بودم تا حرفاش تموم بشه و یه توضیحاتی رو بهش بدم اما انقدر
درگیر این بحث پیش فرض شده بودم که چند ثانیه ای طول کشید تا ذهنمو متمرکز کردم،
ببین، آدما ها معمولا نیاز دارن با پیش فرض وارد یه قضاوت بشن درغیر اینصورت هر
اتفاقی میتونه با حد زیادی از غافل گیری براشون پیش بیاد و آسیب جدی ببار بیاره، و
اینکه اگر این پیش فرض ها نباشه کمتر آدمی میتونه با برنامه ریزی حتی از نوع ضعیفش
هدفی در زندگی برای خودش تعیین کنه، اما همین دلیل لازم، گاهی اوقات میتونه بطور
جدی کیفیت یه قضاوت ، رابطه یا تحقیق و حتی تجسس و کنجکاوی رو تغییر بده، تجسسی که
برای بعضی آدم ها یه جور تفریحه، واز
همینجاست که چیزی مثل خوره باعث از بین بردن آرمش وامنیت میشه، امنیتی که ... تا اینجای
حر فای منو آروم گوش میکرد اما یکمرتبه انگار که متوجه چیز مهم یا عجیبی شده باشه
نوشته ای از گذشته ( شش).
امنیت؟! با حالتی
بین تعجب و سرزنش اینو پرسید. امنیتی که داری راجع بهش حرف میزنی، از نظر تو معنیش
چیه؟ آیا همونی نیست که امکان داره در هر تغییری از بین بره؟ اگر اینطوره، پس چرا
غا لب انسان ها هر لحظه بدنبال چیزدر زندگیشون جدیدی هستن؟و اگر اینطور نیست،و قرار وامنیت وآرامش با
تغییر ایجاد بشه، پس چرا مرتب بدنبال بهم زدن امنیت طرف مقابل هستید؟چرا فکر
میکنید امنیت طرف مقابل مخل امنیت و آارمش شماست و باید تغییرش داد؟ اصلا تا حالا
تونستید یک لحظه خودتون رو جای طرف مقابل
قراربدید، و به جائی که هستید نگاه کنید؟ تا
شاید بشه معنی امنیت رو بهتر درک کرد، و هر پیش فرض و قضاوت و بررسی که قرار انجام
بشه کمی منصفانه ترباشه، تا مرتب بدنبال تغییری نباشید که بدون توجه به امنیت و
آرامش هر موجودیتی اتفاق میفته.شما نظم طبیعت رو بهم میزنید،امنیت رو از هر موجود
دیگه ای سلب میکنید تا خودتون به امنیت و آرامش برسید بعد هم اسمشو میزاریت پیشرفت،
و به تغییری که ایجاد کردید افتخار میکنید.اززمانی که بسمت تمامیت خواهی رفتید و
با تغییری که لحظه به لحظه انجام دادید، بجز توقع بیشتر و زیاد خواهی از طبیعت
نتیجه ی دیگه ای نگرفتید، چون هرچقدر بدنیال تغییر تخریب گر باشید، یعنی تغییری که
امنیت وآرامش رو ازطرف مقابل بگیره، باز
هم به امنیت و آرامش نمی رسید، چون بجز ایجاد وحفظ امنیت برای خودتون به چیزه دیگه
ای فکر نمی کنید.به اینجا که رسید یه لحظه سکوت کرد البته نمی دونم از نظر اون یه
لحظه معنیش چیه؟ اما انقدر بود که من تونستم فرصت پیدا کنم و دفتر چه خاطراتم و
ورق بزنم و ببینم که نوشتم...
نوشته ای از گذشته (هفت).
امروزشنبه دوم/مهرماه/1384 بود، چهار روز پیش حدودای ساعت
یک و دو بعد ظهر بود که در سلول شصت و سه بازشد( سلول شصت وسه در راهرو شش سلول
های انفردای در طبقه دوم یا بالای همکف قرار داره واز مجموع سلول هایی که از سال
هشتاد و سه با سلول کناریش دو به یک شده و بعنوان سوئیت یا سلول چند نفره ازش
استفاده میشه) محمدی لوازمت و جمع کن باید بری،کجا ؟بیا معلوم میشه، نگهبان که
پسری با سن حدود بیست و سه تا چهار سال بود و قد بلند و ورزیده ای داشت وتقریبا از
همون روز اول بازداشتم گذاشت که من کامل ببنمش، منتظر ایستاده بود تا لوازممو جمع
کنم، زیاد طول نکشید تا همه رو جمع کردم خواست تا پتو ها رو هم همراه خودم ببرم
قبل از خارج شدن از سلول با کیانوش حسابی خداحافظی کردم تقریبا هردومون نگران
بودیم و تا حدودی حالت بغض داشتیم، دوماهی بود که در سلول شصت و سه با هم بودیم،...- صدای بلند گوی سالن سه اعلام کرد مدد
جوهایی که پیرینت لازم دارن به اتاق مددکاری مراجعه کنن، نمی دونستم اتاق مددکاری
کجاست از پیجر سالن پرسیدم گفت، طبقه بالاروبروی سالن شیش، از پله ها که بالارفتم
به محوطه بین سالن های پنج و شش رسیدم، کنار و تقریبا روبروی اتاق مددکاری شلوغ
بود، هنوز نمی تونستم زیاد سر پا بایستم، اما خیلی طول نکشید تا نوبت به من برسه،
فردی که آدم خوش روئی بود وهمه آقای فیروزی صداش میکردن، ومددکار سالن سه بود
پرسید، جدیدالوردی؟ نه هفت ماهی میشه که زندان هستم، قبلا کدوم سالن بودی؟ سه روز پیش از دویست و نه منتقل شدم اینجا، سرش
رو از روی کیبورد بلند کرد و با تعجب به من نگاه کرد و گفت، اتهامت چیه؟ نمی دونم،
توی کارت و عکست چی نوشته ؟ اینو که میگید من ندارم ندیدم،گفتی اسمت چیه ؟حمیدرضا
محمدی، اسممو که تایپ کرد یه مقدار بسمت صفحه مانیتور خم شد، تو رو چرا آوردن
اینجا؟ یک لحظه دستشو گذاشت روی گوشی تلفن کنارش اما منصرف شد و کلید چاپ رو زد،
ورقه پیرینت و که نگاه کرد و درحالی که به من میدادش با حالتی توام با لبخند و
تاسف گفت، پیگیری میکنم ببینم چرا شما رودادن اینجا،ازش تشکر کردم و از اتاق خارج
شدم ورودی پله ها رو بسمت پائین ایستادم تا درست ببینم این برگه که بالاش نوشته شده بود صورت وضعیت
قضائی، و محل نگهداری اندرزگاه هفت، سالن سه، چیه، انقدر صفرهای عددی که بعد از
اسم و مشخصاتم بعنوان مبلغ قراربازداشت نوشته شده بود زیاد دیده میشد که به جزئیات
دیگه توجه نکردم، هنوز گیجی هفت ماهی که در دویست و نه با اتفاق های مختلف گذرونده
بودم نمیگذاشت مرز بین واقعیت و وهم و خیال رو درست تشخیص بدم، تنها چیزی که مهم
بنظر میرسید وسر درگمی منو بیشتر میکرد و برام خیلی گنگ بود این قسمت ازنوشته ها
بود، به اتهام اقدام علیه امنیت کشور مبلغ ، 000،000،000،2 ریال وثیقه ،... اقدام علیه امنیت کشور؟ امنیت
کشور؟! حتما درثبت اعلام وضعیت در قرنطینه و زمان انگشت نگاری بدلیل شلوغ بودن
اشتباهی شده، برگشتم که برم و برای اصمینان بپرسم اما، مات و مبهوت از پله ها
پائین رفتم... به اینجا که رسیدم سرم رو از روی دفترچه بالا اوردم تا نگاهش کنم،
هنوز کنار اون پنجره ایستاده بود، برام دیگه عجیب شده بود که چرا انقدر به اون
پنجره بسته علاقه پیدا کرده؟ گفتم میبینی منهم درست مرز بین امنیت و ناامنی رو
نمیدونستم، نمی دونستم وقتی دارم به خیال خودم به باور و اعتقادات طرف مقابل
اعتراض میکنم و عقیده ونقد مو میگم امنیت یه حکومت قدر قدرتی رو به خطر میندازم،
تا این اندازه که توی اون سالها برای شاید آزادی موقتم از زندان این اندازه وثیقه
صادر شده بود، امنیت! میبینی حق با توئه.
نوشته ای از گذشته (هشت)
دوباره برگشت و به سمت پنجره ایستاد، شاید اون میتونست چیزی
توی بلوک های بتونی ببینه که من نمی تونستم، قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم گفت،
چرا این پنجره رو با دیوار بستی؟ داشتم آماده میشدم بگم این پنجره قبل از اینکه من
اینجا بیام بسته شده، که پرسید شاید این هم یه جور ایجاد امنیت نه؟ دیگه نمی
خواستم این بحث امنیت رو با هاش ادامه بدم، انقدر نگاهش به تغییر پیچیده بود که برداشتش
از امنیت رو برای من غیر قابل درک می کرد،
بدون اینکه چیزه دیگه ای بگم سرمو پائین آوردم و دوباره دفترچه رو باز کردم، اما
اینبار چند ده صفحه ای جلو تر باز شد، دیدم که نوشتم امروز بیست و یکم دیماه هشتاد
وشش بود، دیروز حدودای ساعت پنج بعد ظهر تقریبا بعد از دوسال از اندرزگاه یا بند
سیصد و پنجاه به اندرزگاه هفت منتقل شدم، افسر نگهبان وقت اندرزگاه هفت تا یکسال
پیش سیصدو پنجاه بود، بعد از حال و احوال برای اینکه در شرایط بهتری باشم منو
فرستاد به سالن شش، امروز صبح رفتم پویا جهاندار رو پیدا کنم از اونجایی که دو سال
پیش زمان انتقالم از دویست و نه به این اندرزگاه و چهار ماهی که تا منتقل شدنم به
سیصد و پنجاه در اینجا دوستانی پیدا کرده بودم خیلی زود تونستم بفهمم پویا جهاندار
سالن چهاره، پویا رو تقریبا بیست روز قبل ازمن به این اندرزگاه منتقل کردند، ازاونجایی
که هواخوری سالن های شش و چهار مشترکه قرار گذاشتیم توی حیاط همدیگرو ببینیم، دو
سه روز پیش بود که برف زیادی بارید، طوری که وسط حیاط یه تپه کوچیک از برف جمع
شده، و میشه از راهی که دور این تپه درست کردن قدم زد، توی این سرما، بودن ما
کنارهم بین افرادی که به لحاظ اتهام و محکومیت وجه مشترکی با ما ندارن دل گرمیه،
مفصل راجع به وضع بند و دلیل جابجا کردن من باهم حرف زدیم و بعدش حرفا کشیده شد
بسمت مسائل سیاسی، خیلی دوست داشتم دیگه فرصت رو از دست ندم و درمورد یه چیزای با
پویا که از نظر فهم سیاسی خیلی دقیق و واقع بینه و تحلیل های حقیقی داره حرف بزنم،
بعد از این صحبت طولانی ودوسالی که سیصد و پنجاه با دوستان دیگه گذروندم، الان که
ساعت نزدیک به هفت شب در نماز خونه سالن شش به دیوا تکیه دادم و دارم مینویسم، که
باور دارم با توجه به تاریخ تحولات اجتماعی- حداقل یکصد سال گذشته- حیات سیاسی
ایران به سمتی در حال حرکته که دیگه امکان و نیازی برای بازگشت به هر نوع حکومت
مطلقه یا حتی نمادین دینی و نظام های سلطنتی و جود نداره، باور دارم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر