۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

اسیر


بنام خدا

آقای خامنه ای این برای مرتبه دوم است که به شما نامه مینویسم ، بار اول تقریبا یک سال بعد از اسارتم بود ، هرچند قرار بود آن نامه  را شب عملیات برای شما بنویسم ، عملیلت کربلای چهار را میگویم ، منطقه بصره ابولخطیب و شلمچه ،  نمی دانم شما اصلا آنجا را دیده اید یا نه ، بهرحال نشد و حتی از نوشتن وصیت نامه هم منصرف شدم اگر بگویم در آن شب به این نتیجه رسیدم که شاید با هر کلامی که بنویسم خانواده را در وضعیت تعهدی نسبت به خودم قرا میدهم که شاید بعدها نتوانند به آن عمل کنند و به همین خاطر برایشان عذاب وجدان درست شود ، از نوشتن منصرف شدم زیاد بی راه نگفته ام.

عملیات انجام شد ، اما متاسفانه من و تعداد دیگری از بچه های گردان اسیر شدیم ، دلیلش هم خطای بود که اعضای تیم اطلاعات و عملیات انجام داده بودند ، بگذریم خیلی سخت بود سعی کردم تحمل کنم اما چند علت باعث شد تا آن نامه را برای شما بنویسم هر چند احتمال میدادم هیچ زمانی بدست شما نرسد یا اگر برسد اصلا اهمیتی میدهید یا نه؟ اما نوشتم چون دیگر نمی توانستم  شرایط سخت اردوگاه را تحمل کنم، نامعلوم بودن نتیجه جنگ را که بیشتر فرسایشی شده بود ، نا مطمئن بودن رفتار ارتش بعث راکه هر لحظه امکان داشت تصمیم بگیرد و همه ی ما را قتل عام کند ، هر چند اسامی مایعنی کسانی که در آن اردوگاه بودیم در لیست صلیب سرخ ثبت شده بود اما بازهم اطمینانی وجود نداشت ، دیگر نمی توانستم دلتنگی برای مادر و پدری که زمین گیر بود را تحمل کنم ،  پدری که  یک روز درحال کار در معدن سنگ در یک حادثه برای همیشه فلج شد و آنقدر تنگ دست بودیم که حتی پولی برای خریدن ویلچرهم برایش نداشتیم.

یادم میاید که برای شما نوشتم با سلا م و احترام چون در آن شرایط نمی شد با کلمات و القاب و احترام  بیشتری مورد خطاب قرارتان بدهم  فقط همینطور شروع کردم و نوشتم ، آقای خامنه ای یکسال است که در بند و اسیر هستم تنها نیستم اما باز هم اسیری هستم که هر لحظه به یاد مادر و پدرو خواهران و بردارهایم هستم ، اینجا بعضی از زمندگان هستند که سال هاست اسیرند و تقریبا دیگر امیدی برای تمام شدن جنگ و برگشتن به کشور ودیدن خانوادهایشان ندارند ، نمی دانم چه باید بگویم ، نمی خواهم از یاس و افسردگی این انساها بگویم که زمانی با ایمان و غرور برای آب و خاک کشورشان به جنگ رفتند ، نمی خواهم حرفی از گریه های شبانه ی دوستان و همرزمانم که بطور مدام شنیده میشود بزنم ، نمی خواهم چیزی از خودکشی بعضی از این افراد که زمانی ترس را هم به وحشت می آوردندن بگویم ، نمی خوام از کشته شدن بعضی از دوستان و همرزمانم در زیر شکنجه یا در اثر جراحت های ترکش و گلوله در مسیر رسیدن به اردوگاه چیزی بگویم ، اما واقعا سخت است  خیلی سخت که هر لحظه منتظر باشی این در باز شود و همه  را برای تیرباران ببرند ، خیلی سخت است که منتظر پیروزی ارتش کشورت باشی در صورتی که میدانی اگر این عمل انجام شود حتما در اسارت و دور از خاک کشورت سر به نیست خواهی شد ، آقای خامنه ای من همیشه از مفقود شدن میترسیدم اما بیشتر از آن از مردن در اسارت میترسم و در سرزمینی که گوری برای تو در آنجا نیست. این بخشی از آن نامه ای بود که برای بار اول به شما نوشتم و عین هیمان را هم برای امام خمینی.                                                                                                                           

 آقای خامنه ای اینا ها و این نامه را برای یاد آوری و یا کپی از آن نامه در شرایط اسارت ننوشتم تنها دلیل نوشتن این نامه دوم تقاضا برای نجات جان این پنج سربازیست که در دست ترویست ها اسیرند و جانشان در دست شماست و مسئول هر اتفاقی  برای این پنج سرباز شما هستید بیاید و نگذارید اینبار هم تاریخ تکرا شود و تعدادی دیگر از جونان این کشور به دلیل سیاست های غلط و احمال شما و زیر دستانتان در اسارت جانشان را از دست بدهند وباز هم قدرت طلبی و خشم و جهل و نادانی قربانی بگیرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر